تبليغاتX
***اتانازی1981***
«اتانازي یعنی مرگ از روي شفقت»

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود .
وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم .
با شیطنت نگام می کرد .
پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .
لباش همیشه شیرین بود .
مثل عسل …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
اون مرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:8  توسط متین مهرسا | 

رسید خونه
لبخند زد و تموم خستگی هاشو تکوند پشت در
دستشو فرو کرد توی جیبشو گذاشت انگشتاش گرمای کلید صمیمی خونه رو برای چند لحظه حس کنن
حتی با چشای بسته هم می تونست کلید خونه رو از بین یه عالمه کلید پیدا کنه
کلید خونه فقط یه کلید نبود یه تیکه از دلش بود که جای خودشو توی جیبش محکم کرده بود
در رو باز کرد و عطر خونه رو با تموم وجود نفس کشید
- سلام , من اومدم
چند لحظه تامل کرد
اون صدای مهربون و گرم مثل همیشه , مثل هرروز جوابشو نداد
نگران شد
امکان نداشت که اون از در خونه بره تو و سلام کنه و صدای مهربون عشقش با یه موسیقی شاد به استقبالش نیاد
- مونا ... خونه ای ؟
زن پشت میز نشسته بود
چشاش سرخ بود
- چیزی شده؟ مونا… اتفاقی افتاده
دل توی دل مرد نبود , حس می کرد اگه همین الان کسی جوابشو نده دلش از سینه می زنه بیرون
کیفشو انداخت روی زمین
- با توام ؟ چیزی شده ؟
زن نگاهش کرد , با چشایی که توش هزاران سئوال بود
چشایی که خبر از شکستن یه چیزی می داد , یه چیزی شبیه یه دل
- چطور تونستی متين ؟ چطور تونستی با من این کارو بکنی ؟
نمی فهمید .. اصلاَ نمی فهمید چه چیزی ممکنه اتفاق افتاده باشه
گیج شده بود
- من ؟ مگه من چیکار کردم مونا؟ من نمی فهمم
زن صورتشو بین دستاش پنهون کرد
- آره … نمی فهمی ... نمی فهمی که …
نگاه مرد روی جعبه بزرگ پستی روی میز ثابت موند
رفت جلو
روی کارت سفیدی که روی جعبه بود با خط مشکی درشت نوشته شده بود
” برای عزیز ترین کسی که دوسش دارم
برای عشق همیشگیم , متين عزیزم ”
جعبه رو سریع برگردوند
قسمت فرستنده رو نگاه کرد
نوشته شده بود : ” همون کسی که دلتو دزدیده ”
گیج شده بود
- مونا این چیه ؟
زن نگاهش کرد :
- از من می پرسی ؟ از من ؟ فکر می کردم من باید این سوالو ازت بپرسم … فکرشم نمی کردم ..
گریه نذاشت بقیه حرفشو بزنه
زن بلند شد و دوید به سمت اتاقش
مرد دنبالش رفت
زن در اتاق رو قفل کرد
- در رو بازكن مونا ... مطمئنم که اشتباهی پیش اومده … تو حق نداری راجع به من اینطوری فکر کنی ... من خودمم گیج شدم ... مونا؟
صدای گریه ای که از توی اتاق می اومد آتیشش می زد
- خواهش می کنم در رو باز کن …
ولی در باز نشد
دستگیره در رو ول کرد و برگشت طرف میز
حتی تصورشم نمی کرد که یه روزی یه بسته از راه برسه و زندگی عاشقانه اون و مونا رو اونطور خراب کنه
به ذهنش فشار آورد که حداقل یه نفر بیاد توی ذهنش که امکان فرستادن اون جعبه از طرف اون ممکن باشه
ولی واقعاَ هیچکس نبود
هیچکس به جز مونا  توی زندگیش نبود
اجازه نداده بود کسی وارد زندگی و حریم شخصیش بشه
عشق اون حقیقتاَ فقط مونا بود
جعبه روبرداشت
سنگین بود
رفت لب پنجره و خواست پرتش کنه بیرون
ولی یه حس کنجکاوی مرموز نذاشت این کارو بکنه
برگشت طرف میز
دلش می خواست بفهمه این کارو کی می تونه کرده باشه
شاید واقعاَ اشتباه شده
کاغذ روی جعبه رو باز کرد
یه جعبه قرمز رنگ زیر کاغذ بود که یه روبان درشت سبز دورش بسته شده بود
زیر روبان یه کارت بود که روی اون نوشته شده بود : ” دوستت دارم عشق من ”
کارت رو سریع برداشت و با یه حالت عصبی توی جیبش قایم کرد
روبان رو باز کرد
در جعبه رو برداشت
توی جعبه یه جعبه کوچیکتر سبز با یه روبان قرمز رنگ بود
زیر روبان قرمز یه کارت سفید بود که روی اون نوشته بود : ” راستشو بگو , چقدر دوستم داری ؟ ”
زیر لب گفت : - دیوووووونه …
کارت رو برداشت و نگرون از اینکه مبادا مونا یهو از راه برسه و اونو ببینه گذاشت توی جیبش بغل همون کارت قبلی
