تبليغاتX
***اتانازی1981***
«اتانازي یعنی مرگ از روي شفقت»

واستادم روبروش

چشاش اینگاری به چشام نیگا میکرد ولی بدون هیچ احساسی؛

گفتم بهش : ببین ، هرچی بین ما بوده تا حالا تموم شده

هر کاری تو کردی و هر کاری که من کردم توی گذشت این سالها حل شده

الآن چیزی که مهمه اینه که من دوستت دارم ... این دوست داشتن استریلیزه اس،

میفهمی ... ایین دیگه آخر دوست داشتنه، هیچ خری  مثه من نمی تونه تو رو اینطوری دوس داشته باشه

اصلاً اگه دوستت نداشته باشم احساس خلاء میکنم

به اینکه تو رو داشته باشم نیازدارم ... میفهمی؟

رفت جلوی آینه وهول هولکی روژ لبشو مالید

اونقدرعجله داشت که یه خورده از روژ لب ، از خط لبش زد بیرون

دستمال ابریشمی شو برداشت و اون یه خورده رو پاک کرد ...

گفتم : ببین دیووونه ، تو همینطوری هم خوشگلی ، دیگه این قرو فرا واسه چیه ، بدون روژ لب هم دوستت دارم.

ولی توجهی نکرد ...

دنبال کیفش میگشت.

دنبال یه جایی از بدنم میگشتم که بخارونمش.

من هر وقت کلافه میشم باید یه جایی از تنمو بخارونم.

گفتم : چرا به حرفام گوش نمیدی ... میخوای بپرم بالا بعد مثه گوجه فرنگی روی زمین پخش بشم تا گوش بدی به حرفام ؟

کیفش رو پیدا کرد و از اتاق زد بیرون و در رو محکم زد بهم.

احساس یه مگس رو داشتم که با لنگه دمپایی له شده.

اووووف... لع نت به این زندگی نفهم  احمق بی شعور خر...

آخه من که هر چی چیز قشنگ بود گفتم واسش که...

یه حس قلقلک بدی داش توی تنم وول می خورد که این روژ لبشو واسه کی مالید

معمولاً روژ لب نمی مالید این وقت صبح

زدم از خونه بیرون.

با ماشین من رفته بود ... بدون اجازه ... پس من چه نقشی دارم این وسط.

بوقم اگه بودم یکی منو میزد حد اقل.

سرگردون و عاجز (مردای این مدلی خیلی تابلوان) با دستای آویزون ( درست مثه جوراب زنونه ای که روی بند رخته ) راه افتادم توی خیابون.

مردم مثه وحشی ها بهم تنه میزدن و هیچکس یه عذر خواهی خشک و خالی هم نمیکرد.

حال و حوصله عصبی شدن واسم نمونده بود.

آدم بی ادبی هم نبودم که فحشای تحریک کننده  و تنش زا بدم.

بذار تنه بزنن ، دل که شکسته باشه چه دو تیکه چه هزار تا فرقی نمیکنه.

همینطور آویزون داشتم قدم میزدم که رسیدم به کافه همیشگی.

رفتم و نشستم پشت میز.

وقتی بهم ریخته باشم یه نوشیدنی گرم میتونه یخای درونیمو باز کنه و بخاراتش مغزمو بخور بده.

سه دقیقه نشستم ولی اینگار نه اینگار... یه نفرم نیگا نکرد که آقاهه خرت به چن من.

خواستم بکوبم روی میز که حداقل نظر گارسونای سر به هوا رو جلب کنم که دیدم بی ادبیه.

داشتم قسمت "چاره اندیشی مودبانه" مغزمو فعال میکردم که یه خانوم نشست روبروم.

با دید هنری ، خوشگل بود و توو دل بروی فوری.

من از این آدمای توو دل بروی فوری خوشم نمیاد چون همچین میرن توی دل آدم که تا آدم به خودش بیاد کار از کار گذشته.

یه نیگاه گذرا انداخ توو چشمم.

حس کردم یه تغییر و تحولاتی داره اتفاق میفته که اگه روو به تکامل پیش بره وضعیت درام میشه.

زیر لب عذر خواهی کردم و پا شدم ...

پا شدن من همانا و نشستن یه یارو  پت و پهن و چارشونه که بوی ادکلونجاتش گیجم کرد همانا.

خواستم بهش بگم : مرتیکه پر روو حداقل بذار من پاشم بعد ... ولی خب به من چه.

هیچکدومشون یه نیگا هم به من نکردن که حداقل حس کنم عددی هستم .

از کافه زدم بیرون عصبی تر از وقتی که واردش شده بودم.

