|
«اتانازي یعنی مرگ از روي شفقت»
|
آفتاب هيچ گرمايي نداشت
و آروم از دستای درخت خرمالو پايين مي رفت .
کسی توی حياط نبود .
تنها گنجشكها بودند روي شاخه ها
که سرشاخه هاي نازك درختو مثل سوزن توی تن قرمز و تبدار آفتاب فرو ميكردن.
آفتاب روي شيشه پنجره خون گريه مي كرد
...
دهنم خشك شده
مثل طعم گس خرمالو بد مزه شده
چیزی شبیه ترس داشت منو میترسوند
بین سه تا پنجره
کدوم یکی سهم من بود
بازم گرفتار سه شدم
...
نه ديگه نه...
به پنجره خيره شدم .
اینگار تموم دنیا به ماه پشت پنجره میدون میده
نمیدونم اصلاً پنجره بین منو ماه بود یا ماه بین منو پنجره
بازم دارم اسیر تناقض میشم!!!
...
دلم پر از درده
یاد شب قبل افتادم
که آسمون از غروب ، گرفته و ابری بود
ابرهای قرمز
دردهايي كه روزها و شبها توی تنهايي خونه
بارها و بارها با خودم تکرار كردم
و حالا كه کسی رو دارم
توی فاصله چند متری
با اینکه در گوشی حرف میزنیم
هيچ كدومشو نمي تونستم به زبون بيارم .
...
آفتابی كه از لاي شاخه هاي خرمالو روي صورت پنجره ميشینه
شيريني خرمالوهاي قرمزی كه ماه ها ،
جلوي چشماش آويزون بودن
و اونا رو نچشيده بود توی دهنش ميریزه
همونجا وایستادم و به دیوار سیمانی پوست پوست شده تکیه دادم و زل زدم به زمین
باید برم...
چرا و کجا شو نمیدونم!!!
ولی باید برم
" اگه بخوای بری و نری موقعی میرسه که مجبور میشی بری"
موندنم بیفایده ست
اصلاً اینجور موقع ها باید راه برم
راه رفتن و فکر کردن کاری که همیشه میکنم
تموم چیزایی که میبینم منو وادار به رفتن میکنه
فکرای جور واجور
و قاب پنجره روبروم
دیوار سیمانیه پوست پوست شده منو یاد دیواره دلم میندازه
نمیدونم اگه کسی مجبور باشه ، بهش تکیه میده یا نه
سیاهی دروازه ... منو میترسونه
وقتش بود
راه رفتن و فکر کردن بهتر از وایستادن و فکر کردنه
میرفتم و تنها به یک چیز فکر می کردم
اینکه اینگار ماه رو دارن پشت اون پنجره سنگسار میکنن
دو بار صدای کشدار ترمز منو به خودم آورد
مثل صدای جاروی مامور شهرداری ، توی ساعت پنج
خش خش اون جارو زنگ ساعتمه
...
ساعت از پنج گذشته
بازم انتظار برای سه...
دلم میخواد توی راه بخوابم
ای کاش خوابم اینقدر طولانی باشه تا قطار لحظه ها رو نبینم
شلوغیه مردم منو یاد هیچی نمیندازه
بوی کاهگل میخوام
بوی کاهگل وقتی بارون میاد
سنگینیه نگاهی رو حس میکنم
داره سنگین تر میشه
اینقدر سنگین که دارم زیرش له میشم
سایه شو دیدم که جلوم وایستاده
چشمامو باز کردم
- چند وقته گریه نکردی ؟
- گریه ؟!
با چشای نافذش , سعی می کرد جواب سئوالشو از توی چشمام بخونه
ولی خودمم می دونستم که توی چشمای خشک من , جوابی برای سئوال اون , نیست
در حالیکه داشتم توی ذهنم دنبال آخرین قطره اشک های ریخته شدم می گشتم , گفتم :
- چطور ؟ مگه چیز مهمیه ؟
لبخند زد ,
- آره , مهمه ...
یادم نمیومد ,
اصلاً چیزی یادم نمیومد
توی مرور خاطراتم , بغض های بسته زیاد بود ولی بغض شکسته , نه , نبود
با تردید گفتم :
- نمی دونم , شاید بیست سال پیش , شایدم بیشتر ... راستش اصلاً یادم نیست .
سرشو انداخت پایین و دستی به صورتش کشید
اینبار که نیگام کرد توی چشاش پر بود از , سرزنش
- عجب ...
سرشو تکون داد و از کنارم گذشت
برگشتم , داشت می رفت
- چرا این سئوالو کردی ؟ اصلاً تو کی هستی ؟
رفت ,
همونطور که بی هوا جلوی روم سبز شده بود و بی مقدمه سئوالشو پرسیده بود ,
بی هوا و بی مقدمه هم رفت ,
برام عجیب بود , کی می تونست باشه ؟
گریه کردن و گریه نکردن من , چه ربطی داشت به اون ؟
خدایا ...
