<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>***اتانازی1981***</title>
<link>http://euthanasia1981.blogfa.com/</link>
<description>«اتانازي یعنی مرگ از روي شفقت»</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 08 Nov 2009 12:54:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>مثل تو ...</title>
<link>http://euthanasia1981.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;نفس کشیدن خیلی خوب است&lt;BR&gt;شبیه نقاشی کشیدن می ماند&lt;BR&gt;شاید به همین خاطر است که وقتی نقاشی می کشم راحت تر نفس کشیدنم می آید&lt;BR&gt;امروز مداد لای انگشتانم بود و کاغذ سفید زیرش می رقصید&lt;BR&gt;حالی دارد اینکه آدم چشمانش را ببندد و معاشقه مداد عاشق را با کاغذ نبیند&lt;BR&gt;من فکر می کنم همه عاشق ها مثل مداد می مانند&lt;BR&gt;بعضی هاشان چیزهای خوشگل می کشند و بعضی هاشان فقط خط خطی می کنند&lt;BR&gt;دوست داشتم مداد بودم بعضی وقت ها&lt;BR&gt;از آن مداد ها که هم چیز خوشگل می کشند و هم شاعرند&lt;BR&gt;امروز تمامش بعد از ظهر بود&lt;BR&gt;ناهار صبحانه داشتیم&lt;BR&gt;چای هم بود&lt;BR&gt;کاش تو هم بود&lt;BR&gt;امروز به این فکر می کردم که تو چه می تواند باشد&lt;BR&gt;توی یک فیلم دیدم دو تا آدم هی به هم می گفتند : تو را دوست دارم .&lt;BR&gt;اینکه آدم کسی را دوست داشته باشد و بگوید خیلی خوب است&lt;BR&gt;شبیه قلقلک خفیف می ماند&lt;BR&gt;خوش به حال تو که همه دوستش دارند&lt;BR&gt;خیلی خوب بود اگر خدا به جای اینکه من را من کند من را تو می کرد&lt;BR&gt;آنوقت همه من را دوست داشتند&lt;BR&gt; اووووووخ ...نه... خدا گوشم را گاز گرفت&lt;BR&gt;حسودی کار خوبی نیست&lt;BR&gt;همان تو هر کی که هست تو باشد بهتر است خب من هم تو را دوست دارم از این به بعد&lt;BR&gt;حتما تو خوب است که همه دوستش دارند&lt;BR&gt;حالا نمی دانم اینکه آدم کسی را دوست دارد یعنی چه ؟&lt;BR&gt;ولی مدت هاست که حس می کنم تمام دوست داشتن هایم توی یک جایی از بدنم قلنبه شده است... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;امروز توی خوابم یک گاو می گفت : مااااااااا&lt;BR&gt;یک گوسفند می گفت : معـــــــــــــــن&lt;BR&gt;ولی من مدام می گفتم : تو...&lt;BR&gt;و یک خر داشت به هر سه ما می خندید&lt;BR&gt;از خر جماعت از این بیشتر نباید توقع داشت&lt;BR&gt;ساعت می تیکد، ساعت می تاکد&lt;BR&gt;دستانم زیر چانه ، دارم فکر می کنم مثلاً ، خیر سرم با این فکریدنم&lt;BR&gt;آدم وقتی سرش بخارد انگشت هست برای خاراندن&lt;BR&gt;آدم وقتی توی سرش بخارد چکار کند؟&lt;BR&gt;من مدتی هست که توی سرم می خارد&lt;BR&gt;دوست داشتم سرم را مثل هندوانه بقاچم و دانه های سیاهش را بریزم توی باغچه&lt;BR&gt;کلافه ام ... خدایا این دوست چیست که اینقدر من دارمش ؟&lt;BR&gt;پس کجاس... &lt;BR&gt;آسمان ابری مثل رختخواب بچه ها می ماند&lt;BR&gt;آدم نمی داند خشک است یا خیس&lt;BR&gt;ولی نگاهش که می کنی احساس نرمی بهت دست می دهد&lt;BR&gt;شبیه همان احساسی که آدم وقتی تو را دوست دارد آن طوری می شود&lt;BR&gt;آدم دوست دارد خودش را توی این نرمی رها کند&lt;BR&gt;خوابم گرفته باز&lt;BR&gt;خواب از وقتی فهمیده من در آغوش کشیده شدن را دوست دارم محکم می کشدم در آغوشش&lt;BR&gt;آغوش خواب گرم است&lt;BR&gt;مثل آغوش باران&lt;BR&gt;مثل...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 12:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=euthanasia1981&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>euthanasia1981</dc:creator>
<guid>http://euthanasia1981.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخر خطــــــــــــــــــــــــ ...</title>
<link>http://euthanasia1981.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;لباستو در میاری&lt;BR&gt;زیرپوشتو هم همینطور&lt;BR&gt;وامیستی جلوی آینه&lt;BR&gt;به پهنای سینه ات که با موهای نرمی به شکل صلیب پوشونده شده نگاه می کنی&lt;BR&gt;آروم با دستای سردت روی پوست سینه ات دست می کشی و از گرمای تنت لذت می بری&lt;BR&gt;از جلوی آینه تیغ جراحی رو برمی داری&lt;BR&gt;سعی میکنی به هیچ چیز فکر نکنی&lt;BR&gt;حتی نفس هم نمی کشی&lt;BR&gt;نوک تیغ رو درست زیر حنجره ات می ذاری&lt;BR&gt;خیلی آروم و با فشار کم تیغ رو مستقیم به سمت پایین می کشی&lt;BR&gt;احساس سوزش خفیفی پوست سینتو می سوزونه&lt;BR&gt;یه لحظه مکث می کنی&lt;BR&gt;می خوای از کارت منصرف بشی ولی نمی تونی&lt;BR&gt;دوباره ادامه می دی&lt;BR&gt;به آخر استخون سینه که می رسی وامیستی&lt;BR&gt;یه خط راست و قرمز رنگ وسط سینه ات کشیده شده&lt;BR&gt;احساس ترس توی چشات موج می زنه&lt;BR&gt;تیغ رو می ذاری زیر برآمدگی سینه چپت و خیلی آروم یه برش عرضی تا زیر برآمدگی سینه راستت می زنی&lt;BR&gt;حالا طعم درد و سوزش پوستت رو بیشتر حس می کنی&lt;BR&gt;تیغ رو می ذاری روی میز&lt;BR&gt;با یه دستمال قطره های خون روی پوستت رو پاک می کنی&lt;BR&gt;با ناخنای انگشتای اشاره و سبابه هر دو دستت لبه های بریده شده پوست سینه تو از بالا می گیری&lt;BR&gt;آروم لبه های پوست رو به دوطرف می کشی&lt;BR&gt;دندوناتو به هم فشار می دی و چشماتو می بندی&lt;BR&gt;درد رو توی دونه دونه سلولای تنت حس می کنی&lt;BR&gt;مویرگای پوستت با درد وحشتناکی از گوشت جدا می شن&lt;BR&gt;نمی تونی طاقت بیاری و با تموم وجود نعره می زنی&lt;BR&gt;احساس می کنی پوست روی سینه ات آتیش گرفته&lt;BR&gt;چشماتو باز میکنی&lt;BR&gt;دوتیکه پوست قرمز که ازش خونابه می ریزه روی سینه ات مثل دوتا بال آویزون شده&lt;BR&gt;استخونای قفسه سینه ات از زیر یک لایه نازک گوشت دیده می شه&lt;BR&gt;دیگه چیزی نمونده&lt;BR&gt;دست راستتو فرو می کنی لای لایه گوشت نازکی که روی استخونای سمت چپ سینه تو پوشونده&lt;BR&gt;انگشتاتو از لایه گوشت رد می کنی و استخون قفسه سینه تو می گیری&lt;BR&gt;با تموم قدرتی که داری استخونو به سمت بیرون می کشی&lt;BR&gt;صدای شکستن استخون و درد وحشتناک اون زانوهاتو خم می کنه&lt;BR&gt;ولی مثه یه مرد دوباره وامیستی&lt;BR&gt;استخون شکسته شده رو می ذاری توی شیشه الکل&lt;BR&gt;دوباره با انگشتات استخون پایینی رو می گیری و اونو هم با یه فشار می شکنی و بیرون می کشی&lt;BR&gt;دنیا دور سرت می چرخه&lt;BR&gt;زیر پات لایه نازکی از خون زمین رو پوشونده&lt;BR&gt;حالا همه چیز مهیاست&lt;BR&gt;اینبار تموم دستت رو می بری توی سینه ات&lt;BR&gt;قلب داغتو توی کف دستت می گیری&lt;BR&gt;تپش اون رو با تموم وجودت حس می کنی&lt;BR&gt;تصمیمتو می گیری&lt;BR&gt;خیلی آروم قلبتو از توی قفسش می کشی بیرون&lt;BR&gt;رگ و ریشه ها بدجوری قلبتو محاصره کردن&lt;BR&gt;اما تو بیشتر فشار میاری&lt;BR&gt;یکی یکی رگها کنده میشه&lt;BR&gt;خون از توی سینه ات به بیرون می پاشه اما&lt;BR&gt;اما تو تصمیمتو گرفتی&lt;BR&gt;تپش های قلبت کمترو کمتر می شه&lt;BR&gt;آهسته تر و آهسته تر&lt;BR&gt;آخرین رگ هم از قلبت کنده می شه&lt;BR&gt;دستتو بیرون میاری&lt;BR&gt;یه چیزی شبیه یه لخته خون توی دستته&lt;BR&gt;دیگه دردی رو حس نمی کنی&lt;BR&gt;اون لخته خون رو&lt;BR&gt;یا بهتر بگم قلبتو می ذاری جلوی آینه&lt;BR&gt;استخونای شکسته شده رو می ذاری سر جاش&lt;BR&gt;لبه های پوستت رو بر می گردونی و با یه سوزن با دقت از بالا به پایین می دوزی&lt;BR&gt;می ری حمام و یه دوش آب سرد می گیری&lt;BR&gt;احساس راحتی و سبکی می کنی&lt;BR&gt;همون لخته خون لعنتی چه بلاها که به سرت نیاورده بود&lt;BR&gt;لبخند می زنی&lt;BR&gt;دور خودت یه حوله سفید می پیچی و روی صندلی راحتی لم می دی&lt;BR&gt;یه نخ سیگار از توی پاکت بر می داری و روشن می کنی&lt;BR&gt;اولین پک رو با تموم وجودت سر می کشی&lt;BR&gt;بعد از چند لحظه دود رو می دی بیرون&lt;BR&gt;دود سیگار توی فضای سرد اتاقت با پیچ و تاب می ره بالا&lt;BR&gt;تو هم از جات بلند می شی&lt;BR&gt;همراه دود سیگار می رقصی و بالا می ری و از پنجره اتاق می زنی بیرون&lt;BR&gt;تو دیگه حالا آزادی&lt;BR&gt;آزاد آزاد… &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 13:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=euthanasia1981&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>euthanasia1981</dc:creator>
<guid>http://euthanasia1981.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک زن...</title>