جعبه سبز رو برداشت و رمان قرمز رو باز کرد
در جعبه رو برداشت
این بار نفس حبس شده توی سینه شو با عصبانیت داد بیرون
- یعنی چی ؟
توی جعبه سبز یه جعبه بنفش بود با یه روبان زرد
زیر روبان زرد یه کارت سفید بود که روی اون نوشته شده بود ” مواظب دل من باش , شکستنیه ها ”
دستشو محکم به صورتش کشید
نمی تونست به هیچ چیز فکر کنه
اون کارت رو هم برداشت و انداخت توی جیبش
روبان زرد رو باز کرد و به امید اینکه این بار دیگه جعبه ای توی کار نباشه در جعبه رو باز کرد
- وایییییییی
کلافه شده بود
در عین حال ته دلش حس می کرد داره از این کار خوشش میاد
توی اون جعبه , یه جعبه کوچیکتر زرد بود , با یه نوار بنفش
زیرروبان بنفش یه کارت سفید بود که روی اون نوشته شده بود ” بخند دیگه , میدونی که عاشق خندیدنتم ”
ناخود آگاه یه لبخند کوچیک صورت گرفته شو باز کرد
نمی دونست باید چه واکنشی از خودش نشون بده
حس می کرد خلع سلاح شده
کارت رو برداشت و دوباره گذاشت توی جیبش
روبان رو باز کرد و در جعبه رو برداشت
بازم یه جعبه دیگه
یه جعبه آبی با یه روبان صورتی
و یه کارت سفید دیگه که روی اون نوشته شده بود” آره … تو عشق منی ”
کارت رو برداشت
نشست روی صندلی
به در بسته اتاق نگاه کرد
به اون فکر کرد که چقدر دلش شکسته
دوباره صورتش پر از چین و چروک شد و دلش گرفت
توی دلش گفت بهش ثابت می کنم که اشتباه می کنه
روبان صورتی رو باز کرد
در جعبه رو برداشت
و بازم یه جعبه دیگه
یه جعبه صورتی با یه روبان قهوه ای
و بازم یه کارت سفید دیگه
و بازم یه نوشته ” منم نگم دلم میگه تالاپ تولوپ ( ینی دوست دارم ) ”
دیگه داشت به خودش شک می کرد
نکنه … نکنه کس دیگه ای هم توی زندگیش بوده و فراموشش کرده ؟
قلبش تند تند می زد
کارت رو برداشت
روبان قهوه ای رو با عجله باز کرد
در جعبه رو برداشت
- خدای مــــــــــ ...ـــــــــــن …
دیگه واقعاَ حس می کرد کم آورده
یه جعبه دیگه!!
یه جعبه نقره ای کوچیک با یه روبان طلایی
و یه کارت کوچیک سفید
روی کارت نوشته شده بود ” آره .. مال خودته .. مثه من… که مال خودتم ”
کارت رو برداشت و چند لحظه بهش نگاه کرد
خط این نوشته با بقیه کارتا فرق می کرد
خط به نظرش آشنا اومد
کارتو گذاشت روی میز
روبان طلایی رو با دقت باز کرد
جعیه نقره ای رنگ خیلی ظریف بود
درشو آروم باز کرد
دیگه جعبه ای در کار نبود
یه ساعت خیلی شیک با بند طلایی رنگ توی جعبه خود نمایی می کرد
و یه کارت آبی رنگ که روی اون نوشته شده بود
” هر وقت بهش نگاه کردی یادت باشه تیک ینی دوستت ... تاک ینی دارم … روزی هشت بار می بوسمت ساعت دوازده , ساعت سه و ربع , ساعت شش و نيم , ساعت یه ربع به نه ... چه پیشم باشی , چه نباشی … بند ساعت اگه دستای من باشه .. خب معلومه که مچ دستت مثه کمرت همیشه اسیر دستامه
, نمی ذارم فرار کنی مهربونم , همیشه بهش نگاه کن , که یادت باشه همیشه بهت نگاه می کنم , زودتر بیا خونه ... چون همیشه منتظرتم … تولدت مبارک عزیزم … پيشي ملوسه ي تو ”
توی چشاش اشک جمع شده بود
نمی تونست سرشو بلند کنه
احساس آدمی رو داشت که از سوناي خشك درش بيارنو بندازنش توی یه استخر آب سرد
نمی دونست داد بزنه یا بخنده
یا شاید بهتر بود گریه کنه
سرشو بلند کرد که ...
مونا جلوش واستاده بود ... توی دستش یه شاخه گل سرخ ... توی چشاش ( که هنوز سرخ بود ) یه دنیا عشق
گونه هاش گل انداخته بود آروم گفت :
- متين … معذرت می خوام … نمی خواستم اذیت بشی … تولدت مبارک
شاخه گلو گرفت
- مونا …
نمی دونست چی بگه
هم دلش می خواست بغلش کنه , هم دعواش کنه , هم واسش بمیره , هم داد بزنه دوستت دارم
- تو منو کشتی .. ولی … فقط تو بلدی چطور منو بکشی و دوباره زنده کنی
ته دلش آتیش روشن شده بود
- دوستت دارم
- منم دوست دارم
- ولی خیلی شیطونی .. خیلی …
- گفتم که معذرت می خوام .. اینجا رو ببین
مونا با چشای درشت و پر از خنده به دور وبر مرد نگاه کرد
بلند شد و دور برشو نگاه کرد
دور و برش پر شده بود از جعبه های رنگارنگ
هردوشون با هم زدن زیر خنده

