|
«اتانازي یعنی مرگ از روي شفقت»
|
نفس کشیدن خیلی خوب است
شبیه نقاشی کشیدن می ماند
شاید به همین خاطر است که وقتی نقاشی می کشم راحت تر نفس کشیدنم می آید
امروز مداد لای انگشتانم بود و کاغذ سفید زیرش می رقصید
حالی دارد اینکه آدم چشمانش را ببندد و معاشقه مداد عاشق را با کاغذ نبیند
من فکر می کنم همه عاشق ها مثل مداد می مانند
بعضی هاشان چیزهای خوشگل می کشند و بعضی هاشان فقط خط خطی می کنند
دوست داشتم مداد بودم بعضی وقت ها
از آن مداد ها که هم چیز خوشگل می کشند و هم شاعرند
امروز تمامش بعد از ظهر بود
ناهار صبحانه داشتیم
چای هم بود
کاش تو هم بود
امروز به این فکر می کردم که تو چه می تواند باشد
توی یک فیلم دیدم دو تا آدم هی به هم می گفتند : تو را دوست دارم .
اینکه آدم کسی را دوست داشته باشد و بگوید خیلی خوب است
شبیه قلقلک خفیف می ماند
خوش به حال تو که همه دوستش دارند
خیلی خوب بود اگر خدا به جای اینکه من را من کند من را تو می کرد
آنوقت همه من را دوست داشتند
اووووووخ ...نه... خدا گوشم را گاز گرفت
حسودی کار خوبی نیست
همان تو هر کی که هست تو باشد بهتر است خب من هم تو را دوست دارم از این به بعد
حتما تو خوب است که همه دوستش دارند
حالا نمی دانم اینکه آدم کسی را دوست دارد یعنی چه ؟
ولی مدت هاست که حس می کنم تمام دوست داشتن هایم توی یک جایی از بدنم قلنبه شده است...
امروز توی خوابم یک گاو می گفت : مااااااااا
یک گوسفند می گفت : معـــــــــــــــن
ولی من مدام می گفتم : تو...
و یک خر داشت به هر سه ما می خندید
از خر جماعت از این بیشتر نباید توقع داشت
ساعت می تیکد، ساعت می تاکد
دستانم زیر چانه ، دارم فکر می کنم مثلاً ، خیر سرم با این فکریدنم
آدم وقتی سرش بخارد انگشت هست برای خاراندن
آدم وقتی توی سرش بخارد چکار کند؟
من مدتی هست که توی سرم می خارد
دوست داشتم سرم را مثل هندوانه بقاچم و دانه های سیاهش را بریزم توی باغچه
کلافه ام ... خدایا این دوست چیست که اینقدر من دارمش ؟
پس کجاس...
آسمان ابری مثل رختخواب بچه ها می ماند
آدم نمی داند خشک است یا خیس
ولی نگاهش که می کنی احساس نرمی بهت دست می دهد
شبیه همان احساسی که آدم وقتی تو را دوست دارد آن طوری می شود
آدم دوست دارد خودش را توی این نرمی رها کند
خوابم گرفته باز
خواب از وقتی فهمیده من در آغوش کشیده شدن را دوست دارم محکم می کشدم در آغوشش
آغوش خواب گرم است
مثل آغوش باران
مثل...