نمی دونی چقدر حرف زدن برام سخته وقتی تو اون بالایی و من این پایین
نمی دونی وقتی فکر می کنم همین الان میلیون ها نفر دارن باهات حرف می زنن و تو حرف همه رو میشنفی چه احساس خنده داری بهم دست میده .
خدایا ... می ترسم حرفاشونو باهم قاطی کنی ...
آخ زبونمو گاز می گیرم ...
خدایا راستشو بگو تو چن تا گوش داری ... چن تا چش داری ...
چن تا زبون بلدی آخه ... چینی و ژاپونی خیلی سخته ...
فرانسه هم همینطور ...
خدای من ... نمی دونم کلمه خدای من درسته ؟
آخه تو خدای من که نیستی خدای هوار تا هوار آدم و جن و حیوونی ...
خدایا منو می بینی اصلآ ... یا اصلآ منو دیدی ... اسمم می دونی چیه و شماره شناسنامم ؟
خدایا تو چقدر پهنی ... چقدر درازی و چقدر گودی ...
چرا تو همه جا هستی وقتی هیچ جا نیستی ...
خدایا ... چرا ازون اول که ندیدمت غیب بودی ؟
می خوام ببینمت ... حتی اگه به قیمت جونم باشه ... درکم می کنی ؟
اصلآ الان بیداری یا خوابی ... شایدم جلسه داری ...
خدایا چقدر مهربونی ؟ چقدر ؟
خدایا ما آدمای بدبخت میون جنگ شیطون با تو چه کاره بیدیم ؟
اصلآ چرا بهش میدون می دی ؟ بکشش راحتمون کن ... هم خودتو هم ما رو.
خدایا چرا طعم لذتو به من می چشونی و بعد می گی جیززززه ؟
نمی دونی ... بعضی وقتا حس می کنم من یه بازیچه بیشتر نیستم توی دستات ...
خب تو حق داری ... تو خدایی ...
خدایا کاش خر بودم نه ؟ خر بودم الان اینقدر بدبخت نبودم ...
خدایا خوابم میاد ولی امشب پر از دعا کردن و راز ونیازم ...
خدایا بغلم کن ... برای یه بارم که شده ... بذار حرارتو حس کنم ...
خدایا سردمه ... داد بزنم می فهمی ؟
سردمه ... کسی اینجا نیس .. همه مردن ...
خدایا مردن درد داره ؟ سخته ؟ خودکشی گناهه ؟ کاش جواب می دادی ...
سرم درد می کنه ... گیجم ... منگم ... خوابم میاد ... خدایا قرص داری ؟
دهنم خشک شده ... مورمورم میشه ... کاش بابام زنده بود ... یا مادرم ... اونا رو تو کشتی خدایا ؟
چرا ؟ تنها دیدن من تو رو خوشحال می کنه ؟
دوس داری گریه کنم ؟ دوس داری زار بزنم ؟ آره ... می زنم ...می زنم ...
دوس داری له بشم ... دوس داری سرمو به دیوار بکوبم خدای مهربون ...
خوابم میاد ... نمی دونم ... شاید امشبم حرفای منو با حرفای بقیه قاطی کردی ...
راستی ... برای بار هزارم می گم ... اسم من متین بود ... متین بدبخت ...
خدایا من می ترسم ...
خسته ام ...
خدایا شب به خیر ...
شب جمعه
فیلم " بعضی ها داغشو دوست دارن " رو دارم میبینم,ش
به گمونم قبلاً دیدمش
مولین مونرو , دختر خوشگلیه
البته مرده
البته اگه نمرده بود هم فرقی نمی کرد , چون دست من بهش نمی رسید !
دارم سوسیس می خورم
سوسیس هات داگ
شنبه شاید برم یک خرگوش بخرم
خرگوشا به نظرم قابل تحمل ترن , البته می دونم که همونطور که از اسمشونم میشه فهمید اصلاً نمیشه از لحاظ حرف شنویی روشون حساب باز کرد
ولی به هر حال , یک خونه با خرگوش , بهتر از یک خونه بدون خرگوش و هیچ چیز دیگه است!...
نصف شب جمعه
روی تخت دراز کشیدم
فکرای جور واجور توی سرمه
باید به خلاء فکر کنم
به یه جای سبز و دور , به یه جای وسیع و قشنگ با صدای پرنده ها
آره , کم کم داره شکل میگیره , یک دشت بزرگ , وسیع و سبز , بوی نم بارون , اههه
یک دفه مولین مونرو از اون وسط دشت دوون دوون میاد طرفم و خودشو پرت می کنه توی بغلم
گروپ ,
از تخت می افتم پایین
دیگه این فیلم لعنتی رو نمی بینم ...