<link>http://euthanasia1981.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;شـــــتـــــــــرررررررق&lt;BR&gt;صدای سیلی توی اتاق پیچید .&lt;BR&gt;- حتما باید اینطوری خفت کنم؟&lt;BR&gt;سرش گیج می رفت .&lt;BR&gt;همه جا رو سیاه می دید .&lt;BR&gt;- تنها دوای درد من میدونی چیه … یه کلمه… طلاق .&lt;BR&gt;دستش رو گرفت به دیوار .&lt;BR&gt;صدای مرد رو خوب نمی شنید .&lt;BR&gt;گونه چپش گر گرفته بود .&lt;BR&gt;طعم شور خون رو کنج لبش حس کرد .&lt;BR&gt;- تو من احمق رو گول زدی … مامانم گفت این دختره شیطونو درس میده ها … من خر گفتم نه … چشامو کور کرده بودی … با تو ام پدر سگ .&lt;BR&gt;یادش اومد اون روزی که توی خیابون چشای داغ مرد می سوزوندش .&lt;BR&gt;روز خواستگاری مثه یه فیلم از جلوی چشماش رد می شد .&lt;BR&gt;اولین نگاه نزدیک … عاشقش شده بود .&lt;BR&gt;- تو زن نیستی … خود شیطونی … من نمی دونم از چی تو خوشم اومد که گرفتمت آشغال …. کاش قلم پام می شکست و نمیومدم خواستگاریت .&lt;BR&gt;روزای اول نامزدی همه چی رویایی بود .&lt;BR&gt;نامه های عاشقونه … بوسه های دزدکی … تلفنای پشت سر هم … پیتزا ، شمع ، حرفا ، نگاه ها … شبای جمعه .&lt;BR&gt;همه چی خوب بود .&lt;BR&gt;همه چی عالی بود .&lt;BR&gt;- نفهمیدم … غلط کردم ..گه خوردم … خوبه … زن می خوام چیکار … نونم کم بود ..آبم کم بود … زن گرفتنم چی بود ؟&lt;BR&gt;اولین کادویی که ازش گرفته بود کادوی روز تولدش بود … یه گل سرخ و یه سینه ریز خوشگل .&lt;BR&gt;با یه عالمه بوسه و حرفای قشنگ .&lt;BR&gt;- بازم خدارو شکر یه توله پس ننداختی … کثافت هر چی کمتر بهتر …&lt;BR&gt;روز جشن ازدواجشون هیچوقت از یادش نمی رفت .&lt;BR&gt;همه دوستاش بهش حسودی می کردن .&lt;BR&gt;یه مرد چشم و ابرو مشکی ، قد بلند ، خوشتیپ … نصیب هر کسی نمی شد … البته خودشم از شوهرش کم نمیاورد .&lt;BR&gt;خوشگل بود .&lt;BR&gt;خیلی هم خوشگل بود .&lt;BR&gt;- چرا مثه موش مرده ها شدی ؟ هاا … چته … حرفی نداری بزنی … کاش همین الان می مردی راحتم می کردی .&lt;BR&gt;حس کرد گونه چپش ورم کرده … حتما سیاهم شده … اشکاش همینطوری می ریخت .&lt;BR&gt;نگاهش روی شاخه گل مریمی که از بی آبی توی گلدون خشکیده بود ثابت موند .&lt;BR&gt;چند روز پیش توی اتاق بوی عطر گل مریم غوغا می کرد و حالا فقط بوی دود سیگار بود و عرق تن یه مرد .&lt;BR&gt;- نگات که می کنم عقم می گیره … نمی دونم چطور تا حالا تحملت کردم ؟&lt;BR&gt;روزای اول ازدواج فقط خنده بود و دسته گلایی که هر روز مرد براش می خرید .&lt;BR&gt;عشق … شبا تا صب بیدار … شبای داغ .. لذت فراموش نشدنی هم آغوشیای متوالی … عطش …&lt;BR&gt;- پاشو یالا … همین امروز کارو یکسره می کنم … طلاق … مال بد بیخ ریش صاحبش .خونه همیشه مثه دسته گل تمیز بود .&lt;BR&gt;شبای دوشنبه هر هفته رستوران .&lt;BR&gt;جمعه ها پار ک ، سینما ، مهمونی …&lt;BR&gt;لگد مرد روی پهلوش فرود اومد .&lt;BR&gt;- پاشو دیگه نکبت …&lt;BR&gt;غلت خورد روی زمین ، تموم اون تصویرا بهم خورد .&lt;BR&gt;جای همه اونا رو یه رنگ سیاه پوشوند .&lt;BR&gt;چقدر طعم درد تلخ بود … و طعم تحقیر شدن … تلخ تر .&lt;BR&gt;هر طور بود بلند شد .&lt;BR&gt;مانتوشو تنش کرد و روسریشو کشید روی سرش .&lt;BR&gt;یه لحظه چشاش روی آینه کشیده شد .&lt;BR&gt;خودش بود ؟ خوب نگاه کرد .&lt;BR&gt;یه چهره شبیه یه زن … یه طرف صورت ورم کرده و سیاه … یه قطره خون خشکیده کنج لب .&lt;BR&gt;چشای سرخ و پف کرده و قطره های خشکیده اشک روی صورت .&lt;BR&gt;یه چهره شبیه یه زن … یه زن که یه زمونی خیلی خوشگل بود .&lt;BR&gt;از قیافه خودش خجالت کشید .&lt;BR&gt;صدای فریاد مرد اونو به خودش آورد .&lt;BR&gt;پشت سر مرد از خونه زد بیرون .&lt;BR&gt;صدای بلند مرد توی کوچه می پیچید .&lt;BR&gt;- با لگد میندازمت جلوی اون بابای الاغت … منوچی به عشق و عاشقی …&lt;BR&gt;این صدا براش بیگانه بود .&lt;BR&gt;کسی که براش شعر می خوند ، فال حافظ می گرفت …&lt;BR&gt;کسی که براش می خندید … براش آواز می خوند … این نبود .&lt;BR&gt;این صدا نبود .&lt;BR&gt;مرد کنار خیابون واستاد .&lt;BR&gt;اونم اول خواست واسته .. اما نتونست .. پاهاش همینطور می رفت .&lt;BR&gt;داشت به آرزوی داشتن یه بچه فکر می کرد .&lt;BR&gt;چقدر خوب بود اگه یه روزی خودش مامان می شد .&lt;BR&gt;اونوقت موقع گریه کردن یکی رو داشت توی بغلش فشار بده .&lt;BR&gt;صدای یه ترمز …&lt;BR&gt;یه جیغ…&lt;BR&gt;و آسفالت قرمز خیابون …&lt;BR&gt;دیگه احساس درد روی گونه چپش اذیتش نمی کرد .&lt;BR&gt;حالا فرصت داشت به خیلی چیزا&lt;BR&gt;خیلی چیزایی که هیچوقت فکرشو نمی کرد&lt;BR&gt;خوب فکر کنه …&lt;BR&gt;چشماشو بستو دیگه نفس نکشید. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2009 16:24:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=euthanasia1981&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>euthanasia1981</dc:creator>
<guid>http://euthanasia1981.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چای داغ...</title>
<link>http://euthanasia1981.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;دلم هوای دیدن کرده بود امروز&lt;BR&gt;سرش را بالا آورد از توی چشمانم بیرون را دید می زد طفلک&lt;BR&gt;حس کردم می خواهد دل خدا را ببیند&lt;BR&gt;دل خدا را دم دمای صبح دیدن حال دیگری دارد&lt;BR&gt;سینه خدا مثل سینه مرد های چهارشانه پهن است&lt;BR&gt;و دلش , داغ , مثل دل آدم هایی که رفته اند تا ته عشق&lt;BR&gt;من دلم می گیرد&lt;BR&gt;آدم ها می گویند خدا تنهاست , یعنی باید تنها باشد&lt;BR&gt;ولی من همیشه به دل خدا که نگاه می کنم دردش را می فهمم&lt;BR&gt;وقتی که طلوع می کند از پشت کوه , وقتی که غروب می کند پشت دریا&lt;BR&gt;خدای تنهای من ,&lt;BR&gt;دلت چقدر گرفته است و داغ ,&lt;BR&gt;…&lt;BR&gt;چای با خرما خوشمزه است&lt;BR&gt;با شوکولات کاکائویی هم خوشمزه تر&lt;BR&gt;گاهی , لب داغ چای را می سوزاند&lt;BR&gt;یک جرعه چای که سر می خورد توی تن آدم نفوذ می کند تا همه جا&lt;BR&gt;نفوذ کردن خوب است&lt;BR&gt;من فهمیده ام که فقط چیزهای خیلی نرم می توانند نفوذ کنند&lt;BR&gt;سنگ بیچاره , سالهاست عاشق شیشه است&lt;BR&gt;و هربار که می خواهد نفوذ کند توی دل شیشه&lt;BR&gt;هم شیشه می شکند&lt;BR&gt;هم دل سنگ&lt;BR&gt;آب هم عاشق سنگ بود&lt;BR&gt;ذره ذره نفوذ کرد توی دلش&lt;BR&gt;سنگ هم آب شد حیوانکی از شدت عشق&lt;BR&gt;من حس می کنم آدم روحش مثل آب می ماند&lt;BR&gt;تنش مثل سنگ&lt;BR&gt;من اگر تو این نزدیکیها بود , می چکیدم روی تنش آنقدر که سنگی نماند&lt;BR&gt;بعد آب بود و آب ,&lt;BR&gt;آب با آب فرقی ندارد ,&lt;BR&gt;خدا مثل دریاست&lt;BR&gt;بعد من و تو شکل یک چشمه می شدیم , سرازیر به دریا&lt;BR&gt;چیزی که عاشق و معشوق را حل می کند فقط عشق است&lt;BR&gt;خدا هم عشق است&lt;BR&gt;نمی دانم چرا عشق باید تنها باشد&lt;BR&gt;…&lt;BR&gt;راستی باران بارید امروز&lt;BR&gt;هوا قشنگ بود&lt;BR&gt;دو کبوتر لب دیوار عشقبازی می کردند&lt;BR&gt;عشقبازی شبیه قایم باشک بازی می ماند&lt;BR&gt;عاشق چشم می گذارد روی درخت&lt;BR&gt;معشوق هم می دود قایم می شود پشت بوته های یاس&lt;BR&gt;همانجا که بوی عطرش مست می کند آدم را عجیب&lt;BR&gt;من همیشه فکر می کنم خدا اگر قرار بود عطر بزند به گوشه یقه اش&lt;BR&gt;آنجا یک بوته یاس سفید می سبزید&lt;BR&gt;خدا خوشگل است&lt;BR&gt;شبیه باران&lt;BR&gt;داشتم می گفتم … معشوق می رود پشت بوته یاس&lt;BR&gt;عاشق می شمارد : یک .. دو .. سه&lt;BR&gt;بعد می گوید : تا چند بشمارم&lt;BR&gt;صدای خنده می آید&lt;BR&gt;بعد باران می گیرد&lt;BR&gt;خدا لبخند می زند&lt;BR&gt;پشت بوته یاس … نمی دانم&lt;BR&gt;خوش به حال بوته یاس&lt;BR&gt;…&lt;BR&gt;من با قطره های باران آدم بارانی درست می کنم&lt;BR&gt;آدم بارانی از آدم برفی قشنگ تر است&lt;BR&gt;آدم بارانی مثل هلو می ماند&lt;BR&gt;می رود توی گلوی آدم بعد گیر می کند&lt;BR&gt;جایش تنگ می شود نفسش می گیرد طفلک داد می زند و آدم را تکان می دهد&lt;BR&gt;بعد آدم حس می کند یک چیز خوب دارد گرمش می کند&lt;BR&gt;آدم بارانی از چشم های آدم فرار می کند روی لبش&lt;BR&gt;آدم بارانی داغ است&lt;BR&gt;شور هم هست&lt;BR&gt;…&lt;BR&gt;داشتم به این فکر می کردم آدم تا وقتی زنده است تخت خوابش از زمین بلند تر است&lt;BR&gt;بعد که نفس کشیدن یادش می رود تخت خوابش از زمین می رود کمی پایین