|
«اتانازي یعنی مرگ از روي شفقت»
|
ایستاده بود وسط خیابون دیوونه ,
دور و برش ماشین ها مثل سوسک های عجول می رفتن و میومدن
ترسیدم
ترسیدم نکنه گوشه دامنش گیر کنه به شاخ ماشین ها و زودتر از موعدش بپره
بالهاش معلوم بود شوق پریدن داره
مثل خودم
دویدم جلو ,
داشت آسمون رو دید میزد
گفتم :
- سلام ,
برنگشت , دستمو گرفتم به خط نگاهش و رفتم تا آسمان
لاجوردی بود و وسیع
تکه ای ابر بود شبیه تیکه ابر !
گفتم :
- قلاب نگاتو انداختی رو ابره ؟
خندید و برگشت ,
چشمام مثل دو دست , لطیف و نرم صورتش را گرفت بین خودش
گرم بود و خیس
فکر نکن که زیبا بود ها ... نه ... ساده بود , مثل یک ...
مثل یکی مثل خودش که ... کسی که نبود به گمانم
گفت :
- مگه نگاه آدمم قلاب داره ؟
کلمه به کلمه جمله اش را روان و ساده گفت
مثل وقتی که کودکی برایت داستان بخواند
گفتم :
- خب .. آرررره ... من با تا حالا با قلاب نگام خیلی چیزا شکار کردم ...
اینبار تعجب کرد
گفتم :
- ببین ... همین ابره رو میبینی ؟ اگه گفتی چرا تکون نمی خوره ؟
گفت :
- نمی دونم !
گفتم :
- خب بنده به قلاب نگاه تو شده طفلک .
بند خط نگاهشو گرفتم و آروم پیچیدم دور یه تیکه چوب و گرفتم جلوش
- بیا
گفت :
- این چیه ؟
گفتم :
- خط نگاته با قلابش
خندید و گفت :
- ولی توی دستت که هیچی نیس .
گفتم :
- چون تو نمیبینی نتیجه میگیری که نیس ؟
گفت : خب ... آره خب .
گفتم :
- پس ازون موقع توی آسمون داشتی چی رو نگاه می کردی ؟
نگاهشو برگردوند توی آسمون , بغضش گرفت به گمونم ,
گفت :
- هیچی
گفتم :
- دیدش ؟
گفت :
چی رو ؟
گفتم :
- هیچی رو ؟
اخم کرد . با قهر گفت :
- مسخره ام می کنی ؟
گفتم :
- نه ... ولی وقتی تو اینهمه مدت داری هیچی رو نگاه می کنی , حتماً میتونی به من بگی چه شکلیه ؟
دستشو دراز کرد و قلاب نگاهشو از توی دستم که همینطور دراز مونده بود برداشت
لبخند زد و گفت :
- حالا فهمیدم
گفتم :
- آها
صدای بوق میومد , بوق و قیژ و ووویژژژ
گفتم :
- خیابونو ببریم اونور تر ؟
گفت : چطوری ؟
گفتم :
- اینطوری ...
دستشو گرفتم و با هم از خیابون رد شدیم
توی پیاده رو زیر درخت
گفتم :
- ببین ... خیابونو بردیم اونطرف
اینبار بلند خندید
گفت :
- آره آره ... آفرین ... ما تونستیم
گفتم :
- چقدر قشنگه
گفت :
- چی ؟
گفتم :
- اینکه ما تونستیم با هم یه کاری رو انجام بدیم ,
گفت : آره ... آره
دستش هنوز توی دستم بود
مویرگاش تند تند میزد
گرم و صمیمی
گفتم :
- یک ... دو ... سه ...