لباستو در میاری
زیرپوشتو هم همینطور
وامیستی جلوی آینه
به پهنای سینه ات که با موهای نرمی به شکل صلیب پوشونده شده نگاه می کنی
آروم با دستای سردت روی پوست سینه ات دست می کشی و از گرمای تنت لذت می بری
از جلوی آینه تیغ جراحی رو برمی داری
سعی میکنی به هیچ چیز فکر نکنی
حتی نفس هم نمی کشی
نوک تیغ رو درست زیر حنجره ات می ذاری
خیلی آروم و با فشار کم تیغ رو مستقیم به سمت پایین می کشی
احساس سوزش خفیفی پوست سینتو می سوزونه
یه لحظه مکث می کنی
می خوای از کارت منصرف بشی ولی نمی تونی
دوباره ادامه می دی
به آخر استخون سینه که می رسی وامیستی
یه خط راست و قرمز رنگ وسط سینه ات کشیده شده
احساس ترس توی چشات موج می زنه
تیغ رو می ذاری زیر برآمدگی سینه چپت و خیلی آروم یه برش عرضی تا زیر برآمدگی سینه راستت می زنی
حالا طعم درد و سوزش پوستت رو بیشتر حس می کنی
تیغ رو می ذاری روی میز
با یه دستمال قطره های خون روی پوستت رو پاک می کنی
با ناخنای انگشتای اشاره و سبابه هر دو دستت لبه های بریده شده پوست سینه تو از بالا می گیری
آروم لبه های پوست رو به دوطرف می کشی
دندوناتو به هم فشار می دی و چشماتو می بندی
درد رو توی دونه دونه سلولای تنت حس می کنی
مویرگای پوستت با درد وحشتناکی از گوشت جدا می شن
نمی تونی طاقت بیاری و با تموم وجود نعره می زنی
احساس می کنی پوست روی سینه ات آتیش گرفته
چشماتو باز میکنی
دوتیکه پوست قرمز که ازش خونابه می ریزه روی سینه ات مثل دوتا بال آویزون شده
استخونای قفسه سینه ات از زیر یک لایه نازک گوشت دیده می شه
دیگه چیزی نمونده
دست راستتو فرو می کنی لای لایه گوشت نازکی که روی استخونای سمت چپ سینه تو پوشونده
انگشتاتو از لایه گوشت رد می کنی و استخون قفسه سینه تو می گیری
با تموم قدرتی که داری استخونو به سمت بیرون می کشی
صدای شکستن استخون و درد وحشتناک اون زانوهاتو خم می کنه
ولی مثه یه مرد دوباره وامیستی
استخون شکسته شده رو می ذاری توی شیشه الکل
دوباره با انگشتات استخون پایینی رو می گیری و اونو هم با یه فشار می شکنی و بیرون می کشی
دنیا دور سرت می چرخه
زیر پات لایه نازکی از خون زمین رو پوشونده
حالا همه چیز مهیاست
اینبار تموم دستت رو می بری توی سینه ات
قلب داغتو توی کف دستت می گیری
تپش اون رو با تموم وجودت حس می کنی
تصمیمتو می گیری
خیلی آروم قلبتو از توی قفسش می کشی بیرون
رگ و ریشه ها بدجوری قلبتو محاصره کردن
اما تو بیشتر فشار میاری
یکی یکی رگها کنده میشه
خون از توی سینه ات به بیرون می پاشه اما
اما تو تصمیمتو گرفتی
تپش های قلبت کمترو کمتر می شه
آهسته تر و آهسته تر
آخرین رگ هم از قلبت کنده می شه
دستتو بیرون میاری
یه چیزی شبیه یه لخته خون توی دستته
دیگه دردی رو حس نمی کنی
اون لخته خون رو
یا بهتر بگم قلبتو می ذاری جلوی آینه
استخونای شکسته شده رو می ذاری سر جاش
لبه های پوستت رو بر می گردونی و با یه سوزن با دقت از بالا به پایین می دوزی
می ری حمام و یه دوش آب سرد می گیری
احساس راحتی و سبکی می کنی
همون لخته خون لعنتی چه بلاها که به سرت نیاورده بود
لبخند می زنی
دور خودت یه حوله سفید می پیچی و روی صندلی راحتی لم می دی
یه نخ سیگار از توی پاکت بر می داری و روشن می کنی
اولین پک رو با تموم وجودت سر می کشی
بعد از چند لحظه دود رو می دی بیرون
دود سیگار توی فضای سرد اتاقت با پیچ و تاب می ره بالا
تو هم از جات بلند می شی
همراه دود سیگار می رقصی و بالا می ری و از پنجره اتاق می زنی بیرون
تو دیگه حالا آزادی
آزاد آزاد…
شـــــتـــــــــرررررررق
صدای سیلی توی اتاق پیچید .
- حتما باید اینطوری خفت کنم؟
سرش گیج می رفت .
همه جا رو سیاه می دید .
- تنها دوای درد من میدونی چیه … یه کلمه… طلاق .
دستش رو گرفت به دیوار .
صدای مرد رو خوب نمی شنید .
گونه چپش گر گرفته بود .
طعم شور خون رو کنج لبش حس کرد .
- تو من احمق رو گول زدی … مامانم گفت این دختره شیطونو درس میده ها … من خر گفتم نه … چشامو کور کرده بودی … با تو ام پدر سگ .
یادش اومد اون روزی که توی خیابون چشای داغ مرد می سوزوندش .
روز خواستگاری مثه یه فیلم از جلوی چشماش رد می شد .