تر&lt;BR&gt;خدا همه جا هوای آدم را دارد ها&lt;BR&gt;روی تخت دراز کشیدم آنقدر که حس کنم بزرگتر شدم از دیشب&lt;BR&gt;تن آدم که کش و قوس می رود آدم خوشش می آید&lt;BR&gt;روح آدم که کش و قوس می رود آدم شعرش می گیرد&lt;BR&gt;گاهی وقت ها روح فراموش کار من زودتر از من بیدار می شود می رود قدم زدن&lt;BR&gt;تنم می ماند روی تخت تنها&lt;BR&gt;تنهایی روی یک تخت مثل شنا توی استخر خالی می ماند&lt;BR&gt;روحم بلد است جاهای خوب را&lt;BR&gt;ولی هیچوقت من را هم با خودش نبرده است&lt;BR&gt;بیچاره من …&lt;BR&gt;خوش به حال تو&lt;BR&gt;هنوز دارم به تو می فکرم که کجاست پس&lt;BR&gt;زن همسایه روبرو که خانه اش روی درخت کاج است می گفت&lt;BR&gt;آدم تا تو را ببیند می رود توی دلش&lt;BR&gt;نکند تو رفته باشد توی دلم&lt;BR&gt;کاش چند روز قبل آب و جارو می کردم توی دلم را&lt;BR&gt;فکر می کنم هنوز چند تا تار عنکبوت مانده بود کنجش&lt;BR&gt;باید سری بزنم به دل&lt;BR&gt;تو اگر بیاید باید همه چیز قبلش آماده باشد&lt;BR&gt;آخر من تو را خیلی دوست دارم&lt;BR&gt;خدا کند بیاید زودتر&lt;BR&gt;…&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 26 Aug 2009 15:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=euthanasia1981&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>euthanasia1981</dc:creator>
<guid>http://euthanasia1981.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عقرب...</title>
<link>http://euthanasia1981.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;صدای ترمز ماشین چرتشو پاره کرد .&lt;BR&gt;سرشو با زحمت آورد بالا و از پشت پلکای نیمه بازش به ماشین بنز سفیدی که جلوش , کنار خیابون پارک کرده بود نگاه کرد .&lt;BR&gt;طوری به ماشین نگاه می کرد که انگار می خواد هیچ جای اونو ندیده نذاره .&lt;BR&gt;یهو نگاش افتاد به راننده .&lt;BR&gt;یه زن بود .&lt;BR&gt;زن نه … عروسک … با روسری که روی شونه هاش افتاده بود و نگاهی که به اون خیره شد بود .&lt;BR&gt;به خودش اومد .&lt;BR&gt;آب کش اومده کنار دهنشو پاک کرد و تن نحیفشو از روی پیاده رو جمع و جور کرد .&lt;BR&gt;سعی کرد دو زانو بشینه و خودشو با شخصیت نشون بده .&lt;BR&gt;یه گدای با شخصیت .&lt;BR&gt;یه خانم خوشگل داشت نگاش می کرد و دور از ادب بود اگه تیپش بد جلوه می کرد .&lt;BR&gt;دستش که تا چند لحظه پیش وسط پیاده رو دراز بود رو یه خرده جمع تر کرد .&lt;BR&gt;دوباره به توی ماشین نگاه کرد .&lt;BR&gt;زن هنوز با چشمای آبیش داشت نیگاش می کرد .&lt;BR&gt;داغ شد .&lt;BR&gt;تا حالا توی عمرش هیچوقت یه زن … اونم یه همچین زنی اونطور بهش نگاه نکرده بود .&lt;BR&gt;- نکنه ازم خوشش اومده .&lt;BR&gt;از این زنای سانتال مانتال بالا شهری و پول دار هر چی بگی بر میاد .&lt;BR&gt;کارای عجیب غریب می کنن .&lt;BR&gt;عاشق آدمای عجیب غریب می شن .&lt;BR&gt;شاید اینم یه جورایی از من خوشش اومده .&lt;BR&gt;یه نفر یه سکه پرت کرد جلوش .&lt;BR&gt;- آی … آق پسر&lt;BR&gt;- بله ؟&lt;BR&gt;- من گدا نیستم !&lt;BR&gt;سکه رو پس داد .&lt;BR&gt;زشت بود وقتی مورد توجه یه خانوم قرار گرفته به شغل شریفش ادامه بده .&lt;BR&gt;پاشد واستاد و سعی کرد یه ژست خانوم پسند به خودش بگیره .&lt;BR&gt;ولی مگه این چارچوب زوار دررفته بدنش می ذاشت .&lt;BR&gt;هیکل قناس و استخونیش میون لباس پارو پوره چرکش زار می زد .&lt;BR&gt;دوباره توی ماشینو نگاه کرد .&lt;BR&gt;زن هنوز داشت نگاش می کرد اونم با اشتیاق بیشتر .&lt;BR&gt;با خودش گفت : آخه این از چی من خوشش اومده … داره به کجای من نیگا می کنه ؟&lt;BR&gt;و بعد خودش جواب داد : خودمونیا .. من همچینم زشت نیستم … چشمام اونقدر جذاب هس که یه زنو عاشقم کنه .&lt;BR&gt;ولی هنوز به خودش شک داشت .&lt;BR&gt;اینبار که توی ماشینو نگاه کرد خشکش زد .&lt;BR&gt;زن داشت با انگشت بهش اشاره می کرد .&lt;BR&gt;- بیا اینجا …&lt;BR&gt;اصلا نمی تونست حرکت کنه … فکر می کرد بازم توی یکی از رویاهای شبونه اش غرق شده … چشاشو مالید .&lt;BR&gt;ولی دوباره که نگاه کرد همون صحنه رو دید .&lt;BR&gt;خانوم خوشگله با لبخند دلپذیری که دلشو آب می کرد داشت بهش اشاره می کرد که بره جلوی ماشین .&lt;BR&gt;پاش ناخود آگاه حرکت کرد و بردش جلو .&lt;BR&gt;جلوی ماشین که رسید خم شد و با ضعیف ترین صدایی که می تونست از توی حلقومش بیاد بیرون گفت :&lt;BR&gt;- با منین خانوم …&lt;BR&gt;یه لبخند که می تونست مرد رو دوبار بمیره و زنده کنه روی لب سرخ و روژ لب مالیده شده زن نشست .&lt;BR&gt;- آره .. با شمام …. افتخار می دین سوار شین ؟&lt;BR&gt;مرد حس کرد الانه که پس بیفته .&lt;BR&gt;دستشو گرفت به سقف ماشین .&lt;BR&gt;هاج و واج مونده بود … مثه خر توی گل مونده ای که یهو فرشته مهربون میاد و بغلش می کنه و از توی گل درش میاره&lt;BR&gt;یه نگاه به صندلی روکش دار و شیک ماشین کرد .. یه نگاه به لباس کثیف و جر خورده خودش .&lt;BR&gt;- یالا سوار شودیگه … چقد ناز می کنی …&lt;BR&gt;دیگه هیچی دست خودش نبود … در ماشین رو باز کرد و در حالی که سعی می کرد تا جایی که می تونه صندلی رو کثیف نکنه نشست روی صندلی جلوی ماشین .&lt;BR&gt;بوی عطر غلیظ و مست کننده زن که به دماغش خورد … مثه مرده ای که بهش اکسیژن میدن … یهو جون گرفت و داغ شد .&lt;BR&gt;جرات نداشت که سرشو برگردونه و از نزدیک به صورت آرایش کرده و خوشگل زن نگاه کنه .&lt;BR&gt;یاد ریش نتراشیده و نخراشیده خودش افتاد که مثه بته های خار روی صورت کثیف و سیاهش سبز شده بود .&lt;BR&gt;و ازون بدتر بوی گند عرق ترشیده زیر بغل پر موش که دیگه داشت کم کم فضای ماشین رو پر می کرد .&lt;BR&gt;ماشین ترمز زد و صورت مرد محکم چسبید به شیشه جلوی ماشین .&lt;BR&gt;حس کرد دماغش له شده … صدای زن اونو به خودش آورد .&lt;BR&gt;- آخ … ببخشید … چیزیتون که نشده .&lt;BR&gt;صدای زنو که می شنید از توی یقه لباسش گرما با بوی گند عرق می زد بیرون .&lt;BR&gt;سرشو برگردوند و با یه لبخند کریه که دندونای یک در میون و زردشو به رخ می کشید به زن گفت :&lt;BR&gt;- نه خانوم … خوبم .&lt;BR&gt;حس کرد زن صورتشو به هم کشید .&lt;BR&gt;بوی دهنش اونقدر تهوع آور بود که کمتر از این هم انتظاری نمی رفت .&lt;BR&gt;زن در ماشین رو باز کرد و رفت پایین .&lt;BR&gt;چند لحظه بعد زن در ماشین رو براش باز کرد و گفت :&lt;BR&gt;- همینجاست ... بفرمایین .&lt;BR&gt;پیاده شد .&lt;BR&gt;یه خونه بزرگ , با شیشه های رفلکس دودی و یه در کنده کاری شده چوبی .&lt;BR&gt;محو تماشای خونه شده بود .&lt;BR&gt;زن در خونه رو باز کرد .&lt;BR&gt;- زود بیا تو …&lt;BR&gt;دیگه داشت کم کم باورش می شد که قراره اتفاقای خوب خوبی بیفته .&lt;BR&gt;ازون گیجی و منگی اول خبری نبود .&lt;BR&gt;آره … مثه اینکه این خانوم خوشگله عاشقم شده … جووون .&lt;BR&gt;هر دو رفتن توی خونه .&lt;BR&gt;توی عمرش همچین خونه ای ندیده بود …اونقدر بزرگ بود که احساس می کرد امکان داره توش گم بشه .&lt;BR&gt;انگار کسی هم توی خونه نبود .&lt;BR&gt;زن روسریشو برداشت و موهای شرابی رنگشو ریخت روی شونه هاش .&lt;BR&gt;چشای مرد از حدقه زد بیرون و دوباره حالت گیجی بهش دست داد .&lt;BR&gt;زن مانتوشو هم درآورد .&lt;BR&gt;یه بلوز یقه باز قرمز رنگ و یه دامن کوتاه مشکی …&lt;BR&gt;آب دهن مرد ناخود آگاه از کناره دهن گشادش آویزون شد .&lt;BR&gt;اصلا نمی تونست چشم از گردن و سینه سفید زن برداره .&lt;BR&gt;صحنه ای که توی عمرش هیچوقت دیگه … حتی توی فیلما هم ندیده بود .&lt;BR&gt;با خودش گفت .. شاید من مردم و اینجا هم بهشته و این یارو هم حورالعینه .&lt;BR&gt;زن از پله ها رفت در حالیکه از پله ها بالا می رفت برگشت به طرفشو و گفت :&lt;BR&gt;- نمیای ؟&lt;BR&gt;مرد از جا کنده شد و دنبال زن حرکت کرد .&lt;BR&gt;چشماش از پشت اندام زن رو حریصانه دید می زد .&lt;BR&gt;زن مثه کبک خرامان آروم و با طمانینه و با بیشترین قر و اطواری که می تونست حرکت می کرد .&lt;BR&gt;و مرد مثه یه تیکه آهن که دنبال آهن ربا روی زمین کشیده میشه دنبال زن کشیده می شد .&lt;BR&gt;اندام زن گوشتالود و برجسته بود .&lt;BR&gt;و مرد آرزو می کرد کاش یه دوربین هندی کم داشت و می تونست این صحنه رو فیلمبرداری کنه و بعدا سر فرصت با دقت بیشتری سیر سیر نگاه کنه .&lt;BR&gt;زن در یه اتاق رو باز کرد .&lt;BR&gt;- برو تو .&lt;BR&gt;مثه یه سگ حرف گوش کن رفت توی اتاق .&lt;BR&gt;یه اتاق بزرگ … با یه کاناپه.