...
دستشو برد توی جیبش و انگشتاشو کشید به هفت تا کارتی که توی جیبش بود
کلید خونه بین هفت تا کارت قایم شده بود .

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پینوشت:پیامهای تبریک به ترتیب ارسال.

۱.مونا :متين جان ,عزيز دلم , خوب من تولدت مبارك.

۲.مهسا: 28 sale pish chenin ruzi varede in bazi shodi ba inke sakhttarin marhalash be to oftad vali kam nayavordi nabakhti.kenar narafti harbar ke zaminet zad bazam boland shodio sarepat vaysadio ba jesarate tamam tu cheshmash nega kardio montazere naghsheye badish shodi va motmaen az inke bazam bazi ro azash mibari istadio gofti becharkh ta becharkhim harchi bishtar migzareo bazi sakht tar mishe bazi ro behtar yad migiriogheleghesh dastet miad be omide inke tu in bazi hich vaght shekast nakhori va barat ghashangtarin bazia va behtarin hambAziaro Arezu mikonam salgarde umadanet mobarak

۳.فاطمه السادات:salam.Tavalodet mobarak .Omidvaram salhaye ziyadi ba khobi, shadi ,movafaghiyat, saadat o pirrozi separi koni.

۴. مژگان :سلام تولدت مبولك مبولك باشه.

5.آزيتا : salam. Khastam tavalodeto tabrik begam. Fek konam diroz bod. Mobarake ishala 120sale shi.male man 21ome. Jai u tabrik migam:d