اولین نگاه نزدیک … عاشقش شده بود .
- تو زن نیستی … خود شیطونی … من نمی دونم از چی تو خوشم اومد که گرفتمت آشغال …. کاش قلم پام می شکست و نمیومدم خواستگاریت .
روزای اول نامزدی همه چی رویایی بود .
نامه های عاشقونه … بوسه های دزدکی … تلفنای پشت سر هم … پیتزا ، شمع ، حرفا ، نگاه ها … شبای جمعه .
همه چی خوب بود .
همه چی عالی بود .
- نفهمیدم … غلط کردم ..گه خوردم … خوبه … زن می خوام چیکار … نونم کم بود ..آبم کم بود … زن گرفتنم چی بود ؟
اولین کادویی که ازش گرفته بود کادوی روز تولدش بود … یه گل سرخ و یه سینه ریز خوشگل .
با یه عالمه بوسه و حرفای قشنگ .
- بازم خدارو شکر یه توله پس ننداختی … کثافت هر چی کمتر بهتر …
روز جشن ازدواجشون هیچوقت از یادش نمی رفت .
همه دوستاش بهش حسودی می کردن .
یه مرد چشم و ابرو مشکی ، قد بلند ، خوشتیپ … نصیب هر کسی نمی شد … البته خودشم از شوهرش کم نمیاورد .
خوشگل بود .
خیلی هم خوشگل بود .
- چرا مثه موش مرده ها شدی ؟ هاا … چته … حرفی نداری بزنی … کاش همین الان می مردی راحتم می کردی .
حس کرد گونه چپش ورم کرده … حتما سیاهم شده … اشکاش همینطوری می ریخت .
نگاهش روی شاخه گل مریمی که از بی آبی توی گلدون خشکیده بود ثابت موند .
چند روز پیش توی اتاق بوی عطر گل مریم غوغا می کرد و حالا فقط بوی دود سیگار بود و عرق تن یه مرد .
- نگات که می کنم عقم می گیره … نمی دونم چطور تا حالا تحملت کردم ؟
روزای اول ازدواج فقط خنده بود و دسته گلایی که هر روز مرد براش می خرید .
عشق … شبا تا صب بیدار … شبای داغ .. لذت فراموش نشدنی هم آغوشیای متوالی … عطش …
- پاشو یالا … همین امروز کارو یکسره می کنم … طلاق … مال بد بیخ ریش صاحبش .خونه همیشه مثه دسته گل تمیز بود .
شبای دوشنبه هر هفته رستوران .
جمعه ها پار ک ، سینما ، مهمونی …
لگد مرد روی پهلوش فرود اومد .
- پاشو دیگه نکبت …
غلت خورد روی زمین ، تموم اون تصویرا بهم خورد .
جای همه اونا رو یه رنگ سیاه پوشوند .
چقدر طعم درد تلخ بود … و طعم تحقیر شدن … تلخ تر .
هر طور بود بلند شد .
مانتوشو تنش کرد و روسریشو کشید روی سرش .
یه لحظه چشاش روی آینه کشیده شد .
خودش بود ؟ خوب نگاه کرد .
یه چهره شبیه یه زن … یه طرف صورت ورم کرده و سیاه … یه قطره خون خشکیده کنج لب .
چشای سرخ و پف کرده و قطره های خشکیده اشک روی صورت .
یه چهره شبیه یه زن … یه زن که یه زمونی خیلی خوشگل بود .
از قیافه خودش خجالت کشید .
صدای فریاد مرد اونو به خودش آورد .
پشت سر مرد از خونه زد بیرون .
صدای بلند مرد توی کوچه می پیچید .
- با لگد میندازمت جلوی اون بابای الاغت … منوچی به عشق و عاشقی …
این صدا براش بیگانه بود .
کسی که براش شعر می خوند ، فال حافظ می گرفت …
کسی که براش می خندید … براش آواز می خوند … این نبود .
این صدا نبود .
مرد کنار خیابون واستاد .
اونم اول خواست واسته .. اما نتونست .. پاهاش همینطور می رفت .
داشت به آرزوی داشتن یه بچه فکر می کرد .
چقدر خوب بود اگه یه روزی خودش مامان می شد .
اونوقت موقع گریه کردن یکی رو داشت توی بغلش فشار بده .
صدای یه ترمز …
یه جیغ…
و آسفالت قرمز خیابون …
دیگه احساس درد روی گونه چپش اذیتش نمی کرد .