گفت :
- چیرو میشمری ؟
گفتم :
- صدای پای عشقو ؟
گونه هاش سرخ شد , مثل سیب
گاهی وقتا سیبو نباید گاز زد , باید ... بوسید ... نه ... باید فهمید
گفتم :
- به دور و برت نگاه کن ,
نگاه کرد
گفتم :
- چی دیدی ؟
گفت : یه عالمه آدم
گفتم :
- پس هنوز مونده تا بفهمی
گفت :
- مگه تو چیز دیگه ای می بینی ,
گفتم :
- آره ... من فقط " تو " رو میبینم .
گوشه لبش پرید بالا و زود برگشت سرجاش
مثل وقتی که پلک چشمم می پره
گفتم :
- حالا به من میگی وسط خیابون داشتی توی آسمونو چیرو نگاه میکردی ؟
گفت :
- راستش فک می کنم وسط خیابون نگاه کردن آسمون یه حال دیگه ای داره
خندیدم ,
گفتم :
- ولی من نگاه کردن به وسط خیابون از وسط آسمونو رو ترجیح میدم
گفت :
- مگه میشه ؟
گفتم :
- کار نشد نداره .
خندید ,
گفت :
- آها ... حالا فهمیدم .
گفتم :
- آفرین .
گفت :
- تنهایی
گفتم :
- نه ... با تو نه .
چهره اش باز شد , گفت :
- مثل من .
اینکه من دستش را گرفته بودم یا او دستم را , یادم نیست
دور و برمان آدم ها می رفتند و می آمدند
آن وسط , بی محابا ,
به آسمان نگاه کردیم
من به آسمان چشمانش , که بی کران ترین آسمان ها بود
و او نیز هم ,
گفتم :
- یاد گرفتی چطور میشه از آسمان , به زمین نگاه کرد
گفت :
- آره , تو خوب یادم دادی
گفتم :
- شش ... هفت
گفت :
- هشت ... نه
هر دو خندیدم
گفتم :
- من اینو بلد نبودم
گفت :
- این یکی رو هم از من یاد بگیر
گفتم :
- آها ... حالا فهمیم
گفت : چیرو ؟
گفتم :
- اینکه بین هفت و نه , آدم میتونه عاشق بشه
خندید
گفت :
- من باید برم
گفتم :
- مواظب خودت باش
گفت :
- فردا میبینمت
گفتم :
- حتما , ولی نه وسط خیابون ...
گفت :
- باشه ... ولی ...
گفتم :
- ولی چی ؟
گفت :
- قاطی آدما گم نشی ...
دور و برمو نگاه کردم
گفتم :
- تو اینجا آدم میبینی ؟
انگار که چیزی یادش آمده باشد نگاهم کرد
گفت :
- راستش نه ... من فقط ...
با هم گفتیم :
... " تو رو میبینم "
***
رفتیم
هر کدام در مسیری خلاف هم
دور میشدیم از هم و نزدیکتر به هم
برگشتم یک آن
جای نگاهش به آسمان را کاویدم
تکه ابر همانطور مانده بود سرجایش
تکه ابر شکل همه چیز بود
شکل ماندن , رفتن , بودن و یکی شدن
شکل قدم برداشتن با هم ,
توانستن و خواستن
شکل ...
شکل عشق .
- خدا خیرت بده ننه جون , ثواب این کارم مال تو شد ...
فکر می کنم...
به ثواب و کوله پشتی ام
به انبوه ثواب ها و گناه ها ,
و فکر می کنم به پاداش و لذتش ,
آن دنیا و جایزه های بی شمارش ,
درخت های میوه ای که سر خم می کند و چشمه های شیر و عسل
و حوریان بلند بالا و مه پیکرو قصر های آنچنانی اش
چیزی در درونم عوض نمی شود
نه میوه های فراوان شادم می کند و نه چشمه های شیر و عسل
و نه همصحبتی و در آمیختن با حوریانش
دلم چیز دیگری می خواهد
اینجا همه چیز هست
خوردن و آشامیدن و در آمیختن ؟
به گمانم نمی رسد تمامش همین باشد
روح را تجسم می کنم که در برابر تمامی این لذت ها نیشخندی بیش نخواهد زد ...