&lt;BR&gt;اتاق خالی بود و دورتا دورش پارچه سفید رنگی خود نمایی می کرد .&lt;BR&gt;زن میون چار چوب در ایستاد .&lt;BR&gt;- لباساتو در بیار … من چند لحظه دیگه بر می گردم .&lt;BR&gt;مرد یهو به خودش اومد .&lt;BR&gt;- ببخشید خانوم ... من قبلش میشه یه حموم برم ؟&lt;BR&gt;زن در حالیکه جلوی خنده شو گرفته بود با عشوه گفت :&lt;BR&gt;- نه … اصلاً .. همینطوری خیلی بهتره .&lt;BR&gt;در اتاق بسته شد و مرد موند و کاناپه .&lt;BR&gt;- آخ جوووون … اکبر شاسکول کجایی که ببینی حسن سوسک چه کسی رو تور زده .&lt;BR&gt;خودشم هنوز باورش نمی شد .&lt;BR&gt;لباسشو در آورد .&lt;BR&gt;تن پشمالو و کثیفش رو که دید ترسید که نکنه یارو پشیمون بشه .&lt;BR&gt;ولی باز با خودش گفت .. طرف از همین من خوشش اومده .&lt;BR&gt;به دور و برش نگاه کرد .&lt;BR&gt;نه جالباسی نه گیره ای .&lt;BR&gt;از این تعجب می کرد که چرا اونجا یه تخت نیست …&lt;BR&gt;به نظرش کاناپه جای مناسبی برای اون کار نبود .&lt;BR&gt;- شاید این بالا شهریا مدشون اینجوریه … لباسای کثیفشو یه گوشه اتق قایم کرد و با شورت چرک وسیاش وسط اتاق واستاد .&lt;BR&gt;قلبش از زیر یه لایه نازک پوست تاپ و توپ می زد و منتظر بود ببینه بعدش چی میشه .&lt;BR&gt;یهو دستگیره در آروم چرخید و ….&lt;BR&gt;زن ؛ در حالیکه دست یک دختر کوچیک رو گرفته بود وارد اتاق شد .&lt;BR&gt;مرد گدا تعجب کرد و با خودش گفت :&lt;BR&gt;- اِ اِ اِ … اینجوری که خیلی خیطه … دیگه بچه شو واسه چی آورده آخه … نکنه مدلشون اینجوریه .&lt;BR&gt;دختر کوچولو با چشای درشتش با وحشت به مرد نگاه میکرد .&lt;BR&gt;زن رو به دختر کرد و گفت :&lt;BR&gt;- ببین عزیزم .. این آقا رو خوب نگاه کن … اگه تو هم حرف مامانت رو گوش ندی و صبحونه و نهارتو خوب نخوری این شکلی می شی … می خوای این شکلی بشی ؟&lt;BR&gt;یهو بغض دخترک شکست و در حالیکه خودشو توی بغل زن مینداخت گریه کنون گفت : نه .. نه .. من می ترسم .&lt;BR&gt;زن با لبخندی کنار لبش گفت :&lt;BR&gt;- پس غذاتو به موقع و درست و حسابی می خوری دیگه …. آره مامانی ؟&lt;BR&gt;دختر که دیگه روشو به سمت مرد برنمی گردوند گفت :&lt;BR&gt;- آره مامان جون … قول می دم … همه شو می خورم .&lt;BR&gt;- قول مردونه .&lt;BR&gt;- آره قول بابا ئونه .&lt;BR&gt;- حالا یه بوس به مامان بده عزیز دلم .&lt;BR&gt;تموم این صحنه ها مثه یه فیلم دراماتیک از جلوی چشمای از حدقه بیرون زده مرد گدا رد شد .&lt;BR&gt;آب دهنشو نمی تونست قورت بده .&lt;BR&gt;اون یه ذره غرور و حیثیتی هم که داشت جلوی یه زن و یه … بچه … خرد و خمیر شده بود .&lt;BR&gt;بدتر ازون نقش بر آب شدن تموم فکر و خیالای رویاگونه اش بود که حالا تبدیل شده بود به یه کابوس کمدی .&lt;BR&gt;- آقا .. شما می تونید لباستونو بپوشید .&lt;BR&gt;توی دست دراز شده زن که سعی می کرد تا می تونه خودشو از مرد دور نگه داره ده تا برگ سبز اسکناس می درخشید .&lt;BR&gt;مرد نمی تونست تکون بخوره …. خشکش زده بود .&lt;BR&gt;ذهنش نمی تونست تموم اتفاقات پیش اومده رو حلاجی کنه .&lt;BR&gt;دستش ناخود آگاه دراز شد و طبق عادت شغلیش پول رو گرفت .&lt;BR&gt;زن رفت بیرون .&lt;BR&gt;مرد لباساشو در حالیکه توی یه شوک شدید بود پوشید .&lt;BR&gt;اون ذره های جوهره مردانگی و غرورش داشت خفش می کرد .&lt;BR&gt;چند لحظه بعد مرد توسط پیشخدمت به بیرون از خونه هدایت شد .. خیلی محترمانه و متشخص مابانه .&lt;BR&gt;و یکساعت بعد در حالیکه دختر کوچولو داشت با ولع مارمالاد کیوی و کیک سیب با ژله توت فرنگی میخورد جسد مرد گدا که با آمپول هوا خودکشی کرده بود کنار خیابون دراز به دراز پهن شده بود .&lt;BR&gt;ده تا اسکناس هزاری مچاله شده توی مشت مرد خودنمایی می کرد .&lt;BR&gt;خدا رحمتش کنه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 31 Jul 2009 15:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=euthanasia1981&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>euthanasia1981</dc:creator>
<guid>http://euthanasia1981.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تاریکی...</title>
<link>http://euthanasia1981.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;طاقتش طاق شده بود&lt;BR&gt;دیگه تحمل نداشت&lt;BR&gt;هر روز فحش ، هر روز جیغ، هر روز دعوا&lt;BR&gt;صدای زن براش شده بود سوهان روح&lt;BR&gt;خسته بود&lt;BR&gt;از زندگی ، از تاریکی ، از قایم شدن ، از … تنهایی&lt;BR&gt;…&lt;BR&gt;زن خونه پیر نبود که هیچ ، خیلی هم جوون بود&lt;BR&gt;خوشگل بود و قد بلند با موهای خرمایی&lt;BR&gt;مدام غر می زد&lt;BR&gt;- از این خونه لعنتی خسته شدم مرد ، می فهمی ؟&lt;BR&gt;مرد خونه موهاش جوگندمی بود&lt;BR&gt;با صورت نتراشیده و چشمای گود افتاده&lt;BR&gt;- می فروشمش ، تو دو روز دندون رو جیگر بذار ، بذار یه مشتری خوب بیاد&lt;BR&gt;هر روز دعوا بود و جیغ و داد&lt;BR&gt;از هردوشون بدش می اومد&lt;BR&gt;گاهی وقتا هم یه خورده دلش به حال مرد می سوخت&lt;BR&gt;فقط گاهی وقتا&lt;BR&gt;…&lt;BR&gt;تنش درد می کرد&lt;BR&gt;گشنش بود ،&lt;BR&gt;سه روز بود هیچی نخورده بود&lt;BR&gt;سرشو آورد بیرون&lt;BR&gt;زن توی آشپزخونه بود&lt;BR&gt;مثل همیشه داشت غر می زد&lt;BR&gt;آروم و دور از چشم زن رفت طرف کیسه برنج&lt;BR&gt;هنوز دو قدم مونده بود که یهو زن برگشت&lt;BR&gt;چشمش افتاد توی چشم زن&lt;BR&gt;زن خشکش زده بود&lt;BR&gt;تا اومد تکون بخوره صدای جیغ زن توی خونه پیچید&lt;BR&gt;معطل نکرد&lt;BR&gt;با همه نیرویی که براش مونده بود دوید و برگشت توی خونه اش&lt;BR&gt;صدای جیغای ممتد زن می اومد&lt;BR&gt;و صدای پاهای مرد که مدام می گفت :&lt;BR&gt;- می کشمش ، خودم می کشمش&lt;BR&gt;…&lt;BR&gt;سردش بود ،&lt;BR&gt;کز کرده بود کنج دیوار و به روزای خوب گذشته فکر می کرد&lt;BR&gt;به روزایی که تنها نبود&lt;BR&gt;دور و برش شلوغ بود و چیزی کم و کسر نداشت&lt;BR&gt;به روزای بدون جیغ ، بدون درد ، بدون تنهایی&lt;BR&gt;تصمیم خودشو گرفت ،&lt;BR&gt;اینطوری دیگه فایده نداشت&lt;BR&gt;…&lt;BR&gt;سرشو آورد بیرون&lt;BR&gt;مغز گردوها رو دید&lt;BR&gt;یک نفس عمیق کشید&lt;BR&gt;خوب می دونست چه نقشه ای براش کشیدن اما ، خودش انتخاب کرده بود&lt;BR&gt;این آخرین راه بود&lt;BR&gt;سرشو انداخت پایین و رفت به سمت گردوها&lt;BR&gt;صدای پچ پچ مرد رو می شنید :&lt;BR&gt;- اونهاش ، داره میره ، هیس&lt;BR&gt;مغز گردو رو برداشت ، بوی سم رو حس کرد ، چندش آور بود&lt;BR&gt;با خودش فکر کرد چطور اونا فکر می کنن که اون نمی فهمه&lt;BR&gt;توی دلش به سادگیشون خندید ،&lt;BR&gt;آخرین خنده شم تلخ بود&lt;BR&gt;مثل مزه گردوها&lt;BR&gt;چشمای درشت و نمناکش می سوخت&lt;BR&gt;اما تردید نکرد&lt;BR&gt;تند و تند مغز گردو ها رو جوید و قورت داد&lt;BR&gt;حالش داشت بد میشد&lt;BR&gt;انگار از دق دلیشون هرچی تونسته بودن روی مغر گردوها سم ریخته بودن&lt;BR&gt;باز صدای ذوق زدهء  مرد رو شنید :&lt;BR&gt;- داره همه شو می خوره ، کارش تمومه ،  سمش قویه … اثرش فوریه&lt;BR&gt;سرش گیج رفت&lt;BR&gt;دستای کوچیکش بی حس شد&lt;BR&gt;تیکه کوچیک مغز گردو از دستش افتاد&lt;BR&gt;دو قدم رفت جلو ؛ دو قدم رفت عقب&lt;BR&gt;تلو تلو می خورد&lt;BR&gt;صدای زمزمه وار زن رو شنید :&lt;BR&gt;- با کفش بزنش دیگه ، الان وقتشه&lt;BR&gt;و صدای مبهم مرد که جواب داد :&lt;BR&gt;- لازم نیست ، کارش تمومه&lt;BR&gt;به پهلو افتاد روی زمین ، تنشو یه حس گرم پوشوند ، همه جا داشت ساکت میشد ، بدون جیغ ، بدون فریاد ، بدون گشنگی&lt;BR&gt;چشماش همه جا رو سیاه و تاریک میدید&lt;BR&gt;شکمش می سوخت ، نایی برای ناله و دست و پا زدن نداشت&lt;BR&gt;صدای گنگ خنده و قهقهه رو از دور می شنید ،&lt;BR&gt;صدای نفرت انگیز زن می اومد که می گفت :&lt;BR&gt;- داره می میره … داره می میره&lt;BR&gt;دستاش سیخ شد ، دهنش خشک خشک شده بود&lt;BR&gt;چشاش هیچی رو نمی دید ، زبونش از دهنش افتاد بیرون&lt;BR&gt;آخرین نفسشو کشید و …&lt;BR&gt;آروم و بی صدا مرد .&lt;BR&gt;…&lt;BR&gt;مرد با خاک انداز برداشتش و گرفتش جلوی زن :&lt;BR&gt;- به خاطر همین فسقلی هی می گفتی خونه رو بفروشمش؟ ، اینم از این ..&lt;BR&gt;زن از ته دل خندید :&lt;BR&gt;- آخیش ، راحت شدم به خدا ، زندگی واسم نذاشته بود این لعنتی ، بندازش توی کوچه کثافتو، حالم از هر چی موشه به هم میخوره&lt;BR&gt;…&lt;BR&gt;روز بعد همه جا ساکت بود&lt;BR&gt;ساکت ساکت ساکت …. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 06 Jul 2009 16:57:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=euthanasia1981&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>euthanasia1981</dc:creator>