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 19:35  توسط متین مهرسا | 

 با سلام ,
خدا جان , حرفهایم را توی نیم ساعت باید براتان بنویسم
خودتان میبینید که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفه کلید چقدر عرق میریزم
خداجان , از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که شما یک ایمیل داری که هر روز چکش میکنید هم خوشحال شدم , هم ناراحت
خوشحال به خاطر اینکه می توانم درد دلم را بنویسم
و ناراحت از اینکه ما که توی خانه مان کامپیوتر نداریم
ما توی خانه مان دو تا اتاق داریم
یک اتاق مال آقا جان و ننه مان است
یکی هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ
دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا بزاز , خواستگار زهرا برامان آورده
یک کمد که همه چیزمان همان توست
آشپزخانه مان هم توی حیاط است و آقاجان تازه با آجر ساختتش
ما هم مجبوریم برای اینکه برای شما ایمیل بزنیم دو هفته بریم پیش رضا ترمزی کار کنیم تا بتونیم پول یک ساعت کافی نت را در بیاریم
خداجان , جان هرکی دوست دارید زود به زود ایمیل هاتان را چک کنید و جواب ما را بدهید
ما چیز زیادی نمی خواهیم
خدا جان , آقاجانمان سه هفته است هر دو تا کلیه اشان از کار افتاده و افتاده توی خانه
خیلی چیز بدیست
خداجان , ما عکس کلیه را توی کتاب زیستمان دیده ایم , اندازه لوبیاست , شکم اقاجان ما هم مثل نان بربری صاف است , برای شما که کاری ندارد ,
اگر می شود , یک دانه کلیه برایمان بفرستید ,
ما آقاجانمان را خیلی دوست داریم , خدا جان
الان بغض توی گلومان است , ولی حواسمان هست که این آدم های توی کافی نت که همه شیک و پیکن , نوشته های مارا دزدکی نخوانند ,
چون می دانم حسابی به ما می خندند و مسخره مان می کنند
خدا جان , اگر می شود یک کاری بکن این اکبر آقا بزاز بمیرد , آبجی زهرامان از اکبر آقا بدش می آید
اما ننه می گوید اگر اکبر آقا شوهر زهرامان بشود وضعمان بهتر می شود
خداجان اکبر آقا چهل سال دارد و تا حالا دو تا زنش مرده اند , آبجی زهرامان فقط سیزده سال دارد خداجان
الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حرف ها ی روی صفه کلید را پیدا می کنم
خداجان اگر پول داشتم هر روز برای شما ایمیل می زدم
خوش به حال آدم پولدارها که هم هر روز برایت ایمیل می زنند
تازه همایون پسر همسایه پولدارمان می گفت با شما چت هم کرده است
خوش به حالش
خداجان , اگر کاری کنید که حال آقاجانمان خوب شود خیلی خوب می شود
چون قول داده اگر حالش خوب شود برود سر گذر کار پیدا کند و بعد که پول گیرش آمد یک دوش بخرد بذارد توی مستراح
خداجان , ننه بزرگ از این کار که حمام توی مستراح باشد بدش می آید ولی آقاجان می گوید حمام خانه پولدار ها هم توی مستراحشان است
خدا جان ننه بزرگ ما خیلی مواظب نجس پاکی است و گفته است هرگز به این حمام اینجوری نمی رود
ولی خداجان راستش من وقتی خیلی از حمام رفتنم می گذرد بدنم بوی بد می گیرد و همکلاسی هایم بد نگاهم می کنند
راستی خدا جان , چه خوب شد که به ما تلویزیون ندادی ,
یکبار که از جلوی مغازه رد می شدم دیدم که آدم های توی تلویزیون چه غذاهای خوشگلی می خورند ,
حتما خوشمزه هم هست , نه ؟
تا سه روز نان و ماست اصلا به دهانم مزه نمی کرد
بعضی وقتها , ننه که از رختشویی برمی گردد با خودش پلو می آورد ,
خیلی خوشمزه است خداجان , ننه می گوید این برکت خداست , دستت درد نکند ,
راستی خداجان , شما هم حتما خیلی پولدارید که خانه تان را توی آسمان ساخته اید , تازه من عکس خانه ییلاقیتان را هم دیده ام
همان که روی زمین است و یک پارچه سیاه رویش کشیده اید ,
خیلی بزرگ است ها , تازه آنهمه مهمان هم دارید , حق هم دارید که روی زمین نیایید , چون پذیرایی از آنهمه آدم خیلی سخت است
ما اصلا خانه مان مهمان نمی آید , چون ما اصلا کسی را نداریم
ولی آقاجانمان می گوید اگر کسی بیاید ساعتش را می فروشد و میوه و شیرینی می خرد
ما مهمانی هم نمی رویم , چون ننه می گوید بد است یک گله آدم برود مهمانی
خدا جان وقت دارد تمام می شود , اگر بیشتر پول داشتم می ماندم و باز برایتان می نوشتم
ولی قول می دهم دو هفته دیگر که مزدم را گرفتم باز بیایم و برایتان ایمیل بفرستم
خدا جان به خاطر اینکه درسهایم خوب است از شما تشکر می کنم
تازه به خاطر اینکه ما توی خانه مان همه همدیگر را دوست داریم هم دستت را می بوسم
من می دانم که آدم های پولدار همه شان خودکشی می کنند , ولی من هیچوقت خودم را نمی کشم
تازه خداجان , من آدم هایی را می شناسم که حتی اسم کامپیوتر را نشنیدند بیچاره ها ,
شاید از آنها هم دفعه بعد برایت نوشتم
خداجان , نامه من را فقط خودت بخوان و به کسی نشان نده
صبر کن ...
آخ جان , پنجاه تومن دیگر هم دارم ,
خدا جان جوابم را بده ,
فقط تو را به خدا , به خارجی برایمان ننویسید ,
چون ما زبانمان خوب نیست هنوز
آخ , راستی خدا جان یادم رفت , حسن مان دارد دنبال کار می گردد , یک کاری بی زحمت برایش جور کنید
هادی هم آبله مرغان گرفته است , اگر برایتان زحمتی نیست زودتر خوبش کنید
حسین هم وقتی ننه می رود رختشویی همش گریه می کند ,
آبجی فاطمه مان هم چشمانش ضعیف شده ولی رویش نمی شود به آقاجان بگوید , چون می گوید پول عینک خیلی زیاد است
اگر می شود چشان ابجیمان را هم خوب کنید
خب .. وقت تمام است دیگر , پدرمان در آمد
خداجان مهربان ,
اگر زیاد چیزی خواستیم معذرت می خوام , هنوز خیلی چیزها هست ولی رویمان نشد
دست مهربانتان را از دور می بوسم
راستی خدا جان , ننه بزرگ آرزو دارد برود مشهد پابوس امام رضا , یک کاری برایش بکنید بی زحمت
باز هم دست و پایتان را می بوسم
منتظر جواب و کلیه می مانم
دستتان درد نکند