- همین بود ؟
نه , به گمانم چیزهای دیگری هم هست
نمی دانم آنجا وسیله و حوصله ای برای نوشتن خواهد بود ؟
اینترنت , دوربین عکاسی و کتابی برای خواندن هست ؟
تجسم چشیدن لذات حیوانی در آن فضای عرفانی که در ذهنم دارم , خیلی سخت است
آدم هایی که بر لب چشم های شیر و عسل می لولند و می خندند و شاد از رسیدن به سر منزل مقصود دلی از عزای نا خورده در دنیا در می آوردند
سرشان بلند است و با انگشت به دور دست , جای که شراره های سرخ آتش دره های عمیق جهنم زبانه می کشد , اشاره می کنند و سر تکان می دهند که :
- بیچاره های بدبخت جهنمی ها
و تجسم اینکه خداوند نشسته بر فراز آسمان و عذاب جهنمیان را می نگرد و رحمش برانگیخته نمی شود برایم عجیب است ..
اینجا در این وادی فانی , برای من لذتی هم اگر باشد , علی و سینا و سعید و شاهرخ و مرتضی و ساسان و فلانی و فلانی و .. هم باید باشند و در شادی ام شریک چون،
لذت شادی در شراکتش با دوستان است
آنجا اگر مرتضی و ساسان و ... و ... نباشند , لذتم چه سود و شادی ام چه فایده ؟!
نمی دانم , آنجا , در میان انبوه خوبی ها , آدم ( این موجود آلوده که یکبار خطا کرد و از بهشت اخراج شد ) بار دیگر خوبی ها و لذت ها دلش را نمی زند
و شیطانی دیگر از میان خوبی ها راه را بر او سد نمی کند که فلانی آن میوه بهمان است و آنچنان است و انسان ( که بارها و بارها اشتباه را تجربه می کند ) دوباره وسوسه نمی شود و آزموده را دوباره نمی آزماید ؟
می ترسم از تصورات سر درگمم , علامت های سئوال بی انتهایم ...
کسی میگفت :
- آنکه تنها غذایش نان خشک است و آب طعم بره بریان و شراب را یارای درکش نیست , آدمی در این دنیا مثال کسیست که دل خوش به نان خشک و آب تلخ کرده و آن بره بریان عسل اندود و شراب انگورهای بهشت را یارای تصور حتی ... ندارد .
نمی دانم ,
شاید مشکل از ذهن من است که یارای درک ندارم
بعضی ها میگویند :
- دیدار به قیامت فلانی ...
نمی دانم در پس پرده این دنیا , دیداری با کسی خواهد بود , با آشنایی , مثل همینجا که سلام فلانی , کجایی ؟ یادت هست دنیا چه خوب ( یا چه بد ) بود ,
کسب و کارمان یادت هست , ننه بزرگمان یادت هست , آنجاست ننه بزرگ , آن دور , نشسته بر اسب , دوباره بیست ساله شده !
نمی دانم آنجا شوهران به دیدار زنانشان می روند و یا حوریان مه پیکر از راه به درشان می کنند و زنان , تنها در گوشه ای از بهشت , سکنی می کنند و باز مشغول خیاطی و آشپزی و ..
حس می کنم آنجا بشود حداقل پرواز کرد در آسمان و با پرندگان دمخور بود ...
راستی حیوانات در بهشت هستند ؟
تصور بی نهایت زیستن و تنها شادی کردن و لذت بردن در بهشت , کمی خسته کننده به نظر میرسد
همیشه شادی کردن و خندیدن , آدم را کلافه می کند
در نبود اشک و غصه و هجر و بی قراری , زندگی عجیب به نظر میرسد
می گویند :
- باران بخواهی باران می بارد , برف بخواهی برف , آفتاب را بخواهی بر تو میتابد و زمین و زمان بر تو سجده می کنند
تصورش زیباست اما ... همیشه خواست و همیشه برآوردن تا کی ...