جمعه نزدیک طلوع آفتاب
از بس غلت زدم و تنمو خواروندم , همه تنم تاول زده
خوابم نمی بره
فکر می کنم کم کم دارم دیوونه میشم
البته این حس فقط مال شباییه که خوابم نمیبره
فکر می کنم ماهی خوردنم هم بی تاثیر نبوده
از توی حموم صدای چلیک چلیک قطره آب میاد
از توی خیابون صدای گربه میاد
از خونه همسایه صدای ....
ولش کن
پشت پلکام داره گرم میشه
تو رو خدا بهمش نزن...
جمعه شب
همه روز رو خوابیدم
همه روز رو خواب دیدم
هم وحشتناک بود , هم جالب
یادم نیست هیچی
با خودم میگم اگه مرده بودم چی ؟
در هردو صورت فرقی نمی کرد
تنهایی به خیلی از اتفاقات دیگه می چربه
من اصلاً حوصله جر و بحث سر عوض کردن مبلمان خونه رو ندارم
جریان تولید مثل هم باشه واسه کارخونه ها
الآن باید به فکر سه وعده غذایی باشم
یاد گوریل انگوری افتادم وقتی که یک درخت سیب رو کف دستش فشار میداد و اونو تبدیل به یک گلوله کوچیک می کرد و مینداخت بالا
منم باید امشب با هر سه تا وعده غذاییم همین کارو بکنم
جمعه , نیمه شب
فردا روز خوبیه به گمونم
صبح می خوام سوسیس درست کنم
صبحانه سوسیس می چسبه
البته وقت گیر هست
ولی من خوب بلدم سوسیس درست کنم
با اینکه همه روز رو خواب بودم ولی خوابم میاد
امروز یاد گرفتم که توی خواب خیلی از کارایی رو که توی بیداری نمیشه کرد , میشه کرد!
کف پاهام می خاره و احساس می کنم به کسی احتیاج دارم که اینجور موقع ها , کف پامو بخارونه
نفیس عمیق می کشم
بوی ماتیک میاد
سرمو فرو می کنم توی بالشت
یکی داره می خنده
احساس می کنم باید روی این زندگی بالا آورد
و میارم...
پنجشنبه نزدیک ظهر
اصولا پنج شنبه ها خیلی زیباست
طوری که دوست دارم تمام صبح تا ظهر رو توی رختخواب دراز بکشم و از پنجره به آسمون نگاه کنم
احساس می کنم دور کمرم یه کم چربی آورده
احتمالا از شنبه می رم ورزش
به روی شکم می خوابم و خودمو به تخت فشار میدم
خودمو کش میارم و با صدای بلند خمیازه می کشم
آدم در تنهایی خودش از هیچ چیزی خجالت نمی کشه!
پنجشنبه ظهر
- الو , یک پرس چلو ماهی با نوشابه سیاه , اشتراک 717
ماهی رو هفته ای یه بار باید خورد
خواص زیادی داره اما مضراتی هم داره
اما خوردنش خالی از لطف نیست
خصوصا اینکه میشه استخونشو به عنوان رشوه داد به گربه محل
میز آماده است
گاهی وقتا حس می کنم تنها غذا خوردن زیاد مزه نداره
البته منظورم این نیست که دوست دارم یک زن همخونه ام باشه
منظورم اینه که توی رستوران غذا بیشتر میچسبه !
پنجشنبه عصر
میگن آدم تنها اگه بمیره فقط میشه از بوی گند جنازش مرگشو فهمید
و بعد تازه کسی هم نیست که بخواد جنازه شو رفع و رجوع کنه
به نظر خودم هم دلیل محکمی اومد برای انتخاب یک همخونه
آدما اصولا همه کاراشون رو به خاطر خودشون انجام میدم
عشق هم فقط یک جور بهونه خوشگله
تنهایی ترس های خاص خودشو داره
و راه حل های خاص خودش رو هم همچنین
پنجشنبه کمی مانده به شب
بعضی وقت ها مثل الان بدجور دلم می خواد ابراز محبت کنم
اگه سگ الان اینجا بود شاید با وجود اینکه می دونستم اونجاش آلوده به کثافته بازم بغلش می کردم و صورتشو می لیسیدم !
یا حداقل با انگشتام شپشای تنشو می جوریدم و باهاش حرف می زدم
ابراز محبت یک خصیصه درونیه آدماست , منم حس می کنم آدمم
یا اگه اون زن , همونی که اونروز توی خیابون دیدمش الان اینجا بود شاید می بوسیدمش
و اصلاً به مژه هاش و بوی عرق تنش هم توجهی نمی کردم
البته اینا همش شایده
شاید هم اگر همین ها به واقعیت مبدل میشد باز
روم به دیوار , گلاب به روتون , بالا می آوردم...