بنده کوچک شما , صادق


...
خواست دکمه send رو بزنه
دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی میرف
یهو کامپیوتر خاموش شد
خشکش زد
- اااااا
صدایی از پشت سرش گفت :
- اون سیستم ویروسیه , نگران نباش , الان دوباره میاد بالا
اسکناس های مچاله , توی عرق کف دستش خیس شد
دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود
یه قطره اشک از گوشه چشمش غلطید روی گونه اش
بلند شد
پول رو داد و از کافی نت زد بیرون
توی راه خودشو دلداری می داد
- دوهفته دیگه باز میام ...
- باز میام ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 11:19  توسط متین مهرسا | 

کنار خیابون ایستاده بود
تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
- ممنون
- خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
- چیزی شده ؟
چشمامو از نگاهش دزدیدم ،
- نه .. ببخشید ،
خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود
بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .
با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ،
با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ،
خودش بود .
نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ،
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،
برف پاک کنا اصلاَ کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ،
پرسید :
- مسیرتون کجاست ؟
گلوم خشک شده بود ،
سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .
گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟
به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،
صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ،
قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،
به چشمام جراُت دادم ،
از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،
دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ،
چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ،
سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ،
روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو  موهای مشکیش آشفته و شونه نشده  روی پیشونیش رها بود ،
خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،
به خدا خودش بود ،
به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ،
خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ !
یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من ... خدای من ....
با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ،
به یک زن بيست و  نه ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر نوزده ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ....
زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
پشت چراغ قرمز ترمز کردم ،
به ساعتش نگاه کرد ،
روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما ... خیس بودم، خیس ِ خیس ...
چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟  می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
 نه ... اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی  کارا رو خراب می کرد ،
 توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود ،
بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،
 بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ،
تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ،
خل بودم دیگه ،
 نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،
 عاشقی کنم براش ،
 میگفت : بهت نیاز دارم ...
ساکت می موندم ،
 میگفت : بیا پیشم ،
میگفتم : میام ...
اما نرفتم ،
 زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ،
دلم می خواست بسوزم ،
 شاید یه جور خود آزاری-مازوخيست- که البته بیشتر باعث آزار اون شد ،
قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ،
مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .
صدای بوق ماشین پشت سر ، منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،
آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
 چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،
 آخه یه مرد  گنده که نباید اینقدر احساساتی باشه ،
یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،
هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،
 و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ،
تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ،
چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .
شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ،
- همینجا پیاد میشم .
پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،
- بفرمایین ...
دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ،
با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ...
- لازم نیست ...
- نه خواهش می کنم ...
پولو گذاشت روی صندلی جلو ... صدای باز شدن در اومد
و بعد ... بسته شدنش .
خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .
برای چند لحظه همونطور موندم ،
یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ،
تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،
برای فریاد کردنش ،
برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ،
دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و ... دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .
صدا توی گلوم شکست ... 
اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .
قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .
رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز ...
دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...
سر خوردم روی زمین خیس ،
صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...
مثل بچه ها زار زدم ... زار زدم ...
منو بارون ... ، زار زدیم ،
اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ،
به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ،
بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ،
هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم ...
بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ،
بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر.
خل بودم دیگه ...
یعنی این نقطه پایان بود برای عشق من ؟
نه ...
عاشق تر شده بودم
عاشق تر و دیوانه تر ... چه کردی با من تو ... چه کردی ...
بارون لجبازانه تر می بارید
خیابان بهار ، آبی بود .
آبی تر از همیشه ...