دلم می خواهد بیشتر بدانم , بیشتر درک کنم و ذهن خامم را کمی آبپز کنم ...
دانستن نادانسته ها , لذتش از لذت بردن نچشیده ها بیشتر است
یکی میگفت :
- تا وارد بهشت شوی ذهنت از تمام گذشته ات پاک می شود , زندگی ات از نو آغاز می شود و در آنجا خود سرنوشت خود را هر آنگونه که می خواهی رقم خواهی زد
پدر , مادر و خواهرت را نمی شناسی و چیزی به این عناوین وجود ندارد , همه غریبه اند و همه چیز از نو آغاز می شود
سخنانش را قبول نکردم چون با اصل تناقض داشت ,
پس چگونه پدران و مادران فرزندشان را شفاعت می کنند و او را به پیش خود می برند ؟
نمی دانم , همه چیز در هم گره خورده است
تمام این ها به فرض این است که من بهشتی باشم اگر این نباشد ...
وحشتی سراسر وجودم را در خود میپیچد
دره های عمیقی را تصور می کنم که نعره های جانسوزی از اعماقش به گوش میرسد
آسمان سرخ و سیاه و هوا مملو از هوایی غلیظ و سوزنده
چگونه آتش غضبت , ای مهربان پرودگار خوبیها , ای بخشنده تمامی بدیها و سرکشی ها , پوست تن بندگانت , این انسانهای خطاکرده و نادم را می سوزاند
چگونه می توانم تصور کنم مغز های در کاسه جمجمه جوشان یاغیان دنیوی را ...
شاید تصور کنم خدای من , هیچگاه نظری بر جهنمش نمی اندازد ...
اینگونه برایم باور پذیر تر است
اگر شیطان از جهنم فرار کند دوباره در قالب ماری , پرنده ای ویا هر چیز دیگری چه ... و اگر دوباره انسان را در بند وسوسه های خویش افکند چه ...
تردید و شک بر وجودم سایه می افکند ...
خسته ام از تردید ها و ندانسته ها ...
احساس ضعف می کنم ...
نمی دانم زبان مشترک ارواح چه خواهد بود , لاتین , عربی , فرانسه و یا چیز دیگری
نمی دانم بچه های شیر خواره ای که مرده اند چگونه در بهشت زندگی خواهند کرد و دایه شان چه کسی خواهد بود
نمی دانم مردم در بهشت تعطیلات آخر هفته را کجا می روند
و نمی دانم دره های آتشین جهنم , تعطیلی هم دارد یا نه ...
دچار کفر نشده ام , هرگز ...
ولی خدایم از من می خواهد ندانسته هایم را بازگو کنم ...
مغز من ترکیبی از ندانسته های در هم پیچیده است
و این برایم بزرگترین و نابخشوده ترین گناهان به شمار می رود
آه خدای خوب من ...
خدای خیلی دور , خدای خیلی نزدیک
هم با تو احساس آشنایی می کنم و هم غریبگی ...
و تمام این عیب ها از منست , ازدرون من ,
آنان که بهشتت را پیش رویم به تجسم می کشند که فلان است و بهمان تا خوب باشم چه ساده انگارند که نمی دانند خوب بودن در پیشگاهت لذتیست وصف نشدنی و غیر قابل قیاس
و آنانکه که جهنم را به فجیع ترین شکل به ذهنم مصور می کنند که خطایت را پاسخی جز این نیست شاید نمی دانند بد بودن در پیشگاه تو , خود الیم ترین و سخت ترین عذابیست که وجودش را تصور می توان کرد
من میوه های خوشمزه بهشت را نمی خواهم و از شیر و عسل هم خوشم نمی آید
با حوریان مناسبتی ندارم که خود معشوقی دارم هزاران بار زیبنده تر و دلفریب تر از تمامیشان
قصر های بزرگ و زر و سیم نمی خوام که اتاقی کوچک با کتابخانه ای ساده مرا بس است
من خوب بودن را , ( که معنایش با تو بودن و حل شدن در حضور توست ) به تمامی اینان ترجیح می دهم
تا زنده ام با منی و با توام و می دانم پس از مرگ نیز دستم را رها نخواهی کرد
قوت قلب منی
ذهنم را نباید بیش از این درگیر اما و اگرها کنم ...