حالا فرصت داشت به خیلی چیزا
خیلی چیزایی که هیچوقت فکرشو نمی کرد
خوب فکر کنه …
چشماشو بستو دیگه نفس نکشید.
دلم هوای دیدن کرده بود امروز
سرش را بالا آورد از توی چشمانم بیرون را دید می زد طفلک
حس کردم می خواهد دل خدا را ببیند
دل خدا را دم دمای صبح دیدن حال دیگری دارد
سینه خدا مثل سینه مرد های چهارشانه پهن است
و دلش , داغ , مثل دل آدم هایی که رفته اند تا ته عشق
من دلم می گیرد
آدم ها می گویند خدا تنهاست , یعنی باید تنها باشد
ولی من همیشه به دل خدا که نگاه می کنم دردش را می فهمم
وقتی که طلوع می کند از پشت کوه , وقتی که غروب می کند پشت دریا
خدای تنهای من ,
دلت چقدر گرفته است و داغ ,
…
چای با خرما خوشمزه است
با شوکولات کاکائویی هم خوشمزه تر
گاهی , لب داغ چای را می سوزاند
یک جرعه چای که سر می خورد توی تن آدم نفوذ می کند تا همه جا
نفوذ کردن خوب است
من فهمیده ام که فقط چیزهای خیلی نرم می توانند نفوذ کنند
سنگ بیچاره , سالهاست عاشق شیشه است
و هربار که می خواهد نفوذ کند توی دل شیشه
هم شیشه می شکند
هم دل سنگ
آب هم عاشق سنگ بود
ذره ذره نفوذ کرد توی دلش
سنگ هم آب شد حیوانکی از شدت عشق
من حس می کنم آدم روحش مثل آب می ماند
تنش مثل سنگ
من اگر تو این نزدیکیها بود , می چکیدم روی تنش آنقدر که سنگی نماند
بعد آب بود و آب ,
آب با آب فرقی ندارد ,
خدا مثل دریاست
بعد من و تو شکل یک چشمه می شدیم , سرازیر به دریا
چیزی که عاشق و معشوق را حل می کند فقط عشق است
خدا هم عشق است
نمی دانم چرا عشق باید تنها باشد
…
راستی باران بارید امروز
هوا قشنگ بود
دو کبوتر لب دیوار عشقبازی می کردند
عشقبازی شبیه قایم باشک بازی می ماند
عاشق چشم می گذارد روی درخت
معشوق هم می دود قایم می شود پشت بوته های یاس
همانجا که بوی عطرش مست می کند آدم را عجیب
من همیشه فکر می کنم خدا اگر قرار بود عطر بزند به گوشه یقه اش
آنجا یک بوته یاس سفید می سبزید
خدا خوشگل است
شبیه باران
داشتم می گفتم … معشوق می رود پشت بوته یاس
عاشق می شمارد : یک .. دو .. سه
بعد می گوید : تا چند بشمارم
صدای خنده می آید
بعد باران می گیرد
خدا لبخند می زند
پشت بوته یاس … نمی دانم
خوش به حال بوته یاس
…
من با قطره های باران آدم بارانی درست می کنم
آدم بارانی از آدم برفی قشنگ تر است
آدم بارانی مثل هلو می ماند
می رود توی گلوی آدم بعد گیر می کند
جایش تنگ می شود نفسش می گیرد طفلک داد می زند و آدم را تکان می دهد
بعد آدم حس می کند یک چیز خوب دارد گرمش می کند
آدم بارانی از چشم های آدم فرار می کند روی لبش
آدم بارانی داغ است
شور هم هست
…
داشتم به این فکر می کردم آدم تا وقتی زنده است تخت خوابش از زمین بلند تر است
بعد که نفس کشیدن یادش می رود تخت خوابش از زمین می رود کمی پایین تر
خدا همه جا هوای آدم را دارد ها
روی تخت دراز کشیدم آنقدر که حس کنم بزرگتر شدم از دیشب
تن آدم که کش و قوس می رود آدم خوشش می آید
روح آدم که کش و قوس می رود آدم شعرش می گیرد
گاهی وقت ها روح فراموش کار من زودتر از من بیدار می شود می رود قدم زدن
تنم می ماند روی تخت تنها
تنهایی روی یک تخت مثل شنا توی استخر خالی می ماند
روحم بلد است جاهای خوب را
ولی هیچوقت من را هم با خودش نبرده است
بیچاره من …
خوش به حال تو
هنوز دارم به تو می فکرم که کجاست پس
زن همسایه روبرو که خانه اش روی درخت کاج است می گفت
آدم تا تو را ببیند می رود توی دلش
نکند تو رفته باشد توی دلم
کاش چند روز قبل آب و جارو می کردم توی دلم را
فکر می کنم هنوز چند تا تار عنکبوت مانده بود کنجش
باید سری بزنم به دل
تو اگر بیاید باید همه چیز قبلش آماده باشد
آخر من تو را خیلی دوست دارم
خدا کند بیاید زودتر
…
صدای ترمز ماشین چرتشو پاره کرد .