چند قدم که رفتم حس کردم راه رفتن برام سخت شده و سرم گیج رف.

نشستم کنار خیابون و سرمو گرفتم توی دستام.

نیم ساعت نشستم

توی این مدت یه نفر نگفت زنده ای  یا مرده.

فکر نمی کردم آدما تا این حد از هم دور شده باشن.

هر کسی فقط به فکر خودشه و همین و بس.

از وسط خیابون که رد میشدم یه لحظه ماشینمو دیدم که پشت چراغ قرمز واستاده بود.

اون (نامزد نامردم) پشت رل بود و کنارش ... یه جوون ژیگولوو.

مثل سطل ماست که از دس یه بچه میفته و وقتی میخوره زمین تا شعاع چن متری پخش میشه با دیدن این صحنه شخصیتم و عشقم و امیدم ولو شد روی زمین.

سردم شد بعد عرق کردم و بعد لرزم گرفت و خیلی فوری قلبم که شدیداً غیرتی شده بود ، با مشت به سینم میکوبید و بعد چشام سیا رفت و خیلی زود بعدش مثه آدمای خیلی مست تلو تلو خوردم و رفتم توو دیفال حقیقت عریان.

چراغ سبز شد و ماشینا مثه الاغ از پس و پیشم رد شدنو و من مثه گاو موندم اون وسط .

آب دهنم مونده بود که بره پایین یا کاملاً خشک بشه.

انگشت شصت پام تیر میکشید روی آسفالت داغ.

هر جوری بود قوای باقی مونده منو کشوند تا اونور خیابون.

نمی دونستم الآن باید به چی فک کنم.

سلولای مغزم دچار افسردگی حاد عشقی شده بودن.

دستمو گرفتم به دیفال.

داشتم سعی میکردم که احساسات منفی مو بالا بیارم که یه صدایی از بالای سرم اومد که :

- متین ... متین ... معلومه کدوم گوری بودی؟

سرمو بردم بالا و هر چی توی دهنم بود فرو دادم جای اولش .

ممد رضا بالای درخت روی یه شاخه نشسته بود و تخمه کدو میشکوند.

گفتم : اون بالا چی کار میکنی میمون ؟

گفت : تو باز چته جوون ناکام ؟

گفتم : به تو چه...

گفت : حالا به من چه یا به من نه چه ، وقت تمومه ، زنگ خورده ، باید برگردیم سر کلاس.

گفتم : یعنی چی ؟ زنگ چی خورده ... دیووونه ؟

دستشو محکم کوبید رو پیشونیشو داد زد : باز یادت رف آخره حواس ... کلاس " چگونه مرگ فجیع خود را فراموش کنیم" ، نکنه یادت رفته یه ماهه که مردی بد بخت...

مردم ؟... آخ ... من هیچوقت مرده خوبی نمیشم ... نفس عمیقی کشیدم و اینبار من کوبیدم رو پیشونیم.

- آره ، یادم رفته بود باز. آخه عادت کردن به این وضعیت ( منظورم روح بودنه ) یه خورده سخته.

گفت : نکنه باز رفته بودی خونه نامزدت ؟ عاشق دلسوخته ...

سرمو تکون دادم و گفتم : آره ... ولی فک  میکنم آخرین بار بود ...

تازه داشتم میفهمیدم که چرا هیشکی محل خرم بهم نمیداد.

و تازه برام جا افتاد که چرا راه رفتن برام سخت بود.

آروم از زمین کنده شدم و با ممد رضا رفتیم سر کلاس.

توی راه  از ممد رضا پرسیدم : تو زنگ تفریح بین کلاسا کدوم گوری میری ؟

خندید و گفت : میرم پشت دیفال بهشت حوریا رو دید میزنم.

گفتم : ای نامرد دغل ... بابا تو دیگه کی هستی ... از این به بعد منم میام.

به زمین گرد و کوچولو که از دور شکل فضله موش بود نیگا کردم و یه لبخند تلخ نشست روی لبام...

