تبليغاتX
***اتانازی1981***
«اتانازي یعنی مرگ از روي شفقت»

با هر جون کندنی بود سرشو  کشید بیرون
 پنجه آفتاب خورد توی صورتش
نگاهی به آسمون انداخت و لبخندی نشست روی لبای تردش
حس خوبی داشت ،
دور تا دورش پر بود از بوته های سر به آسمون کشیده و پربرگ ،
با گلهای رز سرخ درشت و تیغ های تیز ،
خودشو سپرد به دست نسیم و آفتاب ،
قطره های شبنم رو چشید و لپاش گل انداخت .

دمدمای غروب بارون اومد ،
دستاشو باز کرد و بارونو کشید توی آغوشش ،
اندازه خودش بارونو بغل کرد ،
بوسیدش و بوییدش ،
 بغلش بوی آسمون میداد ،
چشیدش ،
مکیدش ، قدشو صاف کرد و شروع کرد به ترانه خوندن ،
همه اطرافش می رقصیدن و نگاش می کردن ،
خجالت کشید و نگاشو دزدید ،
لپاش سرخ شد و نگاشو پنهون کرد .
***
آفتاب نزده بیدار شد ،
گلبرگاش باز تر شده بودن و شبنم رفته بود زیر پوستش ،
دستاشو کش آورد و از ته دل خندید ،
یک پروانه برای اولین بار چند ثانیه روش نشست و زود پرید ،
هنوز تا گل شدن فاصله داشت ،
اما سنگینی پروانه براش لذت بخش بود ،
به خورشید نگاه کرد و دل به نسیم سپرد ،
عطر بارون هنوز روی تنش مونده بود .

بعد از ظهر بود که صدای پای یکی رو شنید ،
از پشت گلبرگش شرمزده و مضطرب به بیرون سرک کشید ،
چشمایی رودید که بهش خیره شده بودن ،
گلبرگشو بست و گوشاشو تیز کرد ،
حس کرد چیزی به ساقه اش کشیده میشه ،
دردش اومد ،
درد بیشتر و بیشتر شد ،
خواست فریاد بزنه اما ، نفسش توی گلوش پیچید ،
سوخت ، کمرش تیر کشید و بعد …
چیزی نفهمید .

فقط می شنید که...
- اینو برای تو چیدم ،
صدای خنده ریزی اومد

- وای خدای من ، خیلی خوشگله ،ولی این که هنوز یه غنچه اس ،
- خب عشق ما هم شبیه یه غنچه است ، مگه نه ؟
صدای زنونه دوباره خندید
سخت نفس می کشید ،
ساقه اش می سوخت ،
گریه اش گرفت ،
قطره های اشکش و قطره های شبنم با هم از لای گلبرگای در هم تنیده اش بیرون چکید ،
دلش می خواست سرشو تکیه بده به یه برگ پهن ،
دلش آفتاب می خواست و نسیم ،
بارون ، کاشکی بارون میومد .

روی میز کنار تخت ، یک غنچه سرخ بود، پیچیده در زروق ،
صدای نجواهای عاشقونه میومد

و بوسه های تند ،
بوی عطر میومد

 و صدای بارون ،
به شیشه می کوبید و گریه  می کرد ،

غنچه  نگاش خیره  به شیشه مونده ،
آه … بارون ، بارون اومد ، نازنینم رسیده انگار …
بارون خودشو به شیشه می کوبید و می کوبید ،
شیشه اما ، انگار مست تماشای معاشقه آدما بود ،

صدای خنده های ریز میومد و زمزمه های داغ ،
بارون گریه میکرد ،
غنچه ، چشمش خیره به شیشه های پنجره مرد ،
بارون تا صبح گریست .

صبح روز بعد نه مرد بود نه زن نه بارون ،
مستخدم هتل غنچه رو برداشت ،
نگاه کرد و سری تکون داد ،

غنچه رو انداخت توی سطل زباله و در اتاقو  بست .

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 13:43  توسط متین مهرسا  |