+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 18:3  توسط متین مهرسا | 

هر نگاه بسته به احساسی که در آن نهفته است ، سنگینی خاص خودش را دارد
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد ، بدون آنکه احساس کنی ، تنت را می سوزاند...

اولین بار که سنگینی یه نگاه سوزنده رو احساس کرد ، یک بعد از ظهر سرد زمستونی بود
مثه همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش ، اجازه نمی داد تا سرشو بلند کنه
می فهمید ، عمیقاً می فهمید که این نگاه با تمام نگاهای قبلی ، با همه نگاهای آدمای دیگه فرق می کنه
ترسید ، از این ترسید که تلاقی نگاش ، این نگاه تازه و داغ رو فراری بده
همونطور مثل هر روز ، طبق یک عادت مداوم تکراری ، با چشمایی رو به پایین ، مسیر هر روزه ش رو ، در امتداد مقصد هر روزه ، ادامه داد .
در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار ، فقط باید می جویدش
تکرار ، تکرار و تکرار
سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست ، تعقیبش کرد
پشتشو به در چسبوند و در سکوت آشنای حیاط خونه ، به صدای بلند تپیدن قلبش گوش داد
براش عجیب بود ، عجیب و دلچسب
***
از عشق می نوشت و به عشق فکر می کرد
ولی هیچوقت نه عاشق شده بود و نه معشوق
در ذهن خیالپردازش ، عشق شبیه به مرد جوانی بود
مرد جوانی با گیسوان مشکی مجعد و پریشان و صورتی دلپذیر و رنگ پریده
پنجرۀ رو به کوچه اتاقشو باز کرد
انتهای کوچه ، همون درخت کاج قدیمی ، همون دیوار کاه گلی ، همون تیر چوبی چراغ برق بود و ... دوباره نگاه کرد
تموم اون چیزا بود و یک غریبه
***
مرد غریبه در انتهای کوچه قدم می زد و گهگاه نگاهی به پنجره باز اتاق او مینداخت
صدای قلبشو بلند تر از قبل شنید ؛
احساس کرد صدای قلبش با صدای قدم زدنای مرد گره خورده
پنجره رو بست و آرام در حالیکه پشتش به دیوار کشیده می شد روی زمین نشست
زانوهاشو توی بغل گرفت و به حرارتی که زیر پوستش می دوید ، دلسپرد
***
تنهایی بد نیست
تنهایی خوب هم نیست
کتابای در هم و ریخته و شعرای گفته و نگفته
خوبیها و بدیها
سرگردونی را دوست نداشت
بیرون برف می بارید و توی اتاق باران
با خودش فکر می کرد : تموم اینا یک اتفاق ساده بود ، اتفاق ساده ای که تموم شد .
سعی کرد بخوابه
قطره های اشکشو پاک کرد و تا صبح صدای دلنشین قدم زدنای مرد غریبه رو توی ذهنش تکرار کرد .
***
روز بعد ، تازه بود
با احساسی تازه و نو ، متفاوت از روزای قبل
صورتشو  توی  آینه مرور کرد و رژ کم رنگ سرخ ، به لباش مالید
بیرون همه جا سفید بود
انتهای کوچه کمی مکث کرد
با خودش گفت ، همینجا بود ، همینجا راه می رفت
سرشو پایین انداخت و مسیر هر روزه رو در پیش گرفت
زیر لب تکرار می کرد : عشق دروغه ، مسخره اس ، بی رحمه ، داستانه ، افسانه اس
***
ایستگاه اتوبوس و شلوغی هر روزه و انتظار ... و گرمای آشنای یک نگاه
قفسه سینه اش تنگ شد
طاقت نیاورد و سرشو بلند کرد
دوقدم اونطرف تر ، فقط با دو قدم فاصله ، مرد غریبه ایستاده بود
تلاقی دو نگاه کوتاه بود و ... کوتاه بود و بلند
بلند ... مثل شب یلدا
نگاهشو دزدید
***
نیاز به دوست داشتن ،
نیاز به دوست داشته شدن ،
نیاز به پس زدن پرده های تاریکخونه دل