سرشو با زحمت آورد بالا و از پشت پلکای نیمه بازش به ماشین بنز سفیدی که جلوش , کنار خیابون پارک کرده بود نگاه کرد .
طوری به ماشین نگاه می کرد که انگار می خواد هیچ جای اونو ندیده نذاره .
یهو نگاش افتاد به راننده .
یه زن بود .
زن نه … عروسک … با روسری که روی شونه هاش افتاده بود و نگاهی که به اون خیره شد بود .
به خودش اومد .
آب کش اومده کنار دهنشو پاک کرد و تن نحیفشو از روی پیاده رو جمع و جور کرد .
سعی کرد دو زانو بشینه و خودشو با شخصیت نشون بده .
یه گدای با شخصیت .
یه خانم خوشگل داشت نگاش می کرد و دور از ادب بود اگه تیپش بد جلوه می کرد .
دستش که تا چند لحظه پیش وسط پیاده رو دراز بود رو یه خرده جمع تر کرد .
دوباره به توی ماشین نگاه کرد .
زن هنوز با چشمای آبیش داشت نیگاش می کرد .
داغ شد .
تا حالا توی عمرش هیچوقت یه زن … اونم یه همچین زنی اونطور بهش نگاه نکرده بود .
- نکنه ازم خوشش اومده .
از این زنای سانتال مانتال بالا شهری و پول دار هر چی بگی بر میاد .
کارای عجیب غریب می کنن .
عاشق آدمای عجیب غریب می شن .
شاید اینم یه جورایی از من خوشش اومده .
یه نفر یه سکه پرت کرد جلوش .
- آی … آق پسر
- بله ؟
- من گدا نیستم !
سکه رو پس داد .
زشت بود وقتی مورد توجه یه خانوم قرار گرفته به شغل شریفش ادامه بده .
پاشد واستاد و سعی کرد یه ژست خانوم پسند به خودش بگیره .
ولی مگه این چارچوب زوار دررفته بدنش می ذاشت .
هیکل قناس و استخونیش میون لباس پارو پوره چرکش زار می زد .
دوباره توی ماشینو نگاه کرد .
زن هنوز داشت نگاش می کرد اونم با اشتیاق بیشتر .
با خودش گفت : آخه این از چی من خوشش اومده … داره به کجای من نیگا می کنه ؟
و بعد خودش جواب داد : خودمونیا .. من همچینم زشت نیستم … چشمام اونقدر جذاب هس که یه زنو عاشقم کنه .
ولی هنوز به خودش شک داشت .
اینبار که توی ماشینو نگاه کرد خشکش زد .
زن داشت با انگشت بهش اشاره می کرد .
- بیا اینجا …
اصلا نمی تونست حرکت کنه … فکر می کرد بازم توی یکی از رویاهای شبونه اش غرق شده … چشاشو مالید .
ولی دوباره که نگاه کرد همون صحنه رو دید .
خانوم خوشگله با لبخند دلپذیری که دلشو آب می کرد داشت بهش اشاره می کرد که بره جلوی ماشین .
پاش ناخود آگاه حرکت کرد و بردش جلو .
جلوی ماشین که رسید خم شد و با ضعیف ترین صدایی که می تونست از توی حلقومش بیاد بیرون گفت :
- با منین خانوم …
یه لبخند که می تونست مرد رو دوبار بمیره و زنده کنه روی لب سرخ و روژ لب مالیده شده زن نشست .
- آره .. با شمام …. افتخار می دین سوار شین ؟
مرد حس کرد الانه که پس بیفته .
دستشو گرفت به سقف ماشین .