<guid>http://euthanasia1981.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اشک و لبخند...</title>
<link>http://euthanasia1981.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .&lt;BR&gt;رنگ چشاش آبی بود .&lt;BR&gt;رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…&lt;BR&gt;وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم&lt;BR&gt;مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .&lt;BR&gt;دوستش داشتم .&lt;BR&gt;لباش همیشه سرخ بود .&lt;BR&gt;مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …&lt;BR&gt;وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.&lt;BR&gt;دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .&lt;BR&gt;دیوونم کرده بود .&lt;BR&gt;اونم دیوونه بود .&lt;BR&gt;مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .&lt;BR&gt;دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .&lt;BR&gt;می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .&lt;BR&gt;اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .&lt;BR&gt;بعد می خندید . می خندید و…&lt;BR&gt;منم اشک تو چشام جمع میشد .&lt;BR&gt;صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .&lt;BR&gt;قدش یه کم از من کوتاه تر بود .&lt;BR&gt;وقتی می خواست بوسش کنم ٫&lt;BR&gt;چشماشو میبست ٫&lt;BR&gt;سرشو بالا می گرفت ٫&lt;BR&gt;لباشو غنچه می کرد ٫&lt;BR&gt;دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .&lt;BR&gt;من نگاش می کردم .&lt;BR&gt;اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .&lt;BR&gt;تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫&lt;BR&gt;لبامو می ذاشتم روی لبش .&lt;BR&gt;داغ بود .&lt;BR&gt;وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .&lt;BR&gt;می سوختم .&lt;BR&gt;همه تنم می سوخت .&lt;BR&gt;دوست داشت لباشو گاز بگیرم .&lt;BR&gt;من دلم نمیومد .&lt;BR&gt;اون لبامو گاز می گرفت .&lt;BR&gt;چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …&lt;BR&gt;وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫&lt;BR&gt;نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .&lt;BR&gt;شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .&lt;BR&gt;من هم موهاشو نوازش میکردم .&lt;BR&gt;عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .&lt;BR&gt;شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .&lt;BR&gt;دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫&lt;BR&gt;لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫&lt;BR&gt;جاش که قرمز می شد می گفت :&lt;BR&gt;هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .&lt;BR&gt;منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .&lt;BR&gt;تا یک هفته جاش می موند .&lt;BR&gt;معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .&lt;BR&gt;تموم زندگیمون معاشقه بود .&lt;BR&gt;نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .&lt;BR&gt;همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫&lt;BR&gt;میومد و روی پام میشست .&lt;BR&gt;سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .&lt;BR&gt;دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫&lt;BR&gt;می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟&lt;BR&gt;می گفتم : نه&lt;BR&gt;می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …&lt;BR&gt;بعد می خندید . می خندید ….&lt;BR&gt;منم اشک تو چشام جمع می شد .&lt;BR&gt;اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .&lt;BR&gt;وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم .&lt;BR&gt;با شیطنت نگام می کرد .&lt;BR&gt;پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .&lt;BR&gt;مثل مجسمه مرمر ونوس .&lt;BR&gt;تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .&lt;BR&gt;مثل بچه ها .&lt;BR&gt;قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …&lt;BR&gt;وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .&lt;BR&gt;بعد یهو آروم می شد .&lt;BR&gt;به چشام نگاه می کرد .&lt;BR&gt;اصلا حالی به حالیم می کرد .&lt;BR&gt;دیوونه دیوونه …&lt;BR&gt;چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .&lt;BR&gt;لباش همیشه شیرین بود .&lt;BR&gt;مثل عسل …&lt;BR&gt;بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .&lt;BR&gt;نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .&lt;BR&gt;می خواستم فقط نگاش کنم .&lt;BR&gt;هیچ چیزبرام مهم نبود .&lt;BR&gt;فقط اون …&lt;BR&gt;من می دونستم سرطان داره .&lt;BR&gt;خودش نمی دونست .&lt;BR&gt;نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .&lt;BR&gt;تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .&lt;BR&gt;بهار پژمرد .&lt;BR&gt;هیچکس حال منو نمی فهمید .&lt;BR&gt;دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .&lt;BR&gt;یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫&lt;BR&gt;دستموگرفت ٫&lt;BR&gt;آروم برد روی قلبش ٫&lt;BR&gt;گفت : می دونی قلبم چی می گه؟&lt;BR&gt;بعد چشاشو بست.&lt;BR&gt;تنش سرد بود .&lt;BR&gt;دستمو روی سینه اش فشار دادم .&lt;BR&gt;هیچ تپشی نبود .&lt;BR&gt;داد زدم : خدا …&lt;BR&gt;اون مرده بود .&lt;BR&gt;من هیچی نفهمیدم .&lt;BR&gt;ولو شدم رو زمین .&lt;BR&gt;هیچی نفهمیدم .&lt;BR&gt;هیچکس نمی فهمه من چی میگم .&lt;BR&gt;هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫&lt;BR&gt;هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫&lt;BR&gt;هنوزم دیوونه ام...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 17 May 2009 08:37:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=euthanasia1981&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>euthanasia1981</dc:creator>
<guid>http://euthanasia1981.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هفت کارت...</title>
<link>http://euthanasia1981.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;رسید خونه&lt;BR&gt;لبخند زد و تموم خستگی هاشو تکوند پشت در&lt;BR&gt;دستشو فرو کرد توی جیبشو گذاشت انگشتاش گرمای کلید صمیمی خونه رو برای چند لحظه حس کنن&lt;BR&gt;حتی با چشای بسته هم می تونست کلید خونه رو از بین یه عالمه کلید پیدا کنه&lt;BR&gt;کلید خونه فقط یه کلید نبود یه تیکه از دلش بود که جای خودشو توی جیبش محکم کرده بود&lt;BR&gt;در رو باز کرد و عطر خونه رو با تموم وجود نفس کشید&lt;BR&gt;- سلام , من اومدم&lt;BR&gt;چند لحظه تامل کرد&lt;BR&gt;اون صدای مهربون و گرم مثل همیشه , مثل هرروز جوابشو نداد&lt;BR&gt;نگران شد&lt;BR&gt;امکان نداشت که اون از در خونه بره تو و سلام کنه و صدای مهربون عشقش با یه موسیقی شاد به استقبالش نیاد&lt;BR&gt;- مونا ... خونه ای ؟&lt;BR&gt;زن پشت میز نشسته بود&lt;BR&gt;چشاش سرخ بود&lt;BR&gt;- چیزی شده؟ مونا… اتفاقی افتاده&lt;BR&gt;دل توی دل مرد نبود , حس می کرد اگه همین الان کسی جوابشو نده دلش از سینه می زنه بیرون&lt;BR&gt;کیفشو انداخت روی زمین&lt;BR&gt;- با توام ؟ چیزی شده ؟&lt;BR&gt;زن نگاهش کرد , با چشایی که توش هزاران سئوال بود&lt;BR&gt;چشایی که خبر از شکستن یه چیزی می داد , یه چیزی شبیه یه دل&lt;BR&gt;- چطور تونستی متين ؟ چطور تونستی با من این کارو بکنی ؟&lt;BR&gt;نمی فهمید .. اصلاَ نمی فهمید چه چیزی ممکنه اتفاق افتاده باشه&lt;BR&gt;گیج شده بود&lt;BR&gt;- من ؟ مگه من چیکار کردم مونا؟ من نمی فهمم&lt;BR&gt;زن صورتشو بین دستاش پنهون کرد&lt;BR&gt;- آره … نمی فهمی ... نمی فهمی که …&lt;BR&gt;نگاه مرد روی جعبه بزرگ پستی روی میز ثابت موند&lt;BR&gt;رفت جلو&lt;BR&gt;روی کارت سفیدی که روی جعبه بود با خط مشکی درشت نوشته شده بود&lt;BR&gt;” برای عزیز ترین کسی که دوسش دارم&lt;BR&gt;برای عشق همیشگیم , متين عزیزم ”&lt;BR&gt;جعبه رو سریع برگردوند&lt;BR&gt;قسمت فرستنده رو نگاه کرد&lt;BR&gt;نوشته شده بود : ” همون کسی که دلتو دزدیده ”&lt;BR&gt;گیج شده بود&lt;BR&gt;- مونا این چیه ؟