تبليغاتX
***اتانازی1981***
«اتانازي یعنی مرگ از روي شفقت»

خب ، برای من خیلی سخت بود
ما سالها با هم زندگی کرده بودیم
توی غم و شادی ، با هم بودیم
توی تنهایی هامون ، توی تموم زندگیمون
اصلاً لحظه ای نبود که ما از هم جداشیم
موقع رفتن هیچی از من نخواست
می ترسیدم از رفتنش
ترسی که تموم مدت با اون بودن ، توی دلم بود
عرق سردی روی تنم نشسته بود و هیچی نمی تونستم بگم
فقط نگاهش می کردم که چطوری ، داره از من دل می کنه و میره
برای من رفتنش پر از درد بود
نمی دونم خودش چه احساسی داشت ،
حس می کردم که اونم ناراحته ولی چقدرشو نمی دونستم
درست وقتی آخرین ذره خودشو ازم کشید بیرون ، حس کردم که همه چیز دنیا برام عوض شده
حس بیهودگی و پوچ بودن همه سلولامو پر کرده بود
از دور برام دست تکون داد و رفت
...
صدای ضجه و گریه آدمای دور و برم کلافه ام کرده بود
یکی می زد توی سرش ، یکی غش کرده بود
این صحنه ها حالمو داشت به هم می زد
دلم بدجوری شکست ،
انگار نه انگار که من حضور داشتم ،
همه داشتن برای رفتن اون گریه و بی تابی می کردن
حضور من ، چیزی بیشتر از یه تفاله نبود
فقط یکبار یک نفر ، با اکراه پیشونیمو بوسید
فهمیدم که حالا که تنها موندم ، هم ترسناک شدم و هم نجس
...
گذاشتنم روی یه برانکار
یه پارچه سفید کشیدن رومو پرتم کردن عقب یه آمبولانس
با اینکه چند ساعت بیشتر از رفتنش نگذشته بود ، دلم حسابی براش تنگ شده بود
اگه حتی یه ذره به ذهنم می اومد که در نبودن اون این جور با من رفتار می کردن ، هیچوقت نمی ذاشتم بره
ولی افسوس که دیر فهمیدم
از خودم بدم می اومد
وقتی ماشین می خواست حرکت کنه صدای یه زنو شنیدم که به یه نفر می گفت :
- بهش دست زدی ، برو دستاتو بشو ، مگه نمی دونی نجسه ...
تف به من .
...
از ماشین که آوردنم بیرون ، گذاشتنم روی یه تخت
یه دکتر ژولیده اومد بالای سرم و نبضمو و گرفت و چشامو باز و بسته کرد و چراغ قوه انداخت توش
زیر یک برگه رو امضاء کرد و پرستار دوباره پارچه سفید رو کشید روی صورتم
...
یه ساعت نگذشته بود که یک نفر پارچه سفید رو از روی صورتم پس زد
چند لحظه نگام کرد و بعد شروع کردن به باز کردن دکمه های لباسم
توی دلم به خودم هزار بار لعنت فرستادم که چرا همون لحظه آخر دست اونو محکم نگرفته بود که نره و تنهام نذاره
حالا بدون اونه که اینا می تونن اینقده خفت و خواری رو به سرم بیارن
پیرهنمو در آورد و بعد ساعت مچیمو و انگشترمو و بعد
رفت سراغ کمربند و شلوارم
دلم می خواست بلند بشم و فرار کنم ولی ،
شلوار رو از پام در آورد و بعد هم شورت و باقی قضایا
از همه چیز متنفر شده بودم
یعنی همه این چیزا مال اون بود ؟
پس من این وسط چه نقشی داشتم ؟
واقعاً احساس تفاله بودن ،
پسمونده بودن ، سرتاسر وجودمو گرفته بود
لخت و عریان ، مثل یه تیکه گوشت زاید ، وسط اون سالن مونده بودم
مرد سفید پوش لباسامو با خودش برد
...
ایندفه سر خوردم توی یه فریزر
درست مثل کانال کولر بود
دور تا دورش یخ و برفک
هیچ حسی نداشتم ، نه سردم بود ، نه اذیت می شدم
ولی می فهمیدم که پوستم چسبیده به دیواره های یخی فریزر
یه نفر در رو بست و من ، تنها ، توی تاریکی فریزر جا موندم
کاش کسی حال منو توی این وضع ، درک می کرد
ولی افسوس
...
نمی دونم چه مدت گذشت که از اون تو درم آوردن
حس می کردم که همه چیزم به هم ریخته
مدت زیادی بود که خودمو توی آینه ندیده بودم
حتی نمی تونستم شکل و شمایلمو تصور کنم
همه چیز عذاب آور بود
دوباره رفتم روی یه تخت
یه تخت سنگی فرو رفته
جایی بود شبیه حموم
روی تابلوی کنار سکو نوشته شده بود : غسالخانه
...