هاج و واج مونده بود … مثه خر توی گل مونده ای که یهو فرشته مهربون میاد و بغلش می کنه و از توی گل درش میاره
یه نگاه به صندلی روکش دار و شیک ماشین کرد .. یه نگاه به لباس کثیف و جر خورده خودش .
- یالا سوار شودیگه … چقد ناز می کنی …
دیگه هیچی دست خودش نبود … در ماشین رو باز کرد و در حالی که سعی می کرد تا جایی که می تونه صندلی رو کثیف نکنه نشست روی صندلی جلوی ماشین .
بوی عطر غلیظ و مست کننده زن که به دماغش خورد … مثه مرده ای که بهش اکسیژن میدن … یهو جون گرفت و داغ شد .
جرات نداشت که سرشو برگردونه و از نزدیک به صورت آرایش کرده و خوشگل زن نگاه کنه .
یاد ریش نتراشیده و نخراشیده خودش افتاد که مثه بته های خار روی صورت کثیف و سیاهش سبز شده بود .
و ازون بدتر بوی گند عرق ترشیده زیر بغل پر موش که دیگه داشت کم کم فضای ماشین رو پر می کرد .
ماشین ترمز زد و صورت مرد محکم چسبید به شیشه جلوی ماشین .
حس کرد دماغش له شده … صدای زن اونو به خودش آورد .
- آخ … ببخشید … چیزیتون که نشده .
صدای زنو که می شنید از توی یقه لباسش گرما با بوی گند عرق می زد بیرون .
سرشو برگردوند و با یه لبخند کریه که دندونای یک در میون و زردشو به رخ می کشید به زن گفت :
- نه خانوم … خوبم .
حس کرد زن صورتشو به هم کشید .
بوی دهنش اونقدر تهوع آور بود که کمتر از این هم انتظاری نمی رفت .
زن در ماشین رو باز کرد و رفت پایین .
چند لحظه بعد زن در ماشین رو براش باز کرد و گفت :
- همینجاست ... بفرمایین .
پیاده شد .
یه خونه بزرگ , با شیشه های رفلکس دودی و یه در کنده کاری شده چوبی .
محو تماشای خونه شده بود .
زن در خونه رو باز کرد .
- زود بیا تو …
دیگه داشت کم کم باورش می شد که قراره اتفاقای خوب خوبی بیفته .
ازون گیجی و منگی اول خبری نبود .
آره … مثه اینکه این خانوم خوشگله عاشقم شده … جووون .
هر دو رفتن توی خونه .
توی عمرش همچین خونه ای ندیده بود …اونقدر بزرگ بود که احساس می کرد امکان داره توش گم بشه .
انگار کسی هم توی خونه نبود .
زن روسریشو برداشت و موهای شرابی رنگشو ریخت روی شونه هاش .
چشای مرد از حدقه زد بیرون و دوباره حالت گیجی بهش دست داد .
زن مانتوشو هم درآورد .
یه بلوز یقه باز قرمز رنگ و یه دامن کوتاه مشکی …
آب دهن مرد ناخود آگاه از کناره دهن گشادش آویزون شد .
اصلا نمی تونست چشم از گردن و سینه سفید زن برداره .
صحنه ای که توی عمرش هیچوقت دیگه … حتی توی فیلما هم ندیده بود .
با خودش گفت .. شاید من مردم و اینجا هم بهشته و این یارو هم حورالعینه .
زن از پله ها رفت در حالیکه از پله ها بالا می رفت برگشت به طرفشو و گفت :
- نمیای ؟
مرد از جا کنده شد و دنبال زن حرکت کرد .
چشماش از پشت اندام زن رو حریصانه دید می زد .
زن مثه کبک خرامان آروم و با طمانینه و با بیشترین قر و اطواری که می تونست حرکت می کرد .
و مرد مثه یه تیکه آهن که دنبال آهن ربا روی زمین کشیده میشه دنبال زن کشیده می شد .
اندام زن گوشتالود و برجسته بود .
و مرد آرزو می کرد کاش یه دوربین هندی کم داشت و می تونست این صحنه رو فیلمبرداری کنه و بعدا سر فرصت با دقت بیشتری سیر سیر نگاه کنه .
زن در یه اتاق رو باز کرد .
- برو تو .
مثه یه سگ حرف گوش کن رفت توی اتاق .
یه اتاق بزرگ … با یه کاناپه.
اتاق خالی بود و دورتا دورش پارچه سفید رنگی خود نمایی می کرد .