&lt;BR&gt;زن نگاهش کرد :&lt;BR&gt;- از من می پرسی ؟ از من ؟ فکر می کردم من باید این سوالو ازت بپرسم … فکرشم نمی کردم ..&lt;BR&gt;گریه نذاشت بقیه حرفشو بزنه&lt;BR&gt;زن بلند شد و دوید به سمت اتاقش&lt;BR&gt;مرد دنبالش رفت&lt;BR&gt;زن در اتاق رو قفل کرد&lt;BR&gt;- در رو بازكن مونا ... مطمئنم که اشتباهی پیش اومده … تو حق نداری راجع به من اینطوری فکر کنی ... من خودمم گیج شدم ... مونا؟&lt;BR&gt;صدای گریه ای که از توی اتاق می اومد آتیشش می زد&lt;BR&gt;- خواهش می کنم در رو باز کن …&lt;BR&gt;ولی در باز نشد&lt;BR&gt;دستگیره در رو ول کرد و برگشت طرف میز&lt;BR&gt;حتی تصورشم نمی کرد که یه روزی یه بسته از راه برسه و زندگی عاشقانه اون و مونا رو اونطور خراب کنه&lt;BR&gt;به ذهنش فشار آورد که حداقل یه نفر بیاد توی ذهنش که امکان فرستادن اون جعبه از طرف اون ممکن باشه&lt;BR&gt;ولی واقعاَ هیچکس نبود&lt;BR&gt;هیچکس به جز مونا  توی زندگیش نبود&lt;BR&gt;اجازه نداده بود کسی وارد زندگی و حریم شخصیش بشه&lt;BR&gt;عشق اون حقیقتاَ فقط مونا بود&lt;BR&gt;جعبه روبرداشت&lt;BR&gt;سنگین بود&lt;BR&gt;رفت لب پنجره و خواست پرتش کنه بیرون&lt;BR&gt;ولی یه حس کنجکاوی مرموز نذاشت این کارو بکنه&lt;BR&gt;برگشت طرف میز&lt;BR&gt;دلش می خواست بفهمه این کارو کی می تونه کرده باشه&lt;BR&gt;شاید واقعاَ اشتباه شده&lt;BR&gt;کاغذ روی جعبه رو باز کرد&lt;BR&gt;یه جعبه قرمز رنگ زیر کاغذ بود که یه روبان درشت سبز دورش بسته شده بود&lt;BR&gt;زیر روبان یه کارت بود که روی اون نوشته شده بود : ” دوستت دارم عشق من ”&lt;BR&gt;کارت رو سریع برداشت و با یه حالت عصبی توی جیبش قایم کرد&lt;BR&gt;روبان رو باز کرد&lt;BR&gt;در جعبه رو برداشت&lt;BR&gt;توی جعبه یه جعبه کوچیکتر سبز با یه روبان قرمز رنگ بود&lt;BR&gt;زیر روبان قرمز یه کارت سفید بود که روی اون نوشته بود : ” راستشو بگو , چقدر دوستم داری ؟ ”&lt;BR&gt;زیر لب گفت : - دیوووووونه …&lt;BR&gt;کارت رو برداشت و نگرون از اینکه مبادا مونا یهو از راه برسه و اونو ببینه گذاشت توی جیبش بغل همون کارت قبلی&lt;BR&gt;جعبه سبز رو برداشت و رمان قرمز رو باز کرد&lt;BR&gt;در جعبه رو برداشت&lt;BR&gt;این بار نفس حبس شده توی سینه شو با عصبانیت داد بیرون&lt;BR&gt;- یعنی چی ؟&lt;BR&gt;توی جعبه سبز یه جعبه بنفش بود با یه روبان زرد&lt;BR&gt;زیر روبان زرد یه کارت سفید بود که روی اون نوشته شده بود ” مواظب دل من باش , شکستنیه ها ”&lt;BR&gt;دستشو محکم به صورتش کشید&lt;BR&gt;نمی تونست به هیچ چیز فکر کنه&lt;BR&gt;اون کارت رو هم برداشت و انداخت توی جیبش&lt;BR&gt;روبان زرد رو باز کرد و به امید اینکه این بار دیگه جعبه ای توی کار نباشه در جعبه رو باز کرد&lt;BR&gt;- وایییییییی&lt;BR&gt;کلافه شده بود&lt;BR&gt;در عین حال ته دلش حس می کرد داره از این کار خوشش میاد&lt;BR&gt;توی اون جعبه , یه جعبه کوچیکتر زرد بود , با یه نوار بنفش&lt;BR&gt;زیرروبان بنفش یه کارت سفید بود که روی اون نوشته شده بود ” بخند دیگه , میدونی که عاشق خندیدنتم ”&lt;BR&gt;ناخود آگاه یه لبخند کوچیک صورت گرفته شو باز کرد&lt;BR&gt;نمی دونست باید چه واکنشی از خودش نشون بده&lt;BR&gt;حس می کرد خلع سلاح شده&lt;BR&gt;کارت رو برداشت و دوباره گذاشت توی جیبش&lt;BR&gt;روبان رو باز کرد و در جعبه رو برداشت&lt;BR&gt;بازم یه جعبه دیگه&lt;BR&gt;یه جعبه آبی با یه روبان صورتی&lt;BR&gt;و یه کارت سفید دیگه که روی اون نوشته شده بود” آره … تو عشق منی ”&lt;BR&gt;کارت رو برداشت&lt;BR&gt;نشست روی صندلی&lt;BR&gt;به در بسته اتاق نگاه کرد&lt;BR&gt;به اون فکر کرد که چقدر دلش شکسته&lt;BR&gt;دوباره صورتش پر از چین و چروک شد و دلش گرفت&lt;BR&gt;توی دلش گفت بهش ثابت می کنم که اشتباه می کنه&lt;BR&gt;روبان صورتی رو باز کرد&lt;BR&gt;در جعبه رو برداشت&lt;BR&gt;و بازم یه جعبه دیگه&lt;BR&gt;یه جعبه صورتی با یه روبان قهوه ای&lt;BR&gt;و بازم یه کارت سفید دیگه&lt;BR&gt;و بازم یه نوشته ” منم نگم دلم میگه تالاپ تولوپ ( ینی دوست دارم ) ”&lt;BR&gt;دیگه داشت به خودش شک می کرد&lt;BR&gt;نکنه … نکنه کس دیگه ای هم توی زندگیش بوده و فراموشش کرده ؟&lt;BR&gt;قلبش تند تند می زد&lt;BR&gt;کارت رو برداشت&lt;BR&gt;روبان قهوه ای رو با عجله باز کرد&lt;BR&gt;در جعبه رو برداشت&lt;BR&gt;- خدای مــــــــــ ...ـــــــــــن …&lt;BR&gt;دیگه واقعاَ حس می کرد کم آورده&lt;BR&gt;یه جعبه دیگه!!&lt;BR&gt;یه جعبه نقره ای کوچیک با یه روبان طلایی&lt;BR&gt;و یه کارت کوچیک سفید&lt;BR&gt;روی کارت نوشته شده بود ” آره .. مال خودته .. مثه من… که مال خودتم ”&lt;BR&gt;کارت رو برداشت و چند لحظه بهش نگاه کرد&lt;BR&gt;خط این نوشته با بقیه کارتا فرق می کرد&lt;BR&gt;خط به نظرش آشنا اومد&lt;BR&gt;کارتو گذاشت روی میز&lt;BR&gt;روبان طلایی رو با دقت باز کرد&lt;BR&gt;جعیه نقره ای رنگ خیلی ظریف بود&lt;BR&gt;درشو آروم باز کرد&lt;BR&gt;دیگه جعبه ای در کار نبود&lt;BR&gt;یه ساعت خیلی شیک با بند طلایی رنگ توی جعبه خود نمایی می کرد&lt;BR&gt;و یه کارت آبی رنگ که روی اون نوشته شده بود&lt;BR&gt;” هر وقت بهش نگاه کردی یادت باشه تیک ینی دوستت ... تاک ینی دارم … روزی هشت بار می بوسمت ساعت دوازده , ساعت سه و ربع , ساعت شش و نيم , ساعت یه ربع به نه ... چه پیشم باشی , چه نباشی … بند ساعت اگه دستای من باشه .. خب معلومه که مچ دستت مثه کمرت همیشه اسیر دستامه&lt;BR&gt;, نمی ذارم فرار کنی مهربونم , همیشه بهش نگاه کن , که یادت باشه همیشه بهت نگاه می کنم , زودتر بیا خونه ... چون همیشه منتظرتم … تولدت مبارک عزیزم … پيشي ملوسه ي تو ”&lt;BR&gt;توی چشاش اشک جمع شده بود&lt;BR&gt;نمی تونست سرشو بلند کنه&lt;BR&gt;احساس آدمی رو داشت که از سوناي خشك درش بيارنو بندازنش توی یه استخر آب سرد&lt;BR&gt;نمی دونست داد بزنه یا بخنده&lt;BR&gt;یا شاید بهتر بود گریه کنه&lt;BR&gt;سرشو بلند کرد که ...&lt;BR&gt;مونا جلوش واستاده بود ... توی دستش یه شاخه گل سرخ ... توی چشاش ( که هنوز سرخ بود ) یه دنیا عشق&lt;BR&gt;گونه هاش گل انداخته بود آروم گفت :&lt;BR&gt;- متين … معذرت می خوام … نمی خواستم اذیت بشی … تولدت مبارک&lt;BR&gt;شاخه گلو گرفت&lt;BR&gt;- مونا …&lt;BR&gt;نمی دونست چی بگه&lt;BR&gt;هم دلش می خواست بغلش کنه , هم دعواش کنه , هم واسش بمیره , هم داد بزنه دوستت دارم&lt;BR&gt;- تو منو کشتی .. ولی … فقط تو بلدی چطور منو بکشی و دوباره زنده کنی&lt;BR&gt;ته دلش آتیش روشن شده بود&lt;BR&gt;- دوستت دارم&lt;BR&gt;- منم دوست دارم&lt;BR&gt;- ولی خیلی شیطونی .. خیلی …&lt;BR&gt;- گفتم که معذرت می خوام .. اینجا رو ببین&lt;BR&gt;مونا با چشای درشت و پر از خنده به دور وبر مرد نگاه کرد&lt;BR&gt;بلند شد و دور برشو نگاه کرد&lt;BR&gt;دور و برش پر شده بود از جعبه های رنگارنگ&lt;BR&gt;هردوشون با هم زدن زیر خنده&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;...&lt;BR&gt;دستشو برد توی جیبش و انگشتاشو کشید به هفت تا کارتی که توی جیبش بود&lt;BR&gt;کلید خونه بین هفت تا کارت قایم شده بود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;FONT color=#ff99ff&gt;ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff99ff&gt;پینوشت:پیامهای تبریک به ترتیب ارسال.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff99ff&gt;۱.مونا :متين جان ,عزيز دلم , خوب من تولدت مبارك.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff99ff&gt;۲.مهسا: 28 sale pish chenin ruzi varede in bazi shodi ba inke sakhttarin marhalash be to oftad vali kam nayavordi nabakhti.kenar narafti harbar ke zaminet zad bazam boland shodio sarepat vaysadio ba jesarate tamam tu cheshmash nega kardio montazere naghsheye badish shodi va motmaen az inke bazam bazi ro azash mibari istadio gofti becharkh ta becharkhim harchi bishtar migzareo bazi sakht tar &lt;VA albate ghashangtar&gt;mishe bazi ro behtar yad migiriogheleghesh dastet miad be omide inke tu in bazi hich vaght shekast nakhori va barat ghashangtarin bazia va behtarin hambAziaro Arezu mikonam salgarde umadanet mobarak&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff99ff&gt;۳.فاطمه السادات:salam.Tavalodet mobarak .Omidvaram salhaye ziyadi ba khobi, shadi ,movafaghiyat, saadat o pirrozi separi koni.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff99ff&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff99ff&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff99ff&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff99ff&gt;۴. مژگان :سلام تولدت مبولك مبولك باشه.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff99ff&gt;5.آزيتا : salam. Khastam tavalodeto tabrik begam. Fek konam diroz bod. Mobarake ishala 120sale shi.male man 21ome. Jai u tabrik migam:d&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Mar 2009 16:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=euthanasia1981&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>euthanasia1981</dc:creator>