شلنگ آب رو برداشت و گرفت روم
مردک خیال می کرد داره ماشینشو می شوره
انگشتشو کنار خروجی شلنگ گرفته بود تا فشار آب بیشتر بشه
آخه اینهمه خفت و خواری
دستکش سیاه و ضمختی که به دستاش کرده بود بیشتر شبیه دستکش تعمیرکارا بود تا مرده شورا
دستاشو محکم می کشید روی پوستم و سعی می کرد آب رو به همه جای من نجس ! برسونه
کارش که تموم شد ، سرم داد روی یه تخت روون و خشکم کرد
مسخره ترین قسمت کارش ، وقتی بود که توی سوراخ دماغ و دهنم پنبه فرو می کرد
لعنت به تو ، لعنت به اون و لعنت به من
نمی دونم با من مثل چی رفتار میشد
یه تیکه کثافت زاید که باید زودتر از دستش خلاص شد
مگه من نبودم که تا دیروز بودنم کنار اون آدمای احمق بیرون یه نعمت بود
مگه من ، با همین دستام ، دستاشونو محکم نمی گرفتم و اونا آروم می شدن؟
مگه توی همین چشمای من نگاه نمی کردن و نمی گفتن که : دوستت داریم ؟
ها ؟ حالا این یارو داره توی دهنم پنبه فرو می کنه و
انگشتای ضمختشو فشار میده توی گوشم
و هیچکسی هم ، دور و برم نیست
...
پارچه سفید ، با بندای پارچه ای دور پاهام بسته شد
مثل حیوون ،
بوی گند کافور می اومد ،
ولی حس می کردم برای بقیه بوی کافور از بوی من بهتره
صدایی به گوشم خورد که :
- کسی نمی خواد واسه آخرین بار صورتشو ببینه ؟
لعنتی ، کثافت ، احمق
حالم از خودم به هم می خورد
باز صدای ضجه و جیغ و ناله اومد و بعد
سرهایی خم شد روی من
سرهایی که می دونم ، بدون اون ، از من می ترسیدن و بدشون می اومد
اصلاً من هیچ بودم
و بعد ، آخرین تکه کفن ، محکم دور سر و صورتم رو پوشوند
...
فهمیدم توی تابوتم
هی ازین ور به اون ور می غلطیدم و روی دست جماعت ، حرکت می کردم
بلند بگو : لا اله الا الله
به حرمت و شرف لا اله الا الله
لا اله الا الله
...
گذاشتنم زمین
یه عده آدم پشت سر یه شیخ ایستادن و برای سلامتیم ! نماز خوندن
و بعد دوباره
بلند بگو : لا اله ..
...
رسیدم به آخر خط
خیلی بی رحم بود که تنهام گذاشت
البته اگه از حق نگذریم ، تقصیر خودشم نبود
بیشتر مقصر خودم بودم
وضعم خراب بود
جای خوبی نبودم واسه موندنش
هواشو نداشتم
اگه می دونستم بعد از رفتنش ، آخر و عاقبتم این میشه
هیچوقت از دستش نمی دادم
حالا این چاله کوچیک همه سهم من میشه از تموم دنیا
و اون ، نمی دونم کجا خونه کرده
حتماً یه جایی بهتر از منه
یه نفر پاهام و یه نفر سرمو گرفتن و آروم گذاشتن ته قبر
یک نفرشون در حالیکه من بین پاهش بودم روی سرم ایستاد و با هر دو دست دو طرف تنمو گرفت و در حالیکه تکون تکونم می داد یه دعاهایی رو برام خوند و یه چیزایی رو گفت و بعد ،
شروع کرد به چیدن سنگ لحد روی تنم
دیگه این آخرین تصویرهایی بود که می تونستم از دنیا توی ذهنم بسپارم
در یک لحظه کوتاه ، فقط یک لحظه دیدمش
اون بالا بود
اااا ... خودش بود ، آ..
...
آخرین سنگ روی صورتم قرار گرفت و نشد که خوب ببینمش
ولی خودش بود
داشت نگام می کرد
توی چشاش پر بود از غصه
حتماً می خواست ازم خداحافظی کنه
کاش نمی رفتی لعنتی
حالا گوله گوله خاک داره منو از ذهن همه برای همیشه پاک می کنه
می خواستم بهش بگم یادش بشه ، همه اونو با من میشناسن
عکس صورت منه که اون بالا دست همه اس
هر کاری هم بکنه ، من کلی دین به گردنش دارم
بذار این زیر قایمم کنن ولی یادش باشه ، تصویر من از ذهن کسی پاک نمیشه
لعنتیییییییییییییی
...
تاریک بود و نمناک
فقط همهمه ای از بالای سرم به گوش میرسید
سنگها و توده خاکی که روم ریخته بودن بدجوری به قفسه سینه ام فشار میاورد
دیگه باید باور می کردم
من ، دیگه وجود نداشتم
و باید باور می کردم ،
من یک تفاله کثیف و زاید بیشتر نیستم
سعی کردم بخوابم
یک خواب سرد و تاریک و سیاه ، برای همیشه  و دیدم با من نشسته بود و حرف میزد

...

