تبليغاتX
***اتانازی1981***
«اتانازي یعنی مرگ از روي شفقت»

 دوست داشتن ؛ خيلی شبيه احتياج داشتن است
يک جور احتياج داشتن مفرط
و گاهی هم دوست داشتن راهی برای فراموش کردن است
يک نفر را که می شناختم يادم هست که برای فراموش کردن خاطرات بدش ؛‌عاشق شده بود
و خودش هم باور کرده بود که خيلی عاشق است !
يکبار دختری از پشت ديوار از من پرسيد :
- چرا منو دوست داری ؟
و من حس کردم بعد از اين سوال روی گونه سمت چپ او و روی احساسات من ؛ چال کوچکی افتاد
هر احساسی ؛‌ يک نتيجه دارد
احساسات غم انگيز من به اشک ختم می شود
و احساسات شادمانه ام به لبخند هايی کوچک و محدود
و احساس دوست داشتنم هم ؛ حتما بايد سرانجامی داشته باشد
هيچگاه دوست نداشتم به سرانجام دوست داشتنم برسم
...
خيلی بد است
گاهی آدم دلش می خواهد از خودش فرار کند
از خودش و گذشته اش و آينده ای که نمی خواهد داشته باشد
به هر طرف که می دود ؛‌ باز هم جز خودش ؛ کسی نيست
به کسی دل می بندد تا خودش را فراموش کند
به کسی ديگر که مثل خود او از خودش فرار کرده است
مدتی میگذرد
اندکی آرام می گيرد و کمی فراموش می کند
دوباره عصيان می کند و خودش می شود
همانی می شود که روزی از او فرار کرده بود
همانی می شود که نمی خواست باشد
دل می کند
همه چيز را به هم می ريزد و در پی يافتن سعادت
چيزی که گمشده هميشگی اوست
به تنهايی می گريزد و باز
خودش را می بيند و نااميدانه به ديوار بلند و قطور آرزوهای سرکوب شده اش چنگ می زند
صدايش در کوچه بن بست پريشانی اش پژواک می يابد و او
باز هراسان و دربدر از خويش می گريزد تا شايد
باز در خم کوچه ای ؛
کسی مثل خودش را بيابد و او را در آغوش بکشد
تا چند روزی باز فراموش کند و مشغول باشد
مدام واژه های عاشقانه تکرار می شود و مدام لبهای ترک خورده  « دوستت دارم» را تکرار می کنند
همه چيز به تعفن کشيده می شود
خلاء ؛‌ عميق و عميق تر می شود و در لحظه ای کوتاه
آدم بدون اينکه خودش بفهمد
کشيده می شود درون آن چاله تاريک و سياه
فرياد می زند و کمک می خواهد
آن بالا در گوشه ای تاريک دو نفر همديگر را می بوسند
آن بالا آن دو نفر گوششان پر از نفس های هوسناک است
...
آدم ها همينطور توده وار زياد می شوند
آدم ها توده وار مثل موريانه های سياه ؛ زياد و زياد تر می شوند
موريانه ها چوب را به انحطاط می کشند و آدم ها يکديگر را
آدم ها موريانه وار ستون های چوبی انسانيت را به انحطاط می کشند
و موريانه ها شرم زده به خانه باز می گردند .
...
گناه بايد لذت داشته باشد
گناهی که لذت ندارد ؛‌ حماقت است
آدم ها گناه می کنند و گناه می کنند و گناه می کنند و هيچ لذتی در پس گناهان بيشمارشان نيست
يا آدم ها خيلی احمق شده اند
و يا من در تعريف گناه اشتباه می کنم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 11:15  توسط متین مهرسا  | 

این قفسه سینه که میبینی یه حکمتی داره.

خدا وقتی آدمو آفرید سینه اش قفسه نداشت

یه پوست نازک بود رو دلش.

یه روز آدم عاشق دریا شد.

اونقدر که با تموم وجودش خواس تنها چیز با ارزشی که داره بده به دریا.

پوست سینه شو درید و قلبشو انداخ تو دریا.

موجی اومد نه دلی موند و نه آدمی.

خدا... دل آدمو از دریا گرف و دوباره گذاش تو سینش.

آدم دوباره آدم شد.

ولی امان از دس این آدم.

دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد.

دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد میون جنگل.

باز نه دلی موند و نه آدمی.

خدا دیگه داش کم کم عصبانی می شد.