<guid>http://euthanasia1981.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صادقانه...</title>
<link>http://euthanasia1981.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;B&gt; با سلام&lt;/B&gt; ,&lt;BR&gt;خدا جان , حرفهایم را توی نیم ساعت باید براتان بنویسم&lt;BR&gt;خودتان میبینید که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفه کلید چقدر عرق میریزم&lt;BR&gt;خداجان , از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که شما یک ایمیل داری که هر روز چکش میکنید هم خوشحال شدم , هم ناراحت&lt;BR&gt;خوشحال به خاطر اینکه می توانم درد دلم را بنویسم &lt;BR&gt;و ناراحت از اینکه ما که توی خانه مان کامپیوتر نداریم&lt;BR&gt;ما توی خانه مان دو تا اتاق داریم &lt;BR&gt;یک اتاق مال آقا جان و ننه مان است &lt;BR&gt;یکی هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ &lt;BR&gt;دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا بزاز , خواستگار زهرا برامان آورده&lt;BR&gt;یک کمد که همه چیزمان همان توست&lt;BR&gt;آشپزخانه مان هم توی حیاط است و آقاجان تازه با آجر ساختتش&lt;BR&gt;ما هم مجبوریم برای اینکه برای شما ایمیل بزنیم دو هفته بریم پیش رضا ترمزی کار کنیم تا بتونیم پول یک ساعت کافی نت را در بیاریم&lt;BR&gt;خداجان , جان هرکی دوست دارید زود به زود ایمیل هاتان را چک کنید و جواب ما را بدهید&lt;BR&gt;ما چیز زیادی نمی خواهیم&lt;BR&gt;خدا جان , آقاجانمان سه هفته است هر دو تا کلیه اشان از کار افتاده و افتاده توی خانه&lt;BR&gt;خیلی چیز بدیست &lt;BR&gt;خداجان , ما عکس کلیه را توی کتاب زیستمان دیده ایم , اندازه لوبیاست , شکم اقاجان ما هم مثل نان بربری صاف است , برای شما که کاری ندارد ,&lt;BR&gt;اگر می شود , یک دانه کلیه برایمان بفرستید , &lt;BR&gt;ما آقاجانمان را خیلی دوست داریم , خدا جان&lt;BR&gt;الان بغض توی گلومان است , ولی حواسمان هست که این آدم های توی کافی نت که همه شیک و پیکن , نوشته های مارا دزدکی نخوانند ,&lt;BR&gt;چون می دانم حسابی به ما می خندند و مسخره مان می کنند &lt;BR&gt;خدا جان , اگر می شود یک کاری بکن این اکبر آقا بزاز بمیرد , آبجی زهرامان از اکبر آقا بدش می آید &lt;BR&gt;اما ننه می گوید اگر اکبر آقا شوهر زهرامان بشود وضعمان بهتر می شود &lt;BR&gt;خداجان اکبر آقا چهل سال دارد و تا حالا دو تا زنش مرده اند , آبجی زهرامان فقط سیزده سال دارد خداجان&lt;BR&gt;الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حرف ها ی روی صفه کلید را پیدا می کنم&lt;BR&gt;خداجان اگر پول داشتم هر روز برای شما ایمیل می زدم &lt;BR&gt;خوش به حال آدم پولدارها که هم هر روز برایت ایمیل می زنند &lt;BR&gt;تازه همایون پسر همسایه پولدارمان می گفت با شما چت هم کرده است &lt;BR&gt;خوش به حالش &lt;BR&gt;خداجان , اگر کاری کنید که حال آقاجانمان خوب شود خیلی خوب می شود &lt;BR&gt;چون قول داده اگر حالش خوب شود برود سر گذر کار پیدا کند و بعد که پول گیرش آمد یک دوش بخرد بذارد توی مستراح&lt;BR&gt;خداجان , ننه بزرگ از این کار که حمام توی مستراح باشد بدش می آید ولی آقاجان می گوید حمام خانه پولدار ها هم توی مستراحشان است&lt;BR&gt;خدا جان ننه بزرگ ما خیلی مواظب نجس پاکی است و گفته است هرگز به این حمام اینجوری نمی رود&lt;BR&gt;ولی خداجان راستش من وقتی خیلی از حمام رفتنم می گذرد بدنم بوی بد می گیرد و همکلاسی هایم بد نگاهم می کنند&lt;BR&gt;راستی خدا جان , چه خوب شد که به ما تلویزیون ندادی ,&lt;BR&gt;یکبار که از جلوی مغازه رد می شدم دیدم که آدم های توی تلویزیون چه غذاهای خوشگلی می خورند , &lt;BR&gt;حتما خوشمزه هم هست , نه ؟&lt;BR&gt;تا سه روز نان و ماست اصلا به دهانم مزه نمی کرد &lt;BR&gt;بعضی وقتها , ننه که از رختشویی برمی گردد با خودش پلو می آورد , &lt;BR&gt;خیلی خوشمزه است خداجان , ننه می گوید این برکت خداست , دستت درد نکند , &lt;BR&gt;راستی خداجان , شما هم حتما خیلی پولدارید که خانه تان را توی آسمان ساخته اید , تازه من عکس خانه ییلاقیتان را هم دیده ام&lt;BR&gt;همان که روی زمین است و یک پارچه سیاه رویش کشیده اید , &lt;BR&gt;خیلی بزرگ است ها , تازه آنهمه مهمان هم دارید , حق هم دارید که روی زمین نیایید , چون پذیرایی از آنهمه آدم خیلی سخت است &lt;BR&gt;ما اصلا خانه مان مهمان نمی آید , چون ما اصلا کسی را نداریم &lt;BR&gt;ولی آقاجانمان می گوید اگر کسی بیاید ساعتش را می فروشد و میوه و شیرینی می خرد&lt;BR&gt;ما مهمانی هم نمی رویم , چون ننه می گوید بد است یک گله آدم برود مهمانی &lt;BR&gt;خدا جان وقت دارد تمام می شود , اگر بیشتر پول داشتم می ماندم و باز برایتان می نوشتم &lt;BR&gt;ولی قول می دهم دو هفته دیگر که مزدم را گرفتم باز بیایم و برایتان ایمیل بفرستم&lt;BR&gt;خدا جان به خاطر اینکه درسهایم خوب است از شما تشکر می کنم&lt;BR&gt;تازه به خاطر اینکه ما توی خانه مان همه همدیگر را دوست داریم هم دستت را می بوسم&lt;BR&gt;من می دانم که آدم های پولدار همه شان خودکشی می کنند , ولی من هیچوقت خودم را نمی کشم&lt;BR&gt;تازه خداجان , من آدم هایی را می شناسم که حتی اسم کامپیوتر را نشنیدند بیچاره ها , &lt;BR&gt;شاید از آنها هم دفعه بعد برایت نوشتم &lt;BR&gt;خداجان , نامه من را فقط خودت بخوان و به کسی نشان نده &lt;BR&gt;صبر کن ...&lt;BR&gt;آخ جان , پنجاه تومن دیگر هم دارم , &lt;BR&gt;خدا جان جوابم را بده ,&lt;BR&gt;فقط تو را به خدا , به خارجی برایمان ننویسید ,&lt;BR&gt;چون ما زبانمان خوب نیست هنوز &lt;BR&gt;آخ , راستی خدا جان یادم رفت , حسن مان دارد دنبال کار می گردد , یک کاری بی زحمت برایش جور کنید &lt;BR&gt;هادی هم آبله مرغان گرفته است , اگر برایتان زحمتی نیست زودتر خوبش کنید &lt;BR&gt;حسین هم وقتی ننه می رود رختشویی همش گریه می کند , &lt;BR&gt;آبجی فاطمه مان هم چشمانش ضعیف شده ولی رویش نمی شود به آقاجان بگوید , چون می گوید پول عینک خیلی زیاد است&lt;BR&gt;اگر می شود چشان ابجیمان را هم خوب کنید&lt;BR&gt;خب .. وقت تمام است دیگر , پدرمان در آمد &lt;BR&gt;خداجان مهربان , &lt;BR&gt;اگر زیاد چیزی خواستیم معذرت می خوام , هنوز خیلی چیزها هست ولی رویمان نشد &lt;BR&gt;دست مهربانتان را از دور می بوسم &lt;BR&gt;راستی خدا جان , ننه بزرگ آرزو دارد برود مشهد پابوس امام رضا , یک کاری برایش بکنید بی زحمت &lt;BR&gt;باز هم دست و پایتان را می بوسم &lt;BR&gt;منتظر جواب و کلیه می مانم &lt;BR&gt;دستتان درد نکند&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;I&gt;بنده کوچک شما , &lt;B&gt;صادق&lt;/B&gt;&lt;/I&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;خواست دکمه send رو بزنه&lt;BR&gt;دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی میرف&lt;BR&gt;یهو کامپیوتر خاموش شد&lt;BR&gt;خشکش زد&lt;BR&gt;- &lt;B&gt;اااااا&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;صدایی از پشت سرش گفت :&lt;BR&gt;- اون سیستم ویروسیه , نگران نباش , الان دوباره میاد بالا&lt;BR&gt;اسکناس های مچاله , توی عرق کف دستش خیس شد&lt;BR&gt;دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود&lt;BR&gt;یه قطره اشک از گوشه چشمش غلطید روی گونه اش&lt;BR&gt;بلند شد&lt;BR&gt;پول رو داد و از کافی نت زد بیرون&lt;BR&gt;توی راه خودشو دلداری می داد &lt;BR&gt;- دوهفته دیگه باز میام ...&lt;BR&gt;- &lt;I&gt;باز میام ...&lt;/I&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Mar 2009 07:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=euthanasia1981&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>euthanasia1981</dc:creator>