 

* نکات اخلاقی و غیره *   

 

  1. برای آدما هیچ چیز خیلی زود جا نمی افته به همین خاطر باید برای جا افتادن یه سری کلاسو بگذرونیم.
  2. آدم خوبه هیچ وقت بی ادب نباشه حتی بعد از مرگ، به این میگن پایبندی به اصول اخلاقی.
  3. من هنوز نفهمیدم  یه روح زنده باشم بهترتره یا یه زندۀ مرده.
  4. یه  دوست خوب خیلی خوبه ... خصوصاً توی اون دنیا.
  5. گاهی اوقات به بعضی از آدما احساس همین روحه دست میده ، وقتی که کسی بهشون هیچ توجهی نمیکنه ، اونوخ اونا واسه این که بفهمن زنده ان یا مرده خودشونو میکشن ... بعدش طفلکیا تازه میفهمن که زنده بودن !
  6. در مورد نکته پنجم باید بگم پست بعدی در همین رابطه خواهد بود.
  7. نکته آموزنده ، رد شدن از خیابون بعد از قرمز شدن چراغ راهنمایی بود.
  8. نکته ضد ارزشی دید زدن حوری های بهشت توسط  ارواح شیطون بود.
  9. نکته انحرافی داستان تخمه شکستن (اونم کدو) توسط یه روح بود که  یه حس زنده بودن مسخره رو تداعی میکرد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:51  توسط متین مهرسا  | 

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو .
صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد .
هیچ کس اونو نمی دید .
همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن
همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود .
از سکوت خوششون نمیومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .

چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسیقی براش مثه یه دریا بود .
بدون انتها , وسیع و آروم .
یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد .
یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود .
تنها نبود ... با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده .
چشمای دختر عجیب تکونش داد ... یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزدید و کشید روی دکمه های پیانو .
احساس کرد همه چیش به هم ریخته .
دختر داشت می خندید و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .

سعی کرد به خودش مسلط باشه .
یه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترین اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خندید .
و اون داشت قشنگ ترین آهنگی رو که بلد بود برای اون می زد .
یه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود
یه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .

نشست , غمگین ترین آهنگی رو که به یاد داشت کشید روی دکمه های پیانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چیزو فراموش کنه .
...
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو دید .
با همون مانتوی سفید
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون میز و مثل شب قبل با هم گفتن و خندیدن .
و اون برای دختر قشنگ ترین آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسیقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هیچ چی نمی خواست ... فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشیده شو روی پیانو بکشه .
دیگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسیقی پر می کرد .
شب های متوالی همین طور گذشت .
هر روز سعی می کرد
یه ملودی تازه یاد بگیره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هیچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی این براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترین شباش شبای نیومدن اون بود .
اصلاً شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگیزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو میرفت
سه شب بود که اون نیومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسیقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشید و صدای موسیقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگین بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ریخت .
سعی کرد یه موسیقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوس داشت از جاش بلن شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم این نیازشو توی موسیقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گریه دختر رو ببینه .
چشماشو بست و غمگین ترین آهنگشو به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چیشو از دست داده بود .
زندگیش و فکر و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
یه جور بغض بسته سخت
یه نوع احساسی که نمی شناخت
یه حس زیر پوستی داغ تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
یک ماه ازش بی خبر بود .

یک ماه که براش یک سال گذشت .
هیچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون میز و صندلی همیشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسیقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعیف شده بود ... با پوست صورت کشیده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط یه بار دیگه
دیدن اون دختر بود .
یه بار نه ... برای همیشه .
اون شب ... بعد از یه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پیانو جون می داد دختر

با همون پسراز در اومد تو
نتونست ازجاش بلند نشه
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعیشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجایی بی رحم .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای بهم ریخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه
و شروع کرد .

دختر و پسرهمون جای همیشگی نشستن .
و دختر مثل همیشه حتی یه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزید روی انگشتای اون و درخشش یک حلقه زرد چشمشو زد .
یه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سینه اش لغزید پایین .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زیر نگاه سنگین آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .

- ببخشید اگه میشه یه آهنگ شاد بزنید ... به خاطر ازدواج من و مهدی ... امکان داره ؟
صداش در نمی اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژیشو مصرف کرد تا بگه :
- حتماً...
یه نفس عمیق کشید و شاد ترین آهنگی رو که به یاد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل همیشه

فقط برای اون زد
اما هیچکس اونشب از لابه لای اون موسیقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زیر پلک هاش دونه دونه می چکید ببینه
پلک هایی که با خودش عهد بست برای همیشه بسته نگهشون داره
دختر می خندید

پسر می خندید
و یک نفر که هیچکس اونو نمی دید
آروم و بی صدا

پشت نت های شاد موسیقی
بغض شکسته شو توی سینه رها می کرد .
..