تن عزیز !
نمی توانم حالم را در یک جمله برایت بیان کنم
همه چیز آنقدر زیباست که حتی تصورش هم برای تو امکان پذیر نخواهد بود
دوست بی رحم من ،
آنچیزی که زمان با تو بودنم اسمش را رویا گذاشته بودیم ، در اینجا ، و در مقابل تمامی این زیبایی ها ، هیچ است
تا وقتی با تو بودم و تو ، در خیال خودت دوستانه ، مرا در خود می فشردی ، فکر می کردم ، زیبایی همان چیزی است که تو ، اسمش را زیبایی گذاشته ای ، ولی ، تمام آن چیزها ، تصورات بیهوده ای بیشتر نبود
لحظه جدا شدن از تو ، برایم سخت بود و غیرقابل باور
فکر نمی کردم قرار است روزی مرا به حال خویش رها کنی
صادقانه بگویم ، تا با تو بودم ، بی نهایت دوستت داشتم ، و اکنون ، شاید ناخواسته و غریزی ، از تو بدم می آید
تو مرا ، بیش از اندازه درخود محصور کرده بودی
تو قفس خیلی  کوچکی بودی برای من ، دوست عزیز
از تو بریدن ، با آن همه مویرگهای تعلقی که به من چسبانیده بودی ، کلی برایم درد داشت
دردی شبیه سوزن سوزن شدن
و شوکه ای شبیه پریدن ناگهانی درون حوضی از آب یخ
ترسیده بودم
آنقدر سبک و بی پروا شده بودم که ترسیدم نکند اصلاً وجود ندارم
اما ، ناگهان ، همه چیزها را آنطور که باید ببینم ، و باید می دیدم ، دیدم
چیزهایی که تو هیچوقت ندیدی و نخواهی دید
از پرواز چه تصور مضحکی داشتی ، یادت هست ؟
من معنی پرواز را بی تو ، آموختم ، وقتی که در بلندای بودنم ، به وسعت لایزالی ام ، عروج کردم
تو را از دور ، مثال لاشه ای دیدم پوچ و تهی از بودن
تو زندگی را ، زندگی را ، آنطور که باید می بود و من اکنون لمس می کنم ، از من دریغ داشتی
شور و شوق پریدن و اوج کشیدنم را ، مبدل به لخته ای خون و رعشه های ضربان کردی
وسعت فهمم را ، در هم پیچیدی و در قفسی سخت و استخوانی ، به زحمت ، پنهان و مدفون ساختی
لایزالی نگاهم را ، دو دایره کوچک ساختی و در حفره های تاریک ، جا دادی
عشق ، این عصاره وجودم را ، با جادویت در نهان ترین دریچه های قلبم ، اسیر کردی و ملزوم به خو گرفتن با زشتی هایش ساختی
قدرتم را ، تکه تکه در ده انگشت ، ذره ذره کردی و از تمامش ، هیچ به ارمغانم دادی
آتشم را ، که خورشید را به رکوع می برد ، در زیر لایه های قفسی پوستی و کشیده ، مهار کردی
و با دو ستون ، مرا به خاک زمین ، این مخفیگاه پست ، دوختی و عادتم دادی
دوست بیچاره من ،
زمین ، با تمام زیبایی ها و خاطرات و جاذبه اش ، دیگر برایم پشیزی ارزش ندارد
و تو نیز هم ...
اینجایی که آمده ام ، رشد کردن را به سال نمی سنجند
هر ثانیه ، قرن ها رشد می کنم
تو مرا آنقدر ضعیف کرده ای که برای دوباره خود شدنم ، باید ثانیه های زیادی را بگذرانم
و شاید دقیقه های زیادی را
از عظمتی که دارم ، احساس غرور می کنم و ترس
تو چطور مرا ، برده خودت ساخته بودی ؟
لحظه آخر دیدمت
داشتی به خویش ، به همان خاکییتت ، به اصلالتت ، باز میگشتی و چقدر خوار و زبون دیدمت در تلاشی که برای زبان بازکردنت می کردی
برای همیشه خداحافظت
آن ماهی سیاه بدبخت کوچک ، که تو رویای دریا را برایش تعریف می کردی
حالا خودش دریایی شده است که بیا و ببین
حیف که اکنون ، حفره های چشم و گوشت ، پر شده از خاک
خدانگهدار رفیق
با تمام زخم هایی که به من زدی
خاطره های اشک ریختن هایم با تو ، هیچوقت از یادم نخواهد رفت
سپردمت به زمین
...
کسی نفهمید روح ، کجا رفت و
دل بی تابش ، به کجا راهنمایی اش کرد
کسی نفهمید ، و شاید کسی نخواهد فهمید ، چیزهایی را که ، من ، هر کار کردم ، نتوانستم به واژه تبدیلش کنم
هر چیزی به موقع خودش ، رو می شود
خدا همه ما را بیامرزد .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 18:8  توسط متین مهرسا  |