پاداشی برای خوب بودن , جز خوب ماندن , نمی خواهم
اگر اشتباه کردم و لغزیدم از راهی که با تو می روم ... دستم را بگیر و جهنم را وعده ام نده ...
آفریده توام , نه غریبه و تو خود خوب از درون من آگاهی ...
از توام که درونم دمیده ای و از منی , چون از تو دمیده شده ام ... چگونه فرافکنی ام به نیستی و پوچی ؟
نور را با ظلمت کاری نیست که هرچقدر به ظلمت فرو روم باز روشنم از نورت ,
بهشت را نمی خواهم به خاطر خوب بودنم که این تحقیر بنده بودن من است
خوب بودنم تنها دلیل بودن من است , دلیل بودنم را پاداشم نده ای دلیل بودنم ...
چیز تازه ای بگو که مشتاق شنیدم ...
تکانم بده از رخوت ندانسته ها ...
من تشنه تحرکم ....
دستم را رها نکن که جهنم درونم بی تو شعله ور می شود ...
مرا به خویش بخوان
که تو را هزاران بار به خویش خوانده ام ...
عرضم به حضورتون حتماً این مطلب رو با دقت کامل بخونید و بهش عنایت کنید چون مطلب بسیار مهم و حیاتییه .
اصولاً واژه خودکشی به معنی خود کشتنه .
یعنی در این عمل فرد اونقدر خودشو می کشه که میمیره و این خود کشتن به علت وارد آمدن مصایب و رنج های فراوان یا بالعکس می صورته .
به نظر من خودکشی کار چندان جذابی نیست ولی بسیار هیجان انگیزه و به یه بار امتحانش میرزه .
من خودم چند بار امتحانیدمش و با اینکه چند بارش هم مردم ولی همچین بگی نگی بدم نیومد.
و اما...
برخلاف نظر خیلیا که می گن خودکشی خیلی راحت و سهله باید بگم نخییییییییر ... اونجوریام نیست .
هر کاری قواعد و اصول خاص خودشو داره و خودکشوندن هم جدا از این مطلب نیست .
اول از همه اون کسایی که می خوان خودکشی کنن رو دسته می بندیم .
1 - کسی که در عشقش شکست خوردیده .
2 - کسی که ور شکستیده .
3 - کسی که قاط زدیده .
4 - کسی که از زندگی خیر ندیده .
5 - کسی که بدجوری روش فشار اومده .
6 - کسی که کنجکاوه زودتر جهنمو ببینه .
7 - و خلاصه هر کسی که یه جورایی به آخر خط رسیده .
این افراد به هرحال مستقیم به جهندم میرن ولی خدا همشون رو رحمت کنه .
حالا یه شناخت کلی تری از خودکشونده ها داریم .
شما جزو این دسته بندی ها هستید ؟
اگه هستید ادامه مطلب رو بخونید و گرنه یه دسته جدید برای خودتون ببازید و بعد بقیه شو بخونید .
حالا فرض می کنیم طرف تنها میاد توی یه اتاق و در رو می قفله و عزمشو برای خودکشوندن می جزمه .
به دور برش می نگاهه و این وسایل رو می بینه .
1 - طناب .
2 - سیخ کباب .
3 - کبریت آغشته به بنزین .
4 - قرض دیاز پام .
5 - آمپول هوای تهران .
6 - دندون مصنوعی حاج خانمشون .
7 - لوله گاز .
8 - پاکت نایلون .
9 - چاقوی میوه بری .
10 - نخ کاموایی .
11 - سوزن لحاف دوزی .
12 - تیغ ریش تراشی مصرف شده .
