|
«اتانازي یعنی مرگ از روي شفقت»
|
شـــــتـــــــــرررررررق
صدای سیلی توی اتاق پیچید .
- حتما باید اینطوری خفت کنم؟
سرش گیج می رفت .
همه جا رو سیاه می دید .
- تنها دوای درد من میدونی چیه … یه کلمه… طلاق .
دستش رو گرفت به دیوار .
صدای مرد رو خوب نمی شنید .
گونه چپش گر گرفته بود .
طعم شور خون رو کنج لبش حس کرد .
- تو من احمق رو گول زدی … مامانم گفت این دختره شیطونو درس میده ها … من خر گفتم نه … چشامو کور کرده بودی … با تو ام پدر سگ .
یادش اومد اون روزی که توی خیابون چشای داغ مرد می سوزوندش .
روز خواستگاری مثه یه فیلم از جلوی چشماش رد می شد .
اولین نگاه نزدیک … عاشقش شده بود .
- تو زن نیستی … خود شیطونی … من نمی دونم از چی تو خوشم اومد که گرفتمت آشغال …. کاش قلم پام می شکست و نمیومدم خواستگاریت .
روزای اول نامزدی همه چی رویایی بود .
نامه های عاشقونه … بوسه های دزدکی … تلفنای پشت سر هم … پیتزا ، شمع ، حرفا ، نگاه ها … شبای جمعه .
همه چی خوب بود .
همه چی عالی بود .
- نفهمیدم … غلط کردم ..گه خوردم … خوبه … زن می خوام چیکار … نونم کم بود ..آبم کم بود … زن گرفتنم چی بود ؟
اولین کادویی که ازش گرفته بود کادوی روز تولدش بود … یه گل سرخ و یه سینه ریز خوشگل .
با یه عالمه بوسه و حرفای قشنگ .
- بازم خدارو شکر یه توله پس ننداختی … کثافت هر چی کمتر بهتر …
روز جشن ازدواجشون هیچوقت از یادش نمی رفت .
همه دوستاش بهش حسودی می کردن .
یه مرد چشم و ابرو مشکی ، قد بلند ، خوشتیپ … نصیب هر کسی نمی شد … البته خودشم از شوهرش کم نمیاورد .
خوشگل بود .
خیلی هم خوشگل بود .
- چرا مثه موش مرده ها شدی ؟ هاا … چته … حرفی نداری بزنی … کاش همین الان می مردی راحتم می کردی .
حس کرد گونه چپش ورم کرده … حتما سیاهم شده … اشکاش همینطوری می ریخت .
نگاهش روی شاخه گل مریمی که از بی آبی توی گلدون خشکیده بود ثابت موند .
چند روز پیش توی اتاق بوی عطر گل مریم غوغا می کرد و حالا فقط بوی دود سیگار بود و عرق تن یه مرد .
- نگات که می کنم عقم می گیره … نمی دونم چطور تا حالا تحملت کردم ؟
روزای اول ازدواج فقط خنده بود و دسته گلایی که هر روز مرد براش می خرید .
عشق … شبا تا صب بیدار … شبای داغ .. لذت فراموش نشدنی هم آغوشیای متوالی … عطش …
- پاشو یالا … همین امروز کارو یکسره می کنم … طلاق … مال بد بیخ ریش صاحبش .خونه همیشه مثه دسته گل تمیز بود .
شبای دوشنبه هر هفته رستوران .
جمعه ها پار ک ، سینما ، مهمونی …
لگد مرد روی پهلوش فرود اومد .
- پاشو دیگه نکبت …
غلت خورد روی زمین ، تموم اون تصویرا بهم خورد .
جای همه اونا رو یه رنگ سیاه پوشوند .
چقدر طعم درد تلخ بود … و طعم تحقیر شدن … تلخ تر .
هر طور بود بلند شد .
مانتوشو تنش کرد و روسریشو کشید روی سرش .
یه لحظه چشاش روی آینه کشیده شد .
خودش بود ؟ خوب نگاه کرد .
یه چهره شبیه یه زن … یه طرف صورت ورم کرده و سیاه … یه قطره خون خشکیده کنج لب .
چشای سرخ و پف کرده و قطره های خشکیده اشک روی صورت .
یه چهره شبیه یه زن … یه زن که یه زمونی خیلی خوشگل بود .
از قیافه خودش خجالت کشید .
صدای فریاد مرد اونو به خودش آورد .
پشت سر مرد از خونه زد بیرون .
صدای بلند مرد توی کوچه می پیچید .
- با لگد میندازمت جلوی اون بابای الاغت … منوچی به عشق و عاشقی …
این صدا براش بیگانه بود .
کسی که براش شعر می خوند ، فال حافظ می گرفت …
کسی که براش می خندید … براش آواز می خوند … این نبود .
این صدا نبود .
مرد کنار خیابون واستاد .
اونم اول خواست واسته .. اما نتونست .. پاهاش همینطور می رفت .
داشت به آرزوی داشتن یه بچه فکر می کرد .
چقدر خوب بود اگه یه روزی خودش مامان می شد .
اونوقت موقع گریه کردن یکی رو داشت توی بغلش فشار بده .