<guid>http://euthanasia1981.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فرياد زير آب...</title>
<link>http://euthanasia1981.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;کنار خیابون ایستاده بود&lt;BR&gt;تنها ، بدون چتر ، &lt;BR&gt;اشاره کرد مستقیم ...&lt;BR&gt;جلوی پاش ترمز کردم ،&lt;BR&gt;در عقب رو باز کرد و نشست ، &lt;BR&gt;آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ، &lt;BR&gt;- ممنون &lt;BR&gt;- خواهش می کنم ...&lt;BR&gt;حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ، &lt;BR&gt;یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،&lt;BR&gt;و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،&lt;BR&gt;نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ، &lt;BR&gt;- چیزی شده ؟&lt;BR&gt;چشمامو از نگاهش دزدیدم ، &lt;BR&gt;- نه .. ببخشید ، &lt;BR&gt;خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود &lt;BR&gt;بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .&lt;BR&gt;با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ، &lt;BR&gt;با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ، &lt;BR&gt;خودش بود .&lt;BR&gt;نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ، &lt;BR&gt;می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،&lt;BR&gt;دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،&lt;BR&gt;برف پاک کنا اصلاَ کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ، &lt;BR&gt;پرسید :&lt;BR&gt;- مسیرتون کجاست ؟&lt;BR&gt;گلوم خشک شده بود ، &lt;BR&gt;سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .&lt;BR&gt;گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟&lt;BR&gt;به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ، &lt;BR&gt;صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ، &lt;BR&gt;قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،&lt;BR&gt;به چشمام جراُت دادم ، &lt;BR&gt;از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ، &lt;BR&gt;دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ، &lt;BR&gt;چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ، &lt;BR&gt;سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ، &lt;BR&gt;روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو  موهای مشکیش آشفته و شونه نشده  روی پیشونیش رها بود ، &lt;BR&gt;خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،&lt;BR&gt;به خدا خودش بود ، &lt;BR&gt;به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ، &lt;BR&gt;خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ ! &lt;BR&gt;یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من ... خدای من ....&lt;BR&gt;با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟&lt;BR&gt;و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ، &lt;BR&gt;به یک زن بيست و  نه ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر نوزده ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ....&lt;BR&gt;زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،&lt;BR&gt;پشت چراغ قرمز ترمز کردم ، &lt;BR&gt;به ساعتش نگاه کرد ، &lt;BR&gt;روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما ... خیس بودم، خیس ِ خیس ...&lt;BR&gt;چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟  می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،&lt;BR&gt; نه ... اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی  کارا رو خراب می کرد ،&lt;BR&gt; توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود ، &lt;BR&gt;بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،&lt;BR&gt; بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ، &lt;BR&gt;تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ، &lt;BR&gt;خل بودم دیگه ،&lt;BR&gt; نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،&lt;BR&gt; عاشقی کنم براش ،&lt;BR&gt; میگفت : بهت نیاز دارم ...&lt;BR&gt;ساکت می موندم ،&lt;BR&gt; میگفت : بیا پیشم ، &lt;BR&gt;میگفتم : میام ...&lt;BR&gt;اما نرفتم ،&lt;BR&gt; زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ، &lt;BR&gt;دلم می خواست بسوزم ،&lt;BR&gt; شاید یه جور خود آزاری-مازوخيست- که البته بیشتر باعث آزار اون شد ، &lt;BR&gt;قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ، &lt;BR&gt;مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .&lt;BR&gt;صدای بوق ماشین پشت سر ، منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،&lt;BR&gt;آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،&lt;BR&gt; چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،&lt;BR&gt; آخه یه مرد  گنده که نباید اینقدر احساساتی باشه ، &lt;BR&gt;یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ، &lt;BR&gt;هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،&lt;BR&gt; و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ، &lt;BR&gt;تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ، &lt;BR&gt;چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .&lt;BR&gt;شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ، &lt;BR&gt;- همینجا پیاد میشم .&lt;BR&gt;پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،&lt;BR&gt;- بفرمایین ...&lt;BR&gt;دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ، &lt;BR&gt;با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ...&lt;BR&gt;- لازم نیست ...&lt;BR&gt;- نه خواهش می کنم ... &lt;BR&gt;پولو گذاشت روی صندلی جلو ... صدای باز شدن در اومد &lt;BR&gt;و بعد ... بسته شدنش .&lt;BR&gt;خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .&lt;BR&gt;برای چند لحظه همونطور موندم ،&lt;BR&gt;یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ، &lt;BR&gt;تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،&lt;BR&gt;برای فریاد کردنش ، &lt;BR&gt;برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ، &lt;BR&gt;دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و ... دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .&lt;BR&gt;صدا توی گلوم شکست ...  &lt;BR&gt;اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .&lt;BR&gt;قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .&lt;BR&gt;رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز ...&lt;BR&gt;دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...&lt;BR&gt;سر خوردم روی زمین خیس ، &lt;BR&gt;صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...&lt;BR&gt;مثل بچه ها زار زدم ... زار زدم ...&lt;BR&gt;منو بارون ... ، زار زدیم ، &lt;BR&gt;اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ، &lt;BR&gt;به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ، &lt;BR&gt;بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ، &lt;BR&gt;هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم ...&lt;BR&gt;بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ، &lt;BR&gt;بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر. &lt;BR&gt;خل بودم دیگه ... &lt;BR&gt;یعنی این نقطه پایان بود برای عشق من ؟&lt;BR&gt;نه ... &lt;BR&gt;عاشق تر شده بودم &lt;BR&gt;عاشق تر و دیوانه تر ... چه کردی با من تو ... چه کردی ... &lt;BR&gt;بارون لجبازانه تر می بارید &lt;BR&gt;خیابان بهار ، آبی بود .&lt;BR&gt;آبی تر از همیشه ...&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Jan 2009 14:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=euthanasia1981&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>euthanasia1981</dc:creator>
<guid>http://euthanasia1981.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