13 - مرگ موش .
خب... بد نیست .
ولی نظرتون رو به یه موضوع مهم می جلبم .
تصویر و قیافه و دیسیپلین شما بعد از مردن خیلی مهمه .
فرض کنید در اتاق شما رو می شکنن و شما رو در حالتی پیدا می کنن که از یه طناب از سقف آویزونید و دارید مثه پاندول ساعت تاب می خورید و زبونتون مثه زبون بلانسبت سگ آقای پتیبل از دهنتون آویزونه و صورتتون سیاه و ورم کرده و احتمالا در اثر فعل و انفعالات شیمیایی شلوارتون هم خیسه .
نه ... خودتون جای تماشاگرا باشین حالتون بهم نمی خوره .
احساس انزجار بهتون دست نمیده ؟
قیافه شما بعد از خودکشی باید از همیشه معصومانه تر، از همیشه زیباتر و از همیشه دوست داشتنی تر باشه تا دل همه حسابی بسوزه .
با این حساب دور حلق آویز کردن ، خود سوزی ، خفگی با گاز رو خط بگیرید .
یه بنده خدایی از دوستان خیلی جالب خودکشی کرد که در نوع خودش یه ابتکاره .
اون دوتا انگشت شصتش رو فرو کرد توی سوراخای دماغش و با انگشتای دیگه ش دهنشو محکم گرفت و اونقدر خودشو خفه کرد تا مرد .
فقط بدی کارش این بود که هیچکس بعد از مرگش انگشتای شصتشو از توی دماغش بیرون نکشید ، چون به هر حال کار کثیفیه . حالا خودتون قضاوت کنید این خودکشی ترحم کسی رو بر می انگیزه ؟
یا اونایی که روی سرشون نایلون می کشن و دور گردنشون روی نایلون رو با طناب می بندن و یا اونایی که خودشون رو جلوی ماشین میندازن و له می شن ... اینا همشون دیوونه ان .
خودکشی ایده آل خودکشییه که بدون درد، بدون عوارض جانبی، بدون تاثیرات بد و منفی روی صورت و اندام ، بدون صدا ، بدون کثافتکاری و ... باشه .
ژاپونی ها یه جور خودکشی جالب رو ابداع کردن به این صورت که یه سوزن جوالدوز رو برداشته و از روی سینه فرو میکنن توی قلبشون . البته این کار یه کم درد داره . یه جورایی حس میکنید که توی سینه تون آب جوش داره می قله . ولی حداقل عوارض ظاهری نداره ولی بدیش اینه که حتما می میرید .
در صورتی که خودکشی وقتی خوبه که شما نمیرید .
یه جور خودکشی که بیشتر بین شکمو ها رواج داره استفاده از خوراکی برای مردنه .
این نوع خودکشی خیلی حال داره ، چون گشنه نمیمیری حداقل .
و خوبی مهم ترش اینه که به سر منزل مقصود هم نمیرسی و معمولاً زنده می مونی .
یه بنده خدایی یادمه که با سی تا قرص دیاز پام خودکشی کرد و دور و بری ها به هوای اینکه مرده خاکوندش و بهد یارو بعد از دو سه روز خواب ملس چشاشو باز کرد و دید ای دل غافل ، همه جا سیاه و یه موش هم داره انگشت پاشو میجوئه .زنده بگوری خداییش وحشتناکه ، تصور کنید .
یه موضوع مهم توی خودکشوندن پشیمونی دیر هنگامه .
هشتاد و نه درصد کسایی که خودشون رو می کشونن وسط یا آخر کار پشیمون میشن و این در حالیه که هیچ راهی برای برگشت نیست .
یه یارویی برای خودکشی یه تیکه پارچه رو گلوله میکنه و فرو میکنه توی حلقش و با ته گوشکوب میده بره پایین ولی همون لحظه پشیمون میشه و این درحالیه که داره خفه میشه ، یارو میدوهه بیرون و از شدت عجله از روی پله های آپارتمان پرت میشه پایین و میمیره ، وجالب اینکه مرگش به علت ضربه مغزی اعلام شد .