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:32  توسط متین مهرسا  | 

شبا همیشه بد  خوابم میبره
امشب از هر شب بدتر
سئوال پیرمرد با همون لحن خشک و سرزنشگرش , مدام توی خیالم میپیچه و بی خوابم می کنه
- چند وقته گریه نکردی ؟
توی رختخواب غلت می زنم
بی خوابی مثل خوره روی تنم مور مور می کنه
بالشتو روی سرم فشار میدم
سعی می کنم به روزای بچه گیم فکر کنم
روزایی که حتماً یه موقع هاییش گریه کردم
همه بچه ها گریه می کنن ,
حتما منم توی اون روزا گریه کردم ,
به ذهنم و به بالشت روی سرم فشار میارم
روزی که مادربزرگ مرد , نه , گریه نکردم
اون روز توی صندوقخونه قایم شده بودم و انگشت شصتمو می مکیدم
حتما دلم می خواسته گریه کنم ... ولی گریه نکردم
روزی که ...
...
خوابم برد
خواب دیدم
توی خواب , دور تا دورمو آدما گرفته بودن
صدای ضجه و گریه شون مثل سیلی میخورد توی گوشام
من , وسط ایستاده بودم و گوشامو محکم گرفته بودم
یه چیزی توی گلوم می سوخت
یه چیزی , شبیه یه تیکه سرب
بارون میومد
ولی من ,
اصلاً خیس نشده بودم .
...
صبح شده بود
خسته و خواب آلوده توی آینه به چشمای ماتم نگاه کردم
خشک خشک بود
مثل یه زمین بایر
ترس سردی , سرتاسر تنمو گرفت
نکنه من ,
نکنه من هیچوقت نتونم گریه کنم
شاید من مریضم ...
- دلم می خواد گریه کنم .
یکی دیگه هم اینو توی آینه روبروم گفت
توی لحن صدام , ضعف , بیشتر از خواستن , مشهود بود
...
از این ور اتاق , به اون ور اتاق
- من باید گریه کنم , خدای من ... باید گریه کنم
یه چیزی شبیه وسواس , توی وجودم رخنه کرده بود
یه صدایی مدام توی گوشم می گفت :
- تو هیچوقت نمی تونی گریه کنی .
احساس می کردم بغض بسته گنده ای سد راه گلوم شده و داره خفم می کنه
به اشک هایی که هزاران بار باید از چشمام ریخته می شدن وحالا حتما خشک شده بودن فکر می کردم
دلیل برای گریه کردن کم نداشتم
تنهایی و چاردیواری سرد دورتادورم ,
سکوت وحشتناک و تاریک نیمه شبهام وقتی که هراسان از خواب می پریدم ,
از دست دادن همه اونایی که دوستشون داشتم
و نداشتن کسی که دوستش داشته باشم ,
اینا , هر کدومش , دلیل گنده ای برای گریه کردن من بوده , ولی من ...
سرمو میون دستام فشار دادم
صدای فریادمو شنیدم :
- من باید گریه کنم لعنتی ...
...
روزها می گذشت
و من در حسرت شکفتن یک قطره اشک بر گوشه چشمم ,
مدام خاطرات تلخ خودمو مرور می کردم
شاید به نظر هر کسی مسخره میومد
ولی من , در حسرت اشک ریختن ,
می سوختم
بغض سختی , راه گلومو بسته بود
نه فیلم های غمناک و پرسوز و گداز
و نه رفتن به قبرستون ها و قاطی آدم های داغدار شدن
و نه سر کوبوندن به دیوار ,
هیچکدوم دوای درد گریه نکردن من , نشده بود
داشت کم کم باورم می شد که
من
هیچوقت , نمی تونم گریه کنم
باورش برام سخت بود و عذاب آور
اصلاً , مگه میشه آدم نتونه گریه کنه ؟
چقدر بهش نیاز داشتم و چقدر برام ناممکن و دست نیافتنی شده بود
توی کتابا , وقتی دنبال راه حلی برای درمون دردم بودم
خوندم آدم اگه مدت زیادی گریه نکنه , دلش سخت و سنگ میشه
رافت و رحم و شفقت , از دلش بیرون میره
بی رحم و سنگدل میشه و ...
از خوندن این جمله ها دلم میریخت و وحشت برم میداشت
نکنه منم همینطوری شده بودم
نکنه ...
...
کورسوهای امیدم , خاموش شده بود
شبها تا صبح , پیشونیمو با ضرباهنگی یکنواخت , به دیوار می کوبیدم
دردش , درد داشت ولی اشک , نداشت
حالا دیگه بار غم ها و غصه هام بغض بسته مو اونقدر بزرگ کرده بود که دیگه نفس کشیدن هم برام سخت شده بود