صدای یه ترمز …
یه جیغ…
و آسفالت قرمز خیابون …
دیگه احساس درد روی گونه چپش اذیتش نمی کرد .
حالا فرصت داشت به خیلی چیزا
خیلی چیزایی که هیچوقت فکرشو نمی کرد
خوب فکر کنه …
چشماشو بستو دیگه نفس نکشید.
دلم هوای دیدن کرده بود امروز
سرش را بالا آورد از توی چشمانم بیرون را دید می زد طفلک
حس کردم می خواهد دل خدا را ببیند
دل خدا را دم دمای صبح دیدن حال دیگری دارد
سینه خدا مثل سینه مرد های چهارشانه پهن است
و دلش , داغ , مثل دل آدم هایی که رفته اند تا ته عشق
من دلم می گیرد
آدم ها می گویند خدا تنهاست , یعنی باید تنها باشد
ولی من همیشه به دل خدا که نگاه می کنم دردش را می فهمم
وقتی که طلوع می کند از پشت کوه , وقتی که غروب می کند پشت دریا
خدای تنهای من ,
دلت چقدر گرفته است و داغ ,
…
چای با خرما خوشمزه است
با شوکولات کاکائویی هم خوشمزه تر
گاهی , لب داغ چای را می سوزاند
یک جرعه چای که سر می خورد توی تن آدم نفوذ می کند تا همه جا
نفوذ کردن خوب است
من فهمیده ام که فقط چیزهای خیلی نرم می توانند نفوذ کنند
سنگ بیچاره , سالهاست عاشق شیشه است
و هربار که می خواهد نفوذ کند توی دل شیشه
هم شیشه می شکند
هم دل سنگ
آب هم عاشق سنگ بود
ذره ذره نفوذ کرد توی دلش
سنگ هم آب شد حیوانکی از شدت عشق
من حس می کنم آدم روحش مثل آب می ماند
تنش مثل سنگ
من اگر تو این نزدیکیها بود , می چکیدم روی تنش آنقدر که سنگی نماند
بعد آب بود و آب ,
آب با آب فرقی ندارد ,
خدا مثل دریاست
بعد من و تو شکل یک چشمه می شدیم , سرازیر به دریا
چیزی که عاشق و معشوق را حل می کند فقط عشق است
خدا هم عشق است
نمی دانم چرا عشق باید تنها باشد
…
راستی باران بارید امروز
هوا قشنگ بود
دو کبوتر لب دیوار عشقبازی می کردند
عشقبازی شبیه قایم باشک بازی می ماند
عاشق چشم می گذارد روی درخت
معشوق هم می دود قایم می شود پشت بوته های یاس
همانجا که بوی عطرش مست می کند آدم را عجیب
من همیشه فکر می کنم خدا اگر قرار بود عطر بزند به گوشه یقه اش
آنجا یک بوته یاس سفید می سبزید
خدا خوشگل است
شبیه باران
داشتم می گفتم … معشوق می رود پشت بوته یاس
عاشق می شمارد : یک .. دو .. سه
بعد می گوید : تا چند بشمارم
صدای خنده می آید
بعد باران می گیرد
خدا لبخند می زند
پشت بوته یاس … نمی دانم
خوش به حال بوته یاس
…
من با قطره های باران آدم بارانی درست می کنم
آدم بارانی از آدم برفی قشنگ تر است
آدم بارانی مثل هلو می ماند
می رود توی گلوی آدم بعد گیر می کند
جایش تنگ می شود نفسش می گیرد طفلک داد می زند و آدم را تکان می دهد
بعد آدم حس می کند یک چیز خوب دارد گرمش می کند
آدم بارانی از چشم های آدم فرار می کند روی لبش
آدم بارانی داغ است
شور هم هست
…
داشتم به این فکر می کردم آدم تا وقتی زنده است تخت خوابش از زمین بلند تر است
بعد که نفس کشیدن یادش می رود تخت خوابش از زمین می رود کمی پایین تر
خدا همه جا هوای آدم را دارد ها
روی تخت دراز کشیدم آنقدر که حس کنم بزرگتر شدم از دیشب
تن آدم که کش و قوس می رود آدم خوشش می آید
روح آدم که کش و قوس می رود آدم شعرش می گیرد
گاهی وقت ها روح فراموش کار من زودتر از من بیدار می شود می رود قدم زدن
تنم می ماند روی تخت تنها
تنهایی روی یک تخت مثل شنا توی استخر خالی می ماند
روحم بلد است جاهای خوب را
ولی هیچوقت من را هم با خودش نبرده است
بیچاره من …
خوش به حال تو
هنوز دارم به تو می فکرم که کجاست پس
زن همسایه روبرو که خانه اش روی درخت کاج است می گفت
آدم تا تو را ببیند می رود توی دلش
نکند تو رفته باشد توی دلم
کاش چند روز قبل آب و جارو می کردم توی دلم را
فکر می کنم هنوز چند تا تار عنکبوت مانده بود کنجش
باید سری بزنم به دل
تو اگر بیاید باید همه چیز قبلش آماده باشد
آخر من تو را خیلی دوست دارم
خدا کند بیاید زودتر
…