نیاز به تنها گذاشتن تنهایی ها
و نیاز و نیاز و نیاز
چیزی درونش خالی شده بود و چیزی جایگزین تموم نداشته هاش شده بود
تلاقی یه نگاه و تلاقی تموم احساسات خفته درونی
تمام تفسیرهای عارفانه اش از زندگی و عشق در تلاقی اون نگاه شکل دیگه ای به خود گرفته بود
می ترسید
می ترسید از اینکه توی اتوبوس کسی صدای تپیدن های قلب فشرده اش را بشنوه.
***
مرد غریبه همه جا بود
با نگاه نافذ مشکی و شالگردن قهوه ای اش
و نگاه سنگین تر ، و حرارت بیشتر
بعد از ظهرای داغ تابستون رو به یادش میاورد در سرمای سخت زمستان
زمستان ... تنهایی
سرمای سخت زمستان تنهایی
و بعد از ظهرا تا غروب
انتهای کوچه بود و صدای قدم زدنای مرد غریبه
و شب ... نگاه عطشناک او بود و رد گام های غریبه بر صفحه سفید برف
***
روزای تازه و جسارت های تازه تر
و سایه کم رنگ آبی پشت پلکای خمار
و گونه هایی که روز به روز سرخ تر می شد
و چشمایی که دیگه زمین رو ، و تکرار رو جستجو نمی کرد
چشمایی که نیازش
نوازش های گرم همون نگاه غریبه ... نه ! بهتره بگم همون نگاه آشنا شده بود
زیر لب تکرار می کرد : - آی عشق .. آی عشق .. آی عشق
***
شکستن فاصله شبیه شکستن شیشه خونه همسایه ست که نمی دونی تو رو می زنه یا توپت رو با مهربانی پس میده
چیزی بیشتر از نگاه می خواست
عشق ، همون جوان رنگ پریده با موهای مشکی مجعد توی خواب هاش
جای خودش رو به مرد غریبه داده بود
و حالا عشق ، مرد غریبه شده بود
با شال گردن قهوه ای بلند و موهای جوگندمی آشفته
و سیگاری در دست
دلش پر می زد برای شنیدن صدای عشق
صدای عشقش
مرد غریبه هر روز بود
و هر شب نبود
***
برف می بارید
شدید تر از هر روز
و او ، هوای دلش بارونی بود
شدید تر از هر روز
قدماش تند بود و نگاش آهسته
با خودش فکر می کرد ، اینهمه آدم برای چی!!!؟؟؟
آدمای مزاحمی که نمیذاشتن چشماش ، غریبه رو پیدا کنه
غریبه ای که توی دلش ، آشنا ترینش بود
سایه چتری از راه رسید و بعد ...
- مزاحمتون که نیستم ؟
صدای شکستن شیشه آمد
غریبه در کنارش بود
صدایی گرم و حضوری گرمتر
باور نمی کرد
هر دو زیر یک چتر
هر دو در کنار هم
- نه ، اصلاً ، خیلی هم لطف کردین
قدم به قدم ، در سکوت ، سکوت !!!... نه فریاد
آی عشق .. ای عشق ... آی عشق ، تو چه ساده آدم ها را به هم می رسانی .. و چه سخت
کاش خیابون انتهایی نداشت
بوی عطر غریبه ، بوی آشنایی بود ، بوی خواب و بیداری
- سردتون که نیست ؟
- نه .. اصلاً
دو بار گفته بود "نه اصلاً "
از خودش خجالت می کشید چون زبونش برای حرف زدن بند اومده بود
سردش نبود ، داغش بود
"حرارت عشق ، تن آدم را می سوزاند"
غریبه تا ابتدای کوچه اومد
ابتدای کوچه ای که برای اون ، انتهاش بود
- ممنونم
نگاه در نگاه ، چشم توی چشم ، کوتاه و کوبنده
- من باید ممنون باشم که اجازه دادید همراهتون باشم
آرامش ، احساس آرامش می کرد و اضطراب
آرامش از با هم بودن و اضطراب از  از دست دادن
- خدانگهدار
قدم به قدم دور شد
به سوی خونه ، غریبه ایستاده بود و دل اونم ، ایستاده تر
درو باز کرد و  لحظه ای کوتاه نگاش کرد
غریبه چترش را بسته بود
***
بلوغ تازه ، پژمردن جوانه های پیچک تنهایی
تب ، شبای بلند و خیال پردازیهای بلند تر
" اون منو دوست داره .. خدای من .. چقدر متین و موقر بود ... "