توی کتابا خونده بودم لحظه های قبل از شکستن بغض , لحظه های سخت و دردناکیه
آدم دنبال یه جایی میگرده که بغضشو بشکنه و بارون اشکشو ببارونه
آدما دوست دارن توی تنهایی گریه کنن ,
خونده بودم , گریه کردن و اشک ریختن آدمو خیلی سبک میکنه ,
خزون آدمو بهاری میکنه
دلشو پاک میکنه و گرد و غبار روحشو شستشو میده
اینارو میدونستم و دلم بیشتر میسوخت
حس میکردم کثیفم
حس می کردم سنگینم
حالا دیگه مردن , برام بهتر بود از زندگی بدون گریه کردن
شاید اغراق آمیز بود ولی
تا کسی به دردش گرفتار نشه , نمی تونه بفهمه
و من , عمیقاً به این درد گرفتار شده بودم .
..
نزدیکای غروب بود و آسمون ابری
از خونه زدم بیرون
تکیده شده بودم و رنجور
مثل سرطانیهایی که از موعد مرگشون باخبر بودن
بی هدف توی خیابون پرسه می زدم که دونه های درشت بارون , صورتمو نوازش کرد
به آسمون حسودیم میشد
اینهمه اشک , اینهمه بغض , چقدر راحت شکسته میشد و من
چقدر حقیرانه به زیر قطره های بارون , شکسته میشدم
بوی خوب خاک خیس خورده , بینیمو نوازش می کرد
دلم ضعف می رفت واسه هق هق زدن
یهو , تصویر خوابی که چند وقت پیش دیده بودم , جلوی چشمام زنده شد
همون خوابی که آدما , دوروبرم گریه می کردن
همون خوابی که بارون و میومد و من اصلاً خیس نشده بودم
یه حس عجیبی سراسر وجودمو فرا گرفت
به چتر سیاه روی سرم نگاه کردم
بارون میومد و من , اصلاً خیس نشده بودم
در یک لحظه چترو بستم
قطره های درشت و سرد بارون به نفس نفسم آورد
خیس شدم
و این خیس شدن , چقدر برام لذت بخش بود
احساس میکردم دارم تازه میشم
رو به آسمون , چشمامو باز کردم
دونه های بارون , نمی ذاشت چشامو خوب باز نگه دارم
داد زدم :
- خداااا , خدااااای من , دلمو شکستی ... ها ؟
تو که تنهاییمو می خوای ... چرا اشک ریختنمو نخواستی ... هاااا ؟
آهای خدا ... چرا اینطوری حقیرم میکنی ؟ .... چرا آتیشم میزنی ؟
مگه من بنده تو نیستم ؟ هااااااااا ؟ جواب منو بده خب ....
نکنه فراموشم کردی .... ؟ منو ببین ... میبینی ؟ میبینی ؟
من فقط ازت خواستم بذاری توی تنهایی هام سرمو بذارم روی زانوم و گریه کنم ... می فهمی ... می خوام گریه کنم ...
چرا نمی خوای ؟ .... چرااااااا ؟
به خدا منم آدمم ... به خدا منم بنده تم ... به خدا منم دل دارم ...
گرمای ملایمی , رو گونه هامو پر کرده بود
صدای فریادم , با هق هقی که شنیدش برام عجیب بود , درآمیخته بود
قطره های بارون سرد بود و گونه های من , گرم
زانو زدم
باورش برام مشکل بود ,
هق هقم بند نمیومد و قطره های اشک , مثل رگبار بارون , از صورتم می چکید
- خدای من ... خدای من ....
بغضم , در لابه لای گفتگوم با خدا , ترکیده بود
بلند شدم
همه باید گریه کردن منو می دیدن
همه باید شکستن این طلسم لعنتی رو می دیدن
نمی دونم گریه می کردم , می خندیدم یا ...
دور و برمو نگاه کردم
زیر یک درخت سپیدار , دختری با چتر قرمزش ایستاده بود و از دور نگاهم می کرد
فقط همون یک نفر شاهد من بود برای اشک ریختنم
مثل دیوونه ها دویدم طرفش
- من دارم گریه می کنم ... مگه نه .. ببین ...
هراسون و با تعجب نگاهم می کرد
دستشو گرفتم و گذاشتم روی گونه ام
- آره ؟ گریه می کنم مگه نه ؟
سرشو تکون داد
چشای اونم پر از اشک شده بود
گفتم :
- تو نمی خوای گریه کنی ؟ ها ؟ نمی خوای ؟
یهو بغضش شکست
چترشو انداخت
دستاشو گرفت جلوی صورتش
صدای گریه ما , لابه لای صدای بارون گم شد
اما خاطره اولین گریه مون , هیچوقت , لا بلای زمان گم نشد
...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:59  توسط متین مهرسا  |