یه بار دیگه دل آدمو برداشت و محکم گذاش تو سینه اش.

ولی مگه این آدم ، آدم می شد.

این بار سرشو که بالا کرد یه دل که داش هیچی با صد دل که نداش عاشق آسمون شد.

همۀ اخم و تخم های خدا یادش رف و پوست سینه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد میون آسمون.

دل آدم مثه یه سیب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.

نه دیگه... خدا گف... این دل واسه آدم دیگه دل نمیشه.

آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمین افتاده بود.

خدا این بار که دل رو گذاش سر جاش بس که از دس آدم ناراحت بود یه قفس کشید روش که دیگه آها دیگه...بسه.

آدم که به خودش اومد دید  ای دل غافل ... چقدر نفس کشیدن براش سخت شده.

چقد اون پوست لطیف رو سینش سفت شده.

دس کشید روی سینه شو وقتی فهمید چی شده ، یه آهی کشید ... یه آهی کشید همچین که از آهش رنگین کمون درس شد.

و این اولین بار بود که رنگین کمون قبل از بارون درس شد.

بعد هی آدم گریه کرد هی آسمون گریه کرد.

روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگین ، خسته و تنها روی زمین سفت خدا قدم می زد و اشک می ریخ.

آدم ، بیچاره دونه دونه اشکاشو که می ریخ رو زمین و شکل مرواری می شد بر میداش و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون.

تا شاید دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره.

اینطوری بود که آسمون پر از ستاره شد.

ولی خدا دلش واسه آدم نسوخ که.

خلاصه یه شب آدم تصمیم خودشو گرف.

یه چاقو برداشت و پوست سینشو جر داد.

دید خدا زیر پوستش چه میله های محکمی گذاشته، دلشو دید که اون زیر طفلکی مثه دل گنجش میزد و تالاپ و تولوپ می کرد.

انگشتاشو کرد  زیر همون میله ای که درس روی دلش بود و با همۀ زوری که داش اونو کند.

آخ... اونقد دردش اومد که دیگه هیچی نفهمید و پخش زمین شد.

...

خدا از اون بالا همه چی رو نیگا میکرد.

دلش واسه آدم سوخت.

استخونو برداشت و مالید به دریا و آسمون و جنگل.

یهو همون تیکه استخون روی هوا رقصید و رقصید.

چرخید و چرخید.

آسمون رعد و برق زد

دریا پر از موج  و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصیدن.

همون تیکه استخون یواش یواش شکل گرفت و شد یه فرشته.

با چشای سیاه مثه شب آسمون.

با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل

اومد جلو و دس کشید روی چشای بستۀ آدم.

آدم که چشاشو باز کرد اولش هیچی نفهمید

هی چشاشو مالید و مالید و هی نیگا کرد.

فرشته رو که دید با همون یه دل که نه با صد تا دلی که نداش عاشقش شد.

همون قد که عاشق دریا و آسمون و جنگل شده بود.

نه... خیلی بیشتر.

پا شد و فرشته رو نیگا کرد.

دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود.

خواس دلشو در بیاره و بده به فرشته.

ولی دل آدم که از بین اون میله ها در نمیومد.

باید دو سه تا دیگه  ازونا رو هم میکند.

تا دستشو برد زیر استخون قفس سینش، فرشته خرامون خرامون اومد جلو.

دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد.

سینشو چسبوند به سینۀ آدم.

خدا از اون بالا فقط نیگا می کرد با یه لبخند رو لبش.

آدم فرشته رو بغل کرد.

دل آدم یواش یواش نصفه شد و آروم آروم خزید تو سینۀ فرشته خانوم.

فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نیگا کرد.

آدم با چشاش می خندید.

فرشته سرشو گذاش رو شونۀ آدم و چشاشو بست.

آدم یواشکی به آسمون نیگا کرد و از ته دلش دس خدا رو بوسید.

اونجا بود که برای اولین بار دل آدم احساس آرامش کرد.

خدا پردۀ آسمونو کشید و آدمو با فرشتش تنها گذاش.

ماهم آدمو با فرشتش تنها میذاریم.

خوش به حال آدم و فرشتش.

<><><><><><><><><> 

اما دریغ از حقارت عشق منه آدمک ، که عاشق مولود فرشته ای شدم که اندازۀ خدا دوسش دارم...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 9:47  توسط متین مهرسا  |