از این شانه به آن شانه .. تا صبح .. تا دیدار دوباره
***
خیابونای شلوغ ، دستای در جیب و سرهای در گریبان
هر کسی دلمشغولی های خودشو داره
و انتظار ، چشمای بی تاب و دل بی تاب تر
" پس اون کجاست ؟ "
پرده به پرده آدمای بیگانه و تاریک و دریغ از نور ، دریغ از آشنای غریبه
" نکنه مریض شده .. نکنه ... "
اضطراب و دلهره ، سرگیجه و خفقان
عادت نیست ، عشق آدمو اینگونه می کنه
هیچکس شبیه اون نبود ، حتی از پشت سر
" کاش دیروز باهاش حرف می زدم ، لعنت به من ، نکنه از من رنجیده ... "
اشک و بارون ، گریه و سکوت
"واژه عمق احساس را بیان نمی کند "
واژه .. هیچ کاری از دستش بر نمیاد .
***
انتهای کوچه ساکت
پنجره باز
هق هق های نیمه شب
و روزای برفی
روزای برفی بدون چتر
" امروز حتما میاد "
و امروز های بدون آمدن
***
بدست آوردن سخته، از دست دادن کشنده ، انتظار عذاب آور
غریبه ، نه اومده بود ، نه رفته بود
روزها گذشت ، و هفته ها و ... ماه ها
بغض بسته ، پنجه های قطور تنهایی به گردن ظریفش گره خورده بود
نه خواب ، نه بیداری
دیوانگی ، جنون ... شاید برای هیچ
" اون منو دوست داشت ... شایدم ... "
علامت سئوال ، علامت عشق ، علامت تردید
پنجره همیشه باز ... و انتهای کوچه همیشه ساکت ... همیشه خلوت
آدم تا چیزی را نداره ، نداره
غم نمی خوره
تا عشق رو تجربه نکنه ، عاشقی رو مسخره میکنه
و وای از اون روزیکه عاشق بشه
***
پیچک زرد و چسبناک تنهایی زیر پوستش جولان می داد
و غریبه ، انگار برای همیشه ، نیومده ، رفته بود
مثل سرخی گونه هاش ، برق چشمای درشتش و طراوتش و شادابی اش
نگاش از پنجره به شکوفه های درخت گیلاس همسایه ماسید
اگر اون بود ...
اما .. اون ... شیش ماه بود که نبود
گاهی وقتا ، امیدم ، نا امید میشه
زیر لب زمزمه کرد : " عشق دروغه ، مسخره اس ، بی رحمه ، داستانه ، افسانه اس"
از به هیچ به پوچ رسیدن
تجربه کردن درد داره
درده عاشقی
و تموم اینا رو هیچ کس نفهمید
دلی برای همیشه شکست و صداش توی شلوغی و همهمه آدم ها ،ّ نه ... آدمک ها .. گم شد .
***
صدای در ، و پستچی
- این بسته مال شماست
صدای تپیدن دلشو شنید ، مثه اون روزا ، محکم و متفاوت
توی بسته یک کتاب بود
" داستان های کوتاهی از عشق "
پشت جلد ، عکس همون غریبه بود ، با همون نگاه ،
قلبش بی محابا می زد ، و نفس هاش تند و از هم گسیخته
روی صفحه اول با خودکار آبی نوشته شده بود
" دوست عزیز ، داستان سیزدهم این کتاب را با الهام از ارتباط کوتاهمان نوشته ام ، امیدوارم برداشت های شخصی ام از احساساتت که مطئنم اینگونه نبوده است رو ببخشی ، به هر حال این نوشته یک داستان بیشتر نیست ، وسیع باش و تنها "
احساس سرگیجه و تهوع
" ارتباط کوتاهمان !!! "
انگشتاش ناخودآگاه و مضطرب کتاب رو جستجو می کرد ،
داستان سیزدهم :
 "درد عاشقی"
هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است ، سنگینی خاص خودش را دارد

و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد ، بدون آنکه احساس کنی ، تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد ...
***
آهسته لغزید
سایش پشت بر دیوار
سقوط
و دیگر هیچ ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 11:6  توسط متین مهرسا |