زن میون چار چوب در ایستاد .
- لباساتو در بیار … من چند لحظه دیگه بر می گردم .
مرد یهو به خودش اومد .
- ببخشید خانوم ... من قبلش میشه یه حموم برم ؟
زن در حالیکه جلوی خنده شو گرفته بود با عشوه گفت :
- نه … اصلاً .. همینطوری خیلی بهتره .
در اتاق بسته شد و مرد موند و کاناپه .
- آخ جوووون … اکبر شاسکول کجایی که ببینی حسن سوسک چه کسی رو تور زده .
خودشم هنوز باورش نمی شد .
لباسشو در آورد .
تن پشمالو و کثیفش رو که دید ترسید که نکنه یارو پشیمون بشه .
ولی باز با خودش گفت .. طرف از همین من خوشش اومده .
به دور و برش نگاه کرد .
نه جالباسی نه گیره ای .
از این تعجب می کرد که چرا اونجا یه تخت نیست …
به نظرش کاناپه جای مناسبی برای اون کار نبود .
- شاید این بالا شهریا مدشون اینجوریه … لباسای کثیفشو یه گوشه اتق قایم کرد و با شورت چرک وسیاش وسط اتاق واستاد .
قلبش از زیر یه لایه نازک پوست تاپ و توپ می زد و منتظر بود ببینه بعدش چی میشه .
یهو دستگیره در آروم چرخید و ….
زن ؛ در حالیکه دست یک دختر کوچیک رو گرفته بود وارد اتاق شد .
مرد گدا تعجب کرد و با خودش گفت :
- اِ اِ اِ … اینجوری که خیلی خیطه … دیگه بچه شو واسه چی آورده آخه … نکنه مدلشون اینجوریه .
دختر کوچولو با چشای درشتش با وحشت به مرد نگاه میکرد .
زن رو به دختر کرد و گفت :
- ببین عزیزم .. این آقا رو خوب نگاه کن … اگه تو هم حرف مامانت رو گوش ندی و صبحونه و نهارتو خوب نخوری این شکلی می شی … می خوای این شکلی بشی ؟
یهو بغض دخترک شکست و در حالیکه خودشو توی بغل زن مینداخت گریه کنون گفت : نه .. نه .. من می ترسم .
زن با لبخندی کنار لبش گفت :
- پس غذاتو به موقع و درست و حسابی می خوری دیگه …. آره مامانی ؟
دختر که دیگه روشو به سمت مرد برنمی گردوند گفت :
- آره مامان جون … قول می دم … همه شو می خورم .
- قول مردونه .
- آره قول بابا ئونه .
- حالا یه بوس به مامان بده عزیز دلم .
تموم این صحنه ها مثه یه فیلم دراماتیک از جلوی چشمای از حدقه بیرون زده مرد گدا رد شد .
آب دهنشو نمی تونست قورت بده .
اون یه ذره غرور و حیثیتی هم که داشت جلوی یه زن و یه … بچه … خرد و خمیر شده بود .
بدتر ازون نقش بر آب شدن تموم فکر و خیالای رویاگونه اش بود که حالا تبدیل شده بود به یه کابوس کمدی .
- آقا .. شما می تونید لباستونو بپوشید .
توی دست دراز شده زن که سعی می کرد تا می تونه خودشو از مرد دور نگه داره ده تا برگ سبز اسکناس می درخشید .
مرد نمی تونست تکون بخوره …. خشکش زده بود .
ذهنش نمی تونست تموم اتفاقات پیش اومده رو حلاجی کنه .
دستش ناخود آگاه دراز شد و طبق عادت شغلیش پول رو گرفت .
زن رفت بیرون .
مرد لباساشو در حالیکه توی یه شوک شدید بود پوشید .
اون ذره های جوهره مردانگی و غرورش داشت خفش می کرد .
چند لحظه بعد مرد توسط پیشخدمت به بیرون از خونه هدایت شد .. خیلی محترمانه و متشخص مابانه .
و یکساعت بعد در حالیکه دختر کوچولو داشت با ولع مارمالاد کیوی و کیک سیب با ژله توت فرنگی میخورد جسد مرد گدا که با آمپول هوا خودکشی کرده بود کنار خیابون دراز به دراز پهن شده بود .
ده تا اسکناس هزاری مچاله شده توی مشت مرد خودنمایی می کرد .
خدا رحمتش کنه .