اول خووووب فکراتونو بکنین بعد خودتونو بکوشونید .
نکته مهم دیگه اینه که مدت خود کشوندن نباید زیاد طولانی باشه .
مثلاً فرض کنید در نوع رگ زدن خیلی طول می کشه تا خون تموم بشه و تازه آلودگی خون روی زمین و لباساتون رو هم در نظر بگیرید .
یا استفاده از گاز شهری امکان داره باعث بشه نه تنها خودتون بمیرید بلکه خونه و بقیه رو هم بفرستید روی هوا .
پس عاقلانه تر رفتار کنید .
تا حالا به چند نتیجه مهم رسیدیم .
1 - زمان خودکشی رو درست انتخاب کنید .( بهترین موقع بعد از ظهر ساعت شش )
2 - مبادا بعد از خودکشی از ریخت و قیافه بیفتید .
3 - بهترین لباستونو تنتون کنید .
4 - حتماً یه یادداشت بذارید و علت خودکشی رو شرح بدید و انگشت هم بزنید .
5 - خواهشاً زیاد کثیف کاری نکنید .
6 - موقع خودکشی لبخند بزنید تا لبخند روی لبتون باقی بمونه .
7 - لطفاً چشاتونو باز نذارید چون خیلی وحشتناکه .
8 - یه بسته دستمال کاغذی حتماً روی میزتون باشه .
9 - اتاقتونو قبل از خودکشی مرتب کنید .( پلیسا ببینن خوب نیست .)
10 - رد انگشتتونو همه جا بمالید تا بفهمن خودتون خودتونو کشوندید .
11 - یه جوری خودکشی کنید که دوباره بشه زنده تون کرد .
12 - دلیلتون برای خودکشی قانع کننده باشه .
13 - برای مسایل عشقی خودکشی کردن کار الاغاست ... بلانسبت شما .
14 - قبل از خودکشی حتماً یه فال حافظ بگیرید .
15 - قبل از خودکشی استفاده از ادکلن و دئودرانت و زدن مسواک یادتون نره .
16 - بهتره بعد از مرگ ، مثلاً مرگ ... در حالت دراز کش باشید .
17ََ - اگه توی دستتون یه گل سرخ باشه صحنه خیلی رمانتیک تر و رویایی تر به نظر میاد و اشک آورتره .
18 - در اتاق رو حتماً قفل کنید که جریان هیجان انگیزتر باشه .
19 - قبل از خودکشی حتما گریه کنید . صورتتون اشک آلود باشه .
20 - خودتون برای جهندم رفتن آماده کنید .
خب ... این نکته ها رو حتماً مد نظرتون قرار بدید .
حالا جدیدترین و راحت ترین روشهای خودکشی :
* برای جنس نرینه :
«استفاده از جوراب»
تخت خواب رو آماده کنید .
تمام تن و سرتونو ببرید زیر پتو .
خیلی آروم نوک انگشتاتونو از زیر پتو بیرون بیارید و جوراباتونو ببرید زیر پتو .
هیچ راه نفوذی برای هوا نذارید .
یک ساعت بعد ، شما مردید .
خدا رحمتتون کنه .
* برای جنس مادینه :
«سوء استفاده از موش»
تخت خواب رو مرتب کنید .
برید زیر پتو .
اتاق حتماً کاملاً تاریک و ساکت باشه .
حالا چشماتونو ببندید و فرض کنید یه موش خوشگل داره روی تنتون راه میره .
خواهش می کنم جیغ نزنید و بدون سر و صدا از وحشت زیاد بمیرید .
مرسی ...
توی جهنم می بینمتون
در ادامه پست قبلی این مطلب رو نوشتوندم ولی این یادتون نره ، خودکشی یا همون خودکشوندن کار خیلی مضحکیه .
